آن روزی که فهمیدم ورای عادت دارم به تو دل میبندم، دل بستن برایم تجربه عمیقی از باختن بود، به عمق یک محبت دوساله در پاکترین روزهای عمرم که هیچ هوسی در رگهایم نمیجنبید و فشار جنسی هنوز انقدر دیوانهوار استخوانهایم را نفشرده بود و من با دلی که نمیدانم کجاست و در موقعیتی افتاده بودم که دلم را مثل موجودی ملموس زیر انگشتانم میآورد. و برای همه آنهایی که میدانستهاند من در تجربه قبلی چهها که نکشیدم، کارم یک دیوانگی به نظر میآمد، یک خریت، حماقت، آزمودن دوبارهها و فرزند ناخلف طبیعت بودن که از هیچ اتفاقی درس نمیگیرد.
اما من کلهشق بودم و دلایل خودم را داشتم. گذشته از اینکه قبل از تو آدمهای زیادی را با این دلیل رد کرده بودم که در حال حاضر توان اداره یک رابطه را ندارم. چیزی و جایی که با هم در آن افتادیم، برای من یک نفر اتفاق اجتنابناپذیری بود؛ به قول قیصر، مثل لحظههای وحی اجتنابناپذیر.
مدتی طولانی گذشته، و ما با هم از روزهای سختی گذشتهایم. شور و شوق اوایل یک رابطه را پشت سر گذاشتهایم و تو دیگر با من غریبگی نمیکنی، با من کمحرف نیستی و چیزهایی که مانع میشود با بقیه گرم بگیری، در رابطهات با من بیتأثیر است. جزئیاتی از هم شناختهایم که برای ادامه یک رابطه عاطفی ضروریست، حالآنکه تقریبا تمام آنها که دیگری مینامیم، حتی به لزوم شناخت جزئیات پی نبردهاند. و من همان دیوانهای هستم که زندگیاش بالقوه بربادرفته است، مگر اینکه راه خواب دیگری برایش ببیند، چهآنکه من میتوانستم جذب صدای بلعیدن نوشیدنی یک نامرد شوم که مرا تنها و افسرده رها میکرد؛ اما جذب صدای گلوی تو شدم و این اولین جذابیت جسمی تو بود برای من.
من هیچگاه از تو پشیمان نمیشوم. این حد از پیچیده بودنت، این روح منزوی و کنارهگیرت، ترسهایت و آرام بودنت که کاملا برخلاف من است، باعث نمیشود من از تو پشیمان شوم. این ناتوانی معصومانهات در انتقالِ احساسات و تفاسیر دیگران مبنی براینکه شاید تو میخواهی من را وادار به ترک کردن رابطه کنی، باعث نمیشود من از تو دست بردارم، چراکه تو تا امروز تنها برای من کشف شدهای، و من تو را میشناسم، گرچه خودت هنوز نفهمیده باشی کشفشدن در چشمان ریزبینی مثل چشمهای من، مخصوصا اگر تنها چشمهای تماشاگر باشند چه لذتی دارد.
اگر روزی عاطفهات از بلوغ دردناکش بگذرد، آن روز میفهمی که آدمیزاد بسته به نگاههاییست که تماشایش میکنند، و عشق در حالت تقلیلیافتهاش یعنی موجودیت یافتن زیر بار نگاههای کسی که عاشقت شده است، کشف شدن، شناخته شدن، چراکه هیچکس در این دنیا به اندازه من از اینکه تو وجود داری باخبر نیست.
تابهحال بر رنجهای کسی جز خودم نگریستهام مگر از رنجهای اجتماعی دردناک و خسته؛ و تو تنهایی برای من یک ملتی، از آن رو که رنجهایت زور آن را دارد که من را مثل وقتی که برای رنجهای خودم عزادارم، غمگین کند و بگریاند. نه ازبرای اینکه تو بیستسالگی من را از زندگی وبازدهای بدون جوشوخروشهای زیرپوستی گریزاندهای، نه ازبرای اینکه من را در روزهایی تحمل کردهای که شکستخورده و تنها بودهام، نه ازبرای اینکه حرفهای نامفهومم را میفهمی؛ نه بر حسب قواعد سود و ضرر. رنجهای تو برای این من را تا این حد درد میآورند، که من ادامه زندگیام را به تو مجبورم، و نه جبری که آدمی را دیوارکشی کند، و نه جبری که آدمیزاده را در چرخه ملال بیندازد؛ اجباری شبیه نفس کشیدن، اجباری مثل زندگی کردنِ شجاعانه وقتی که میدانی بعد از مرگ چیزی منتظرت نیست.
زندگی سخت است و از بد ماجرا ما در پرآشوبترین جای دنیا زندگی آغازیدهایم. مجبوریم به ساختن امروز برای اینکه آینده زمانِ خطی را از افسوس برهانیم، و شبها جای زمزمههای عاشقانه ناخوداگاه راههای گریختن از این وضعیت را از نظر میگذرانیم و گاهی بیآنکه چشمهامان روبهروی هم باشد، در چشمهای هم خیره میشویم و بیآنکه حرفی بزنیم غمگنانه درمییابیم باید وطن را پشت سر گذاشت و با داغی بر پیشانی که شهادت میدهد از جهان سوم آمدهایم، تن به زیستن در جغرافیای غربتانگیز دیگری داد و بعد فردا باز بیدار شویم و وقتی خیابانها را گز میکنیم، دوراهیها دوباره نمایان شوند، چراکه ما عمیقا گرفتار اینجاییم. گرفتار گرفتاریهای اینجاییم.
عزیزم؛
ما هردو به هم احساس بیهودگی دادهایم، چراکه هردو آدمهای سختی هستیم و حالات آشفتهمان به این سادگیها درمانپذیر نیست. روزهایی هست که از زندگی میبُریم و فراموش میکنیم دیگریمان از دستوپازدن در رنجهایی که نمیشناسد اما مال اوست، درحال غرقشدن است. شاید من و تو هنوز عمیقا عشق را درنیافتهایم، چراکه عشق ماجرای شاعرانه گسستنها و پیوستنها نیست، عشق اصلا ماجرایی شاعرانه نیست، اصلا نمیشود گفت عشق چه چیزی هست یا چه چیزی نیست؛ عشق یک مفهوم انتزاعیست که پروتکل مشخصی ندارد که بشود زیر جملات مهمش را خط کشید، عشق با تمام آنچه هست در روح انسان عاشق هبوط میکند و شاید بزرگترین موهبتش آن است که میلِ به نابودی را میکاهد. پس اگر تو از زندگی خستهای، و اگر وجود من روزنهای رو به زندگی برایت روشن نمیکند، شاید تو واقعا عاشق نیستی و من باز فقط در زندان وزنها معشوقهات هستم و نه بیشتر. یا شاید ما هنوز نتوانستهایم باور کنیم عشق تنها یک معنای شاعرانه نیست، بلکه شاید تنها چیزیست که از آدمیزادهبودنمان باقی مانده، شاید تنها چیزیست که میتواند که هنوز قدرتش را دارد که ارزشش را دارد آدمی را در وادار به زندگی کند.
عزیزم؛
در کمال تعجب، باید بگویم محبتی که به تو دارم، شوری از جنس انقلابهای نوجوانی را در من زنده کرد، چراکه تنها شورِ یک انقلاب درون رگهای آدم است که میتواند خواب شب را آشفته کند، و رنجهای تو خواب من را میآشوبد. اینها نشانه زندگیست، نشانه زنده بودن، نمُردن.
روزهای سختیست در جای سختی و البته جغرافیای ما در جزئیترین حالت دردناک است، اما من این حالِ تو را باور نمیکنم. میلت به نابودی را باور نمیکنم. زیراکه اجتنابناپذیرها همیشه زیباترین اتفاقات زندگی هستند که تو را در سختترین و ناخواستهترین موقعیتها مجبور به پذیرش خودشان میکنند و تو برای من اجتنابناپذیرترینی و همین کافیست که آدمیزاد در روزهای سختش کمی با خودش مهربانتر باشد.
من از تمام زندگی، میخواستم روزنهای باشم که از من به بیرون نگاه کنی. به روزهای خوب. به تن دادن به این زندگی، هرچه که هست، به زیستن در سرنوشتی جمعی، با کاسههایی که ازپیش ساختهایم، در انتظار باران.
من از تمام زندگی میخواستم روزنهای باشم..
که نیستم. که نیستم.
پ.ن: از یاد نبر که امروز، نیاز من به تو، نیاز من به تمامی ذرات زندگیست..
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا