خرید بک لینک

از حضور در خیابانها بیزارم. آنچه که «شهر» ذاتاً هست، میتواند آنچنان تو را تحلیل ببرد و از خودت تهی کند، که ناگهان وقتی سرت را بالا میآوری و چشمی روی خودت پیدا میکنی، درمییابی موجودی مینیمالیستی هستی و جمعیت آنچنان در مینیمال بودن احاطهات کرده که راه فراری نداری. چشمها تو را میخوانند و تو ناچاری به خواندهشدنی چندثانیهای تن بدهی و دستهبندی شوی. گذشته از آنکه اگر کسی بتواند دستهبندی شود، با احتمال خوبی میتوانی از انسان بودنش صرف نظر کنی، اینکه در چشمبرهمزدنی، با ژست ایستادنت گوشه مترو یا چشمهای خستهات تفسیرت کنند و در دستههای معمولا خیلی کوچکِ این آدمها بگنجانندت، این من را از هر بیرون آمدنی گریزان کرده.

برای من روابط کوتاه معنایی ندارند. ما یا نمیتوانیم تعامل کنیم یا باید ذوب بشویم درون هم. تو اگر میخواهی سمت من بیایی باید خودت را آماده کنی برای کشیدههای دردناک. من زنندهام و زنندگیام از بعدِ یک جایی کوبیده میشود توی صورتت. من مدتهاست از شهر خستهام، من باید آنقدر توی چشمهای تمامِ این مجمع الحمقا فرو بروم که زنندگیام تا عمق جانشان کوبیده شود. که از هر نگاه کردنی بترسند بعد از من. که تمام شهر یا خیره به زمین بشوند یا به آسمان.


من از حضور در چشمهای جمعیتی که به جبرِ ساعتها با عجله از کنارم میگذرند بیزارم. من از فقط رهگذر بودن بیزارم. تو دیده میشوی اما کم. نمیتوانی خودت را پشتِ هیچ سکویی پنهان کنی. یک چشمی بالأخره هست که نگاهش از تو میگذرد. تکهای از تو کنده میشود و نقطهای میشود نقطهای ازپیشفراموششده در ذهنِ آن دیگری، که حتی تو را ندیده.


تو نمیفهمی. تویی که مدام به غریبهها لبخند میزنی، تویی که خودت را تا «نایس» بودن فروکاستهای، تویی که تنها یک پوسته شدهای و پردهها که بیفتند چیزی درون تو نیست، تو نمیفهمی من چه خراشی برمیدارم هربار که سر بالا میآورم و نگاهی میبینم. تو نمیفهمی این پندار که من جزء جمعیت باشم چقدر من را خراشیده میکند. نه که توهمِ برائت جستن از عوام باشد؛ نه. من از یکی شدن با متن میترسم. من از فرو افتادن در کلیات وحشت میکنم. من از خلاصگی در یک جزء میگریزم. من منم، و در من بودن تمـامم. من آن «انزوای احمقانه» را میخواهم اگر بناست در شهر خُردهروایتی سیاهیلشکری در جنگ سرد طبقاتی باشم.


شهر چشمهای تو را میپوشاند. شهر چشمهای تو را پُر از صحنههای مبتذل میکند. شهر آنقدر تو را در تکرار فرو میبرد که بار دیگر هنگام بهخودآیی، حتی نشناسی کیستی. جلوههای تهی شهر از دور خطی صاف است اگرچه مملو از جرقه. همانطور که خط در سکونِ نقطهها کنار هم معنا مییابد، حرکت هماهنگ همهی نقاط باز هم یک خط کسلکنندهست. در چنین زیستنیست که گریختن از شهر معنا مییابد و تو شبها، وقتی سنگینی دیواری به چشمهایت میکوبد که دیدن را از تو گرفته، وقتی میخواهی چشمهایت را از کاسه چشم در بیاوری بلکه چیز تازهای ببینی، در عطش مبتذلت برای یافتنِ هرچیزی، حتی زشت و زننده اما تازه، دست و پا میزنی، میفهمی چاره تماشای طولانی کویر مسطحیست از یکشکلی شکوهمندی که یادت میدهد اگر اینجای تاریخ نبودی، قرار بود دنیا را چگونه تماشا کنی.



چقدر حرف دارم.. چقدر.


پ.ن: یک هفتهست گیر کردهام روی این. شبانهروز. سیمگابایت. flac.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 2:39

صفحه بندی