یک عمر، خودشان را کشتند که با هر رسم الخطی که بلد بودند، تویِ اندیشههامان جا بیندازند که عشق اَخ است، اِل است، بِل است!
من بچه بودم. تبم تند بود. آتشم تازه روشن شده بود و تا بخواهی هیزم خشک داشت.
سال بعد، آخرین سالیست که در بند این نظام آموزشیِ ناقص العقلم، و یکی از بزرگترین خوشبختیهای زندگیام این بوده، که هنوز هیچ معلم معارفی نتوانسته جهل جاری در کلماتش را بریزد تویِ افکارم. که من هنوز بلد باشم فکر کنم. که من هنوز بدانم، اصل، چیزِ دیگریست...
همیشه گفتهام از کلیشه متنفرم. اما قصور از من نبوده، اینکه عشق، وارد کلیشه شده.
عشق یعنی التزامِ وجود شعور عاطفی، که ما نداریم! همینقدر بی لفافه.
(حتی همین ابتدای جمله هم به کلیشه به گند کشیده شد!)
عشق اَخ بود! من به چشم این را میدیدم. صحنههای منزجر کنندهای از عشق در ذهن دارم، که برای تا ابد تنفر، کافیست.
اما حقیقت این نبود!
حقیقت، این کلماتِ بی دروپیکر و بی اصل نبودند که جا خوش کردند تویِ مثلا عاشقانههای ما. حقیقت وابستگی نبود. حرفهای بیریشه نبود. از دور بغل کردن و از دور بوسیدن نبود!
ما ، همین خود ما دقیقا، همین خودِ ما، عشق را به لجن کشیدیم. که بعد مجبور بشویم برای تلطیف فضا یکسری مفهوم محرک هم تف کنیم تویِ لجن، که کامل بشود. ما حتی پاییز و باران را هم...
عشق این نبود که به هزار نفر دروغ بگوییم و برویم سرِ قرار! عشق حقیقتا وسط خیابان پیدا نمیشد... عشق، واقعا هم بزرگتر از این بود که گنجیده شود میان حرفهای روزمره، عکس و چت و بوسه و بغل! عشق که از این حرفها نداشت! هجویات افکار و حشویات احساساتِ نرسیدهمان را - هر چه دم دستمان بود را - چپاندیم تویِ عشق.
عشق اصلا آغوشِ به هدفِ لمس نبوده!
که مثلا، طرف امروز یک نفر را میخواسته، فردا...
امان از فردا!
خودمان را خر میکنیم. هوسِ وقت گذرانی با کسی پشتِ دیوار است، عشقش مینامیم. احساساتِ بی صاحبِ قلبمان است، میخواهیم به زور قالبش کنیم به یک نفر.
عشق که این حرفها نبود... عشق که اینقدر پوچ و منزجر کننده نبود... عشق که فقط فراق و وصال نبود! عشق که انقدر اندک نبود که جا بگیرد تویِ کلمات سرِراهی ما... عشق حرف دیگری میزد طفلکی... بنی بشر کشاندندش به ابتذال...
عشق بال پرواز بود...
که قلب آدم، این آدم قطره، این آدم دست و پا شکسته، تحمل دریا نداشت، عشق آمد جایِ اصلِ کاری را باز کند، برود...
قرارمان این نبود که تا همیشه تویِ بندِ کسی بمانیم که مثل خودمان، نمیتواند تا دو قدم بعدتر را رویِ پا برود...
بعید نیست که یومالحشر، عشق به زبان بیاید. آن وقت به همه خواهد گفت، «من توجیه هوس نبودم. من بال بودم... من آسمان بودم... شکستیدم و به گوشهای انداختید»... و سرش را ببرد در یقهاش و برگردد به نورِ صاحبعشق...
عشق اَخ نیست. عشق بد نیست. عشق تقلایِ روح است برای فرار از تن؛ فراااار از تن...
+ مثل سر بریدهها، لحظه جان کندن؛ دیدهاید؟ عشق همان حال است با این تفاوت، که میسوزاند، میکُشد، میمیراند، اما برایِ تولد... آن حالیام...
* از یکی هست اما یادم نیست از کی!
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
تاريخ: چهارشنبه
23 خرداد
1397 ساعت: 22:56