یکی از تلخترین لحظات لوکسی که بشر به خودش دیده، لحظهایه که کد run میشه ولی خرابه و تو هم دیگه نمیدونی چه غلطی باید بکنی.
پ.ن: بعد از بدخوابی و تقریبا بیخوابی دیشب، دو ساعت پیش برای نیمساعت روی میز کتابخونه بیهوش شدم، درحالیکه خودکارم دستم بود و این توی گوشم. تا امروز خوداگاهی در لحظه انتقال به جهانِ خواب رو انقدر به وضوح تجربه نکرده بودم. کاملا متوجه شدم که افتادم توی یک چیز، یک چاله، یک چیزی که فقط به خاطر حس کردنِ ریختنِ مایعگونهش در یک سوراخ عمیق میتونستی متوجه بشی وجود داره. و این احتمالا به دلیل همافزایی موسیقی توی گوشم و صحنههایی که قبلتر تصورشون کرده بودم، و خوابالودگی همزمان رخ داده. شاید هم به این سادگی نیست. هرچی بود عجیب بود.