پا روی پا انداخت، دستی به ریشهایش کشید، مظلومنمایانه زمین را نگاه کرد، با ژست «حرفهای ما آنقدر مستدل و درستند که ما برای دفاع از آنها خیلی آرامیم» در صندلی فرورفت، و با «دلیل» و «برهان» انحطاط غرب را به دوستانش «اثبات» کرد، با جملاتی از مارکس و هگل و نیچه و فیلسوفان عصر روشنگری، که اسمهایشان را در پیج اینستاگرام «جملات کوتاه» یاد گرفته بود. و دوستانش، خرکیف از اینکه اینهمه برحقند، پیوسته سر تکان دادند. او هم از اینکه توانسته بود عقاید دوستانش را استحکام ببخشد، خوشحال بود.
در کتابخانه او، فقط، چند زندگینامه شهید، و چند کتاب حاوی سخنان جمعآوریشده «حضرت آقا» وجود داشت.
آنچه او از آن دفاع میکرد، یک امتحان پس داده بود. یک امتحان چهلساله.
و در خلال همه اینها، او معتقد بود «حضرت آقا» در این نابودی بیتقصیرند؛ همه کارها زیر سر بقیهست. او میخواهد لفافهپیچ بگوید، «حضرت آقا» هیچکاره است.
پ.ن: با حدأقل لباس پنجره را باز میگذاری و خودت را میسپاری به باران وحشی، بلکه پاکی باران تلخی مجاورت این احمقها را بشوید و با خودش ببرد دور دور دور.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا