خرید بک لینک
چند شب پیش، طبقِ معمول شبهای امتحان که آدم شاعر و هنرمند و همه چیز فهم میشود، رفتم سراغِ کتابهام که به هوای اسباب کشی قریب الوقوع تلنبار شدهاند گوشه اتاق و روی میز و تخت و کمدها. «آیینه زارِ» «سید مهدی شجاعی» را دیدم. یکی از سه تا هدیهای بود که نرگس برای تولدم داده بود. ورق زدمش که رسیدم به «تابلوی دوم: سیاست». (در ادامه مطلب بخوانیدش).
مثلِ همیشه دوباره مرا سرِ ذوق آورد.

دیشب موقع خواب، صوت «شکلها و شاقولها»ی استاد صفایی را گوش میدادم. قبلش داشتم به زندگی رباتگونه آنوریها فکر میکردم. توی «خاک غریب»، «جومپا لاهیری» به طرز مسحور کنندهای ریزترین صداها و حرکتها و رفتارهای چندین زندگی دوگانه هندی-آمریکایی را توصیف میکند. انگار قصدش از ابتدا همین بیانِ کوچکترینِ امواج و آرامشهای یک زیستِ غریزی باشد، همانگونه که هست. که حتی آدمهای با کمترین قدرت تصور هم بتوانند آن لحظات را جلوی چشم بیاورند و از قدرتی که کلماتِ لاهیری در فیلمگونه کردنِ دقایق دارند، لذت ببرند. هیچ اتفاقِ خاصی نمیافتد. در تمام داستانها، شخصیتها رفتارهای منفعلانه دارند. خانهها و عکسها و مکانها، نقش بیشتری بازی میکنند تا آدمها. انگار کاراکترهای داستانش گیر افتاده باشند بین ظرفِ حالاتِ جهان، و گرچه مثلا «کاشیک»، ماشینش را بر میدارد و پنج روز تمام بی آن که کسی نگرانش باشد از ماساچوست تا یادم نیست کجا میراند و صبح تا شب را توی «بارها که تنها نشانههای زندگیاند1» میگذراند، اما آخرش به هیچ جا نمیرسد. دارد زندگی را روایت میکند. زندگیهایی که خیلی هنر کنند، مینشینند لبِ استخر خانه مدرنشان، پا توی آب میاندازند و به افق نگاه میکنند. حتی «تسلی ناپذیر» «کازوئو ایشی گورو». حتی «کششها»ی «دیدیه ون کولارت». انگار آدمها دارند تویِ داستانهایشان میمیرند و همان اندازه، مهمانیها، خانهها، ماشینها، خوابگاهها، ساحلها، هتلها، شهرها و اتاقها جان میگیرند. احساس میکنم میشود این آدم را وادار کرد که از هر راهی، به هر جایی برسد. کما اینکه رسیده هم. این آدمها دارند میمیرند، این را میگویند، احساس میکنند اما باور نمیکنند؛ شاید حتی باور هم میکنند اما کاری نمیکنند برای نمردن.
با خودم که رک شدم، دیدم هیچ هم بد نیست آدم انقدر برود و آخرش به هیچ جا نرسد. مجبورت کنند راهی را بروی، حالا به هر طریقی. تو محکوم به این عبارت میشوی. مختوم به این سرنوشت. باید انجامش بدهی و این برای تو جا افتاده که باید انجامش بدهی. از هر راهی که به تو میگویند. لازم نیست فکر کنی. لازم نیست بدانی داری چه میکنی. لازم نیست تصمیم بگیری. لازم نیست شبها از شدت شورش تناقضات خوابت نبرد. لازم نیست بفهمی. فقط میروی جلو و انجام میدهی. همینقدر راحت. سرِ شب هم میخوابی. هیچ نیازی هم نیست پیش عقل کوچک خودت ساخت و پاختهای جهانی را محاسبه کنی و نصفه شب از جا بپری که ای وای! چه بلایی دارند سرمان میآورند.
دیشب استاد صفایی جوابم را داد. «برای سازندگی افراد، گاهی مقصود غلتاندن آنهاست، که آنها هرچه [دیگر آنها] میخواهند بشوند. ...2 وقتی میخواهد از یک سری افراد چیزی را بسازد، دیگر برایش مهم نیست که اینها چیستند و کیستند. بلکه [میخواهد] با هر زوری بوده، حالا یا با زور درد و رنج، یا با زور...3 ، دشمن مشترک، یا نژاد برتر، اینها را باز کند، متورم کند، در برابر جبهههای دیگر قرار دهد. و برای رسیدن به آن هدفش، باید اینها حرکت کنند. تنظیم، تقلید، رقابت، چوبکاری، تهدید، تشویق، حبس، عشق، پول، تحریف قلوب، همه این عوامل به کار گرفته میشود. ولی مطلوب این است که انسان کارش را بکند. بغلتد، بمیرد و بدمد. این روشهایی که تنها میخواهند انسان را به مقاصد رهبر برسانند، بدون اینکه انسان حظی داشته باشد، بدون اینکه انسان انتخاب کنندگی داشته باشد، اینها روشهایی هستند که انسانیت ما را مسخ میکنند...»...
من دیدم که خیلیها مسخ شده بودند... یاد همان «تابلوی دوم: سیاست» افتادم. ...

نمیدانم چرا مدام فکر میکنم اگر وعده خدا نبود که زمین را به ارث میگذارد برای این سرِ دنیا، بعد از این که قدرتها ما را بلعیدند و ما «کننده کار» شدیم و بس، دو تا قدرت میماند، که گرچه تا آن روز در بلعیدن ما شریک بودهاند - یکی استخوان دندهمان را خورد، یکی مغز سر - آن روز دست از گردن هم در میآورند، روبروی هم میایستند و بعد، این آدمهای تحریف شده را از «اتحادیه ابلهان» «جان کندی تول» برمیدارند، میگذارند روبروی هم، تا وقتی که آخرین سرباز یک طرف هم بمیرد. بعد یک نفر میماند... با شش-هفت میلیارد «کننده کار». تا وقتی که بمیرد.

این حرفها قشنگ نیستند. هیچ کس دوست ندارد بشنودشان. منتهیش مطمئنم سر یک سریها میآید. مثل حالا که آمده. آنوقت یک روز با دندانهای آن دو نفرِ آخر تکه تکه میشوند، بی آن که خودشان بفهمند. آنها فقط «کننده کار» هستند.


1. خاک غریب، آخر سال، جومپا لاهیری
2. درست نمیفهمم چه میگویند.
3. 2.


+ دانلود همین صوتی که گفتم.
+ اوصیکم به خوانش اتحادیه ابلهان.
+ ادامه مطلب میتوانید
«تابلوی دوم: سیاست» را بخوانید. خداش خیر دهاد آن را که دقیقا این قسمت کتاب را گذاشته بود توی انجمن تبیان. اگرنه من که حال تایپ کردن نداشتم.


نامه سرگشاده.
بسم الله الرحمن الرحیم.
از فاطمه به شما؛
سلام.
بیایید من را بگیرید زیر عبایتان.
نفسهای آخرمست.
تمام.


ادامه مطلب

برچسب: گزافه گویی,گزافه گویی در جدول,گزافه گویی چیست,گزافه گویی و خودستایی خودمانی,گزافه گویی در دین,مترادف گزافه گویی, نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 18:01

صفحه بندی