خرید بک لینک

حوصله هیچی ندارم. از وحشت دیدن آدمای آشنا. فردا. تو مدرسه. از وحشت راه نیفتادن کارم. از اینهمه گیر جزئی که توی کارای کوچیکم میفته و از اینکه هیچی روال نیست. دوست ندارم برم قم. دوست دارم بخوابم و آخر هفته بعد بیدار شم و ببینم نتیجه انتخاب رشته دومم اومده و البته اومدم تهران. ولی در موارد مشابه، همیشه برعکس شده. همیشه وقتی انقدر از قرارگرفتن تو یه موقعیت نفرت دارم، به مدت طولانی توش قرار میگیرم. قم برام مظهر چیزهای نفرتانگیز دنیاست. مخصوصا حالا که حاجیبابا انقدر پیر و شکسته و دلنازک شده و من که انقدر بدغذا شدم و مامانجون روزی هزاربار انگار که غذا نخوردن به اندازه مورد تجاوز قرار گرفتن غمگینه، برای هرکس که میاد تعریف میکنه، با بغض، که فاطمه از صبح هیچی نخورده. و من دلم میخواد برم سرش داد بکشم که ولم کنه. ولم کنه به حال خودم. وقتی از شدت افسردگی دارم میمیرم و تنها چیزی که آدما میبینن و بهش گیر میدن اینه که چرا غذا نمیخورم. و مدام بهم بگن که باور کن لاغری، و لازم نیست خودت رو با غذا نخوردن لاغر کنی. و البته این توهم خودچاقپنداری فقط وقتی که مثل گاو غذا میخورم آزارم داده و هیچوقت جلوی غذاخوردنم رو نگرفته.

از دانشگاه قم بیزارم. مسمومترین جوی که تصور میکردم. وقتی برگشتم انقدر حالم بد بود که چندساعت توی زیرزمین خونه حاجیبابا گریه کردم و گریهم بند نمیومد. مثل بچهها، مثل بچههای احمق، مثل عقدهایترین رفتارها، دلم میخواد حتی جواب سلام هیچکس رو هم ندم. دلم میخواد وانمود کنم هیچکس رو نمیبینم. دلم میخواد حتی اگر فاکینگ چهارسال کارشناسی توی اون شهر خفقانآور موندم حتی اسم یه نفر رو هم ندونم. میخوام اصلا یادم بره این روزا رو زندگی کردم. تو اون شهر. تو اون هوا.


احساس خنگ بودن تمام وجودمو گرفته. احساس بیارادگی. احساس هیچی نبودن. البته که ایتس نات اِ بیگ دیل؛ ولی من مدتهاست هیچ کاری نکردم که بهم این حس رو بده که دنیا بدون من چیزی کم داره. که الان که من هستم وزن دنیا سنگینتره. و البته حقیقت داره در دنیایی که داستایوسکی و گودل و بتهوون زیستن، قطعا به این راحتیها نمیشه وجود ارزشمندی داشت. اصلا وجود ارزشمند چیه؟ وسعت وجود ارزشمند چیه؟


هرگز در مخیلهم نمیگنجید چنین وجود مبتذلی داشته باشم. از هر طرف میرم به ابتذال میرسم. توی لوپهای بهشدت پیچیده و دردناک میفتم و نمیتونم خودم رو ازشون بیرون بکشم. هرچقدر پیش میرم همهچی دردناکتر میشه. از پیچیدگیها و از گذشت زمان و از شدت نادانستههام وحشت میکنم. به گریه میفتم. میمیرم.



احساس میکنم دیگه هیچوقت نمیتونم خودم رو باور کنم. حتی نمیدونم باور کردنِ خودم یعنی چی؟ چرا باید خودم رو باور کنم؟ موندم میانِ گله متراکمی از مکتب و آدم و نمیدونم باید حرفای کدومشونو باور کنم و به شیوه کدومشون زندگیمو اداره کنم. از طرفی اونقدر خودباختهام که باورم نمیشه بتونم یک روز افکار خودمو داشته باشم. بدون برداشت از آدمهای بزرگ. بدون دستوپازدن برای پیداکردن کسی که قبولش داشته باشم.


دلم میخواد فقط یک روز، فقط یک روز این احساس لوزربودن وحشتناک دست از سرم برداره. دلم میخواد فقط یک روز باور کنم خنگ نیستم. فقط یک روز بدون این وزنه سنگین احساس خنگبودن روی سینهم نفس بکشم. فقط یک روز وقتی دارم یک خط کد ساده میزنم باور کنم که میتونم انجامش بدم. وقتی که یک خط کتاب میخونم حتی بعد از فهمیدنش از ترس اینکه نکنه نفهمیده باشمش گریهم نگیره.


حالم بده. حالم واقعا بده. نمیتونم با هیچکس بیشتر از تعداد کاراکتر محدودی حرف بزنم. مغزم فرمان خشم میده. دلم میخواد یک چیزی پرت کنم توی دهن اون آدم و خفهش کنم. یا دلم میخواد دهن خودم رو بدرم که حتی یک کلمه هم ازش بیرون نیاد. دلم میخواد یه جوری بمیرم که هیچکس یادش نیاد زنده بودهم. شبیه اون آیه یا لیتنی مت قبل هذا و کنت نسیا منسیا. دلم میخواد فراموش بشم. دلم میخواد این لکه تمامابتذال درحالِ بیزاری از ابتذال از روی زمین محو بشه. ابتذال و انواع مختلفش داره منو ذره ذره میکشه. مقیاسهای وسیع ابتذال که با پوست و گوشتم درک میکنم و ناگهان خودم رو مییابم که درحال برائت جستن از ابتذال جزئی از اون شدهم. و دلیلش اینه که من فقط اِ پیس آو شتام. نه بیشتر. بنابراین خودم مبتذل و کثافتم و وقتی از مبتذل نبودن حرف میزنم به شکلی شگفتآور مضحکترین صحنه طول تاریخ بشر رو رقم میزنم.



از خودم متنفرم. از خودم بیزارم. دلم میخواد بمیرم. دلم میخواد یه جوری بمیرم که هیچوقت یادم نیاد زنده بودم. دلم میخواد وقتی مُردم به عطش روحم برای هنوز زندگی کردن زبوندرازی کنم و بگم تو لیاقت زنده موندن نداشتی. تو باید میمُردی.


آره، و اگر اینارو به کسی بگی فکر میکنه تو دچار بیدردی هستی. چون در جهان اینها درد فقط یعنی پول نداشتن. یعنی مریض بودن. یعنی سرطان داشتن. یعنی از دست دادن عزیز. و اگر مدتها باشه که به دلایل واضحی و در عین حال ناواضحی دچار پوچی و افسردگی شده باشی، خیلی لوکس هستی که تونستی به همچین دردی بها بدی.


از انجام دادن هر لطفی در حق زندگی خودم ناتوانم. از درست کردن این اوضاع ناتوانم. پر از وحشتم. پر از وحشت نادان مُردن. پر از وحشت نفهمیدنِ اینکه چرا زندگی به من اعطا شده، و مُردن. اونقدر افسردهم که هیچی خوشحالم نمیکنه. هیچی حالمو بهتر نمیکنه.



خستهم. خستهم. خستهم. خستهم. خستهم. خستهم.

خیلی خستهم.

خیلی خستهم.



پ.ن: شاید باورت نشه ولی این نوشته قرار بود یه چیزی باشه با این مضمون که من و گنجیشکای خونه دیدنت عادتمونه. یا همون حرفی که اونشب بهت زدم، اینکه اگه نبودی به چیز میرفتم. یا اینکه وقتی سهشنبه هفته پیش ظهر با اتوبوس برنگشتم خونه چون ساعت شش و نیم قطار بود و وقتی نشستیم توی سالن قطار و آقاهه گفت راه دوساعته رو پنجساعت طول میکشه تا بریم، و تهران هیچکس نبود که دنبالم بیاد و مجبور شدم با حال افتضاح یک روز دیگه بدون کتاب و پرایوسی تو قم بمونم، وقتی داشتم تو تاریکی با گریه از راهآهن برمیگشتم خونه مامانجوناینا، حالم خوب شد چون یادم افتاد به بیخبر اومدنت راهآهن، بدرقه کردنم. به اینکه با چه استرسی زنگ زده بودم که صداتو بشنوم چون داشتم از استرس و اضطراب همزمان میلرزیدم و حس میکردم توی یه زندان نمناک تاریک گیر افتادم و یهو صدای بلندگوی مترو از پشت گوشیت اومد که میگفت ایستگاه راه آهن. و حال واقعا بدم بهتر شد. آره، اینارو میخواستم بگم، که این یه هفتهای که شاید بری کربلا منو میکُشه چون زیر آسمونی که من هستم نیستی. اینکه اصلا چطور ممکنه آدمی مثل من با این قلب تکهتکه بتونه کسی رو دوست داشته باشه، اینکه من یادم نمیره تو چه اوضاعی منو تحمل کردی. تو چه اوضاعی بدترین حرفامو تحمل کردی. به اینکه حتی اگه ما به هیچجا هم نرسیم، هیشکی دیگه برا من تو نمیشه. چون هیشکی دیگه حال این روزای منو نمیبینه. هیشکی دیگه با حال این روزام منو نمیخواد. ولی نگفتم. نشد. اینم روی همه چیزایی که نگفتم. آره خلاصه تو بیو تی مو بنشین آی بلال طبیب دردُم.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 24 مهر 1397 ساعت: 22:19

صفحه بندی