خرید بک لینک

یکبار هم بعد از دانشگاه، در مسیر خانه، ایستاده بودیم انتهای ایستگاه فردوسی، جایی که بیشتر اوقات آخرین حرفهایمان را میزنیم و خداحافظی میکنیم. به معمولیترین شکل ممکن حرف میزدیم و من در یکی از آشفتهترین شمایلم، در یکی از آشفتهترین برهههای زندگیام بودم؛ پیرزنی از کنارمان رد شد، به مهدی گفت «فقط مواظب باش خرِت نکنه».


از آن روز توی دلم مانده، هرچه هم وسیله خندهاش کردیم و هرچه هم گفتیم او یک پیرزن احمق بوده مثل بیشتر پیرزنها با ذهنهای بسته دوزاری. توی دلم مانده و هروقت شبیه حالا میافتم یک گوشه به خودخوری برای کارهای کرده و ناکرده، مثل یک جسم لزج بیربط که از تمام دنیا فقط یک جمله میداند، میریزد وسط شیارهای مغزم و آزارم میدهد. از این صحنهها زیاد دارم، صحنهای که دیالوگ را روی سِن یادم رفت، صحنهای که فاطمه بهم گفت تو خودت را تغییر دادهای که به مذاق آنها خوش بیاید؛ صحنههای بیربط آزاردهنده. بسیار آزاردهنده.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 2:39

صفحه بندی