میدانی، امروز از خواب بیدار نشدم، از خواب پریدم. خواب میدیدم مشکلِ عجیبی برایم به وجود آمده، و نیمساعتِ آخر کلاسِ C را رسیدهام و استاد میخواهد حذفم کند. بعد بلند شدم و مثل دیوانهها لباس پوشیدم و از خانه بیرون نرفتم، از خانه بیرون افتادم. همهچیز تاریک و تند بود. شبیه تجربههای انسانی ساده که برای بیشتر آدمها یکسان است. شبیه بیدارشدن از خوابِ بعدازظهر در خانهای که در آن جز تو و تنهایی کسی نیست. شبیه کر شدن. کور شدن. عقب کشیده شدن با دوتا دست سهمگین بزرگ.
گردنم از درد درحالِ شکستن است. باز هم برای هزارمینبار اوضاع را در هزارتوی ذهنم مرور میکنم. میخواهم شاعری بی حساب و کتاب باشم، اما نه شاعری که زود میمیرد. میخواهم شاعری باشم که بیاهمیت به زود مُردن، همه عمر زندگی کند، اما مطمئن نیستم تا وقتی زندهام شعری متولد شود. میخواهم صبر و سکوت پیش بگیرم و مثل همه تشبیهات تکراری، جوانه ساکت غافلگیرکنندهای باشم که بیصدا از میان عدم سر بالا میگیرد، اما خاک عدم نیست. خاک هیچوقت عدم نبوده. دوباره داشتهها و نداشتهها را با عقل محاسبهگر چک میکنم. همهجا تاریک است. آنقدر به همهچیز شک کردهام که حتی نمیدانم همه آن چیزهایی که یک عمر برایمان از آرام نشستن و صبر گفتهاند، حقیقت داشته، یا توجیهی بوده برای پوشاندنِ بازندگی. آنقدر به همهچیز بیاعتمادم که چیزی ندارم برای دست آویختن، و تو خودت میدانی، آدمی میل بیپایانی دارد که به چیزی بیاویزد، که با چیزی شناخته شود، آدمی رازی میخواهد برای خودش، رازی که بخواهد از آن پرسیده شود، رازی که دایرهاش باشد، جمعیتش باشد، لشکرش باشد، رازی که آدمها را دنبالش بکشاند. من چیزی برای آویختن ندارم. حتی آونگی نیستم که بین چند مکان نوسان میکند. یک ماده بیوزن سیالم و سردرگمیام مجموعهای از هزارهزار حالت مختلف. باز هم با عقل محاسبهگر داشتهها و نداشتهها را چک میکنم. نه، باید رفت. نباید ماند. نه، نمیشود رفت. نه، نباید رفت. کدهای بسیار سادهام برای چندمین بار run نمیشوند. دوشنبه امتحان C دارم. نمره C و AP و ساختمان داده برای دورشتهای کردن مهم است. من کی هستم؟ من در وهم فرو رفتهام؟ چیزهایی از کسی شنیده بودم از علمی که وهم است و برایش دستوپا میزنی و نمییابی. دنیا را نگاه میکنم. دنیا بناشده روی وهم است. من رازی ندارم که کسی را دنبال خودم بکشانم. من مستقیمم. صافم. مسطح و بیشکلم. من یک موجود موهوم,یام. چیزی که اگر چنگ بزنی در هوا دیگر نیستم.
در سعیای عبث درحالِ فروپاشیام. میخواهم دنیاهایی را که از اساس متفاوتاند توی هم بریزم، چون من بدون هرکدامِ اینها بیمعنایم. میخواهم به هر قیمتی معنای خودم را حفظ کنم، پس خودخواهانه از آیات کتاب شعر میسازم. آیات کتاب را مثل شعر از بر میکنم، زیر لب تکرار میکنم و برایشان قصه مینویسم. کلماتشان را میبینم و وحشت میکنم، جوشیدنشان را زیر پوستم درمییابم و میسوزم. ان سعیکم لشتی. والعصر. والعادیات ضبحا.
من رازی ندارم که از رازم سپری بسازم برای وهم. برای لشکر وهم. داستانِ من را دنیا هزارباره خوانده و هربار با تاریخی خونی به داستان من برمیگردد تفی میاندازد میرود. من به وهم پرداختهام. من از وهم خانه ساختهام. من از وهم شکل پیدا کردهام.
با همه اینها، با همه اشکهای سرِ شب، و همه چیزهایی که در هم پیچیده، امروز میلی بینهایت به زیستن داشتم. هربار از خودم میپرسیدم تو بینِ این کمترینها هم کمترینی، چطور اینهمه به زندگی ایمان داری؟ و بعد عقل محاسبهگر کنار میرفت و چیزی میگفت باید به زندگی ایمان داشت. باید به هوشمندی زندگی، به چیزی که میتواند در سر داشته باشد، به مسیرهای شگفتانگیزی که مقابلت میگذارد ایمان بیاوری. باید صبر کنی. باید خستگی نپذیری.
اما همه اینها برای چه؟ برای آدمِ بیرازی بودن؟ برای همیشه تشنه بودن؟ برای گُنجیدن و نه برای چارچوب آفریدن؟
ای کاش کسی هیچوقت به من نمیگفت تمام اینها میتوانند رؤیاهای کودکانهای باشند که تا اوایل جوانی دخترکی احمق دست دراز کردهاند. ای کاش هیچوقت نمیدانستم آدمی میتواند تا این حد کوچک باشد. ای کاش هیچوقت نمیدیدم کسانی را که اینهمه کوچکند که مسجل شود که ثابت شود آدمی میتواند اینهمه کوچک باشد. کاش زمینه ظهور ابرقهرمان مشتی ضعیف مُرده نبود. کاش ابرقهرمانی وجود نداشت. کاش ابرانسانی نبود که بشود فهمید میشود ابرانسان نبود.
اما اینها رؤیا نیستند. هستند؟
حتی اگر رؤیا نباشند، وقتی کسی جز من وجود ندارد، وقتی من کسی جز خودم را نمیشناسم، برای چه چیزی باید جنگید؟ وقتی من نه پرولتاریا باشم، نه بورژوا، نه سرمایهدار و نه کارگر، چه چیزی بناست من را وادار کند به خیابان بیابم؟ شکنندگی مرا، وقتی هرچیزی جز خودم هستم، وقتی در جمع فرو میروم و جزئی از حرکت مواج جمعیت میشوم، چه کسی جواب میدهد؟ این جنگی که خلافِ قناعت است، خلاف فقط خود را شناختن است، این جنگی که برایِ شمشیر کشیدنش ناچاری از خودت بیرون بیایی، ناچاری به وهم چنگ بزنی، ناچاری سرتاپا داستانی علنی باشی، ناچاری رجزی باشی میان همهمه شیپور جنگ، این جنگ برای من چه خواهد داشت؟ برای خودِ خودم جز معدن طلا و نیکی، جز وضوح و سیری چه خواهد داشت؟
کاش خودم را میشناختم. یا کاش در وهم تمام بودم، زندگیام را پای وهم میریختم. کاش.
پ.ن: ممنونم از هالی هیمنه برای قالب اینجا. هروقت میآمدم توی بلاگم، از دیدنِ آن فونت منفور و ساختار دلمُرده کهیر میزدم. دستش درست!
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا