یک؛
کودکی که پیداست از سوء تغذیه رنج میبرد، و نهایتا چهارسال دارد، توی مترو فال میفروشد. او کودک را نگاه میکند، و همزمان صورتش به خاطر خطور فکری در هم میرود: چقدر بد که دیگر نمیتواند کفش سالمون بخرد.
دو؛
«آتی» فمنیست است. همه آنچه آتی از فمنیست میداند برگرفته از توییتهای ترانه علیدوستی و رفقاست. او با جمهوری اسلامی مخالف است، چون آزادیاش را گرفته، چون او نمیتواند با بیکینی در آبهای کشورش شنا کند. و باد لای موهایش نمیرود. و تابستانها با این لباسهای مجبوری و آن یک تکه شال گرمازده میشود. به هیچجای آتی نیست که نظام حقوقی در ایران علیه زن است. شوهرِ آتی او را ممنوعالخروج نکرده، آتی تابهحال برای پیگیری کارهای طلاق در راهروهای دادگاهها به گریه نیفتاده، آتی مجبور نبوده برای گرفتنِ حضانت جگرگوشهاش بجنگد، آتی را در سیزدهسالگی به حجله نفرستادهاند وقتی که هنوز خبر ندارد آن اندام بین پاهایش چیست، آتی هیچگاه احساس تحقیرآمیز «جزء مایملک پدر و شوهر بودن» را درک نکرده، آتی مجبور نبوده در پزشکی قانونی ثابت کند کبودیهای روی بدنش کار شوهرش است، از بخت خوب، شوهر آتی آدم روشنفکری بوده و در دورههای افسردگی، او را مجبور به همبستری نمیکرده، آتی در خانواده های کلسی بزرگ شده، در خانواده آنها هیچگاه هیچ همسری، زنش را مقابل جمع تحقیر نکرده.
آتی میخواهد لخت شود.
آتی یک چیزی از فمنیسم شنیده.
سه؛
او به پوچی رسیده. یک پوچی عظیم با تمام طبقاتش در او هبوط کرده. او از «رفتارهای بورژوازی» خسته شده. او دیگر نمیتواند سیگور راس و تونتی وان پایلوتس گوش کند و شالش را باز بیندازد که باد در خیابان انقلاب بچرخد لای موهایش. او از بوییدن تازگیهای نارنگی خسته شده. او دیگر احساس خوبی از کتاب زیر بغل زدن ندارد، او دیگر احتیاجی به تظاهر پیش هیچکس ندارد، او دیگر نمیخواهد پیش هیچکس خوب به نظر برسد، او از عکسهایی یهویی خسته شده، او دیگر نمیتواند دیگر نمیخواهد دوربین دستش بگیرد و حس خوب عصرهای رَدکافه را ثبت کند، فریادهای خفه او را دیگر هیچکس، حتی لینکین پارک، روی استیج صدا نمیکند. او هیچ نمایندهای در «دنیای بیرون» ندارد، او از باران هم خستهست، از گزارهای تا این حد احمقانه که باید با چیزهای کوچک خوب بود. او میداند خاک زیر پایش سرازیرِ قهقراست، او میداند اصلاح چشم و ابروی پایبست ویران بیفایدهست، او از کافهها خستهست، او از همه همه همه همه آدمها خستهست، او از تظاهر آدمها خستهست، او نمیداند تظاهر به اینکه «من میدانم» در این اوضاع چه فایدهای دارد، او شبها پشت چشمهایش، توی کلهاش، تصاویری میبیند از یک مشت کافه و آدمهای سیگاری و رستورانهای شلوغ، و مردمی که مشغول مرگند، و آن روشنفکری که سیگارش را بهزیبایی گرفته بین انگشتانش و از تئاتر و فلسفه مهمل میبافد، (واژههای متناقض را با چندتا واژه انتزاعی به شکل جدولضربی در هم میریزد؛ هیچکس نمیفهمد او چه میگوید، اما همه سر تکان میدهند چون فکر میکنند همه میفهمند جز خودشان)، و تصویر زشت فقر، و کسی که بالای بلندی ایستاده و عدهای برایش فریاد میزنند و شعار میدهند و او میگوید که ملت ما ایستاده است، و هیچکس انگار نمیبیند که سنگ تخت معلق در خلأ، کج شده و همه این تصاویر، همه این آدمها، یکییکی دارند از رویش لیز میخورند توی خلأ.
او از مفهوم وطن خستهست. او از مفهوم مرز خستهست. او نمیداند کیست. نمیداند چیست.
برای او نه اجتماعی مانده که از عمق جان دوستشان داشته باشد، نه خدایی که بشود به او پناه برد، نه اجتماعی که نشود دوستشان داشت، نه داستانی شخصی. او در تمام عمر از میانمایگی گریخته، و حالا نمیتواند حتی بچسبد به درسش، که یک برنامهنویس خوب، یک ریاضیدان، یک مهندس، یا چیزی مانند اینها باشد. او نمیخواهد حتی اگر بتواند برای کارکردن روی هندسه ریمانی فیلدز بگیرد_که نمیتواند هم.
او مدتهاست از نزدیکترین دوستانش بهطورکلی بُریده.
او شبها با این احساس که «نمیداند کیست» ناگهان از خواب میپرد.
چهار؛
کتاب را پرت میکند توی دیوار. گوشه کتاب کاغذ دیواری اتاق را خراش میدهد.
پنج؛
در ایرانشهر، چندینبار سعی میکند یک مفهوم ساده را برای او توضیح بدهد. هربار جز بدیهیات چیزی نمیگوید. انتهای ذهنش جملاتی که موجودیت ندارند، چیزهای نامفهومی دستوپا میزنند، او کلافه میشود، دستهایش را مشت میکند و چیزی بروز نمیدهد. دوباره سعی میکند. دوباره «زبان» یاری نمیکند. دوباره، و دوباره، و دوباره؛ او خسته میشود، کنار میکشد.
شش؛
او چیزی ندارد که بشود برایش جنگید.
هفت؛
آنها معتقدند خدا با آنهاست.
هشت؛
او دارد آماده سفر اربعین میشود. مخصوصا او در این سفر سعی در صدور انقلاب دارد با یاداوری «لایت» منتهایی که انقلابِ پنجاهوهفت بر سر عراق گذاشته. در آخر مکالمهاش با عربی دستوپاشکسته، یک عکس «حضرت آقا» به پیرمرد عراقی میدهد و میرود. توی ذهنش تصویری از یک قهرمان که در غبار گم میشود، مکررا درحال رفت و آمد است.
پ.ن: احمقتر از من نیست که با اینهمه درس، نشستهم این خزعبلات نامفهوم را مینویسم..
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا