خرید بک لینک
امروز تمام دانشگاه را به عشقِ کتابِ توی کیفم تحمل کردم. هروقت حس میکردم دستی آمده روی گلویم، کتاب را محکم به سینهام میچسباندم، یا باز میکردم و جملات جادویش را میخواندم. صداها در هم میرفت، اما صدای او باز بیرون میزد از همه چیز. دست میبردم زیر جملاتش انگار میخواهند پرواز کنند. خودم را سفت گرفته بودم که فرو نریزم، خودم را با کتاب پُر رازم دلداری میدادم. توی مترو نگاه میکردم به خطوطش و هر خط را که میخواندم قلبم میتپید. با اینکه تکهتکه خوانده بودم، اما اینکه حالا تصمیم گرفته بودم وسط اینهمه بدبختی شروع کنم از ابتدا و با تمرکز بخوانم، این حرف دیگری بود. یادم هست یک بار علی الف کسی را به این دلیل که فیلم کارگردانِ محبوبش را توی مترو دیده بود، ملامت میکرد. حس میکردم الان از یک جایی پیدایش میشود و میگوید تویی که این را توی مترو میخوانی، همان بهتر که نخوانی. هایدگر خط قرمز علی الف است. و مثل احمقها داشتم فکر میکردم اگر همین الان در مترو باز شود و علی الف بیاید و سرش را از شکاف مانع بین واگنها رد کند و بگوید احمق! مترو جای هایدگر خوندنه؟ باید چه جواب بدهم. جوابی نیافتم. گوش کردم به فروشندهها. ریملی که نمیریزد. ساپورتی که نخکش نمیشود. کرمی که از مغازههای سعادتآباد حداقل پنجاه تومان ارزانتر است. و من که این را احمقانه چسبانده بودم به خودم و خودم را سفت گرفته بودم که فرو نریزم. و کتاب را نگاه میکردم به خودم میگفتم دنیا هم روی سرت خراب شود این جملاتِ جادویی هستند. و یادم میافتاد روزهایی که دنیا روی سرم آوار شده، معمولا حتی از روی پا ایستادن هم عاجزم؛ که پسرکی آمد و خواست از او چیزی بخرم. و من sms بانک را نگاه کردم و فهمیدم تا آخر ماه فقط سیهزارتومن دارم. و بعد که رفت، لگدی زدم به خودم و فریاد کشیدم، دردهایت لوکس هستند؛ این بچه هیچوقت مدرسه هم نمیتواند برود. تو و هایدگرت باید بمیرید و محض اطلاع، چندمیلیوننفر فقط درونِ همین مرزی که اسمش را گذاشتهای وطن و نمیدانی چیست، شبها غذا برای خوردن ندارند.

و برای هزارمینبار در روزهای گذشته، فرو ریختم.

همهچیز همنقدر در ذهن وحشیام بیساختار و افسار ریخته. هیچ نمیفهمم به چه فکر میکنم. و حتی از پیونددادنِ کوچکترین موضوعات به هم، و ساختاربخشی به آنها، عاجزم.
بیمار شدهام. ای آنکه بناست بیایی بیماریهایمان را از بندِ بدنهامان بیرون بکشی. ای آنکه نمیآیی که اصلا وجود نداری که بیایی.

پ.ن: من هرروز برای انباشتِ خشم این را میخوانم. ریدن به جوگیری ملّت بدتر است یا دوشیدن و استحمار ملّت؟

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 1:35

صفحه بندی