خرید بک لینک

فقط وقتی درمییابی مقدسِ مطلق کلمهست، که سنگینی سینهات به هیچ خیابانمترکردنی آرام نگیرد و تراوش واژهها از ذهن ناشکرت ایستاده باشد؛ دوزخ. زنی با طولِ موهای متوسط، با لباس خوابی سفید و نازک میان سرمای زمستان، نشسته بود در خیابانی تاریک و از لالی به خودش چنگ میکشید. اطرافش کشتههایی دراز افتاده، که برای چیزی شنیدن آمده بودند، برای چیز تازهای شنیدن، و زن تمامشان را کشته بود و باز میآمدند و زن باز تمامشان را میکشت. زن بیشتر چیزی برای عرضه نداشت جز مرگ. من میدیدم خیل مردم روانه به سمت زن را در پیگرفتنِ معصومانهای برای چیزی شنیدن، و اگر چیزی نبود، پس مرگ. زن میکشت و خود به عزا میایستاد، به عزای لالی و شهر مُرده؛ شهرِ تا فردا صبح، مُرده.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 2:39

صفحه بندی