خرید بک لینک

توجه: این فقط ظاهر مسئله است.


... کسی آمده و اکثریت غرق در خور و خواب و همبستری را میخواند که قلبهاشان را به «حبّ» بسپارند، جان بگیرند و در جهانِ آن روزشان، خون را احساس کنند که میتپد، آزاد باشند و سادهتر از حالا، وعده «سلام من ربهم» بگیرند. و اکثریت چنان غرق شدهاند - که باید حق داد - که چیزی نمیشوند.

ظاهر را بگیرید. فقط ظاهر را.

کسی از دوردست میآید، کم و بیش افروخته؛ چشمهایشان را نگاه کنی، میتوانی انسان را از کالانعام تشخیص دهی. چشمهای «مرد» فریاد میزند. فکر کنم دستهاش میلرزند. آنچنان مستِ چشمهای که نشانش دادهاند شده، که کم و بیش افروخته است. لبهاش میلرزند. چشمهاش را نگاه کنی، شاید کمی به چشمهایت بریزد از آن چیزی که دیده. از پشتِ پرده. «مرد» فریاد میکشد. جلوتر میآید. چشمهایش را نگاه کنی، نه بهشت میبینی نه جهنم. نشان به آن نشان که خودش بعد خواهد گفت به تو. در چشمهاش «سلام» هست، اما خبری از شوق سلام نیست.

به مردمی که سینه ستبر میکنند که سینه ستبر دارند، خانههای محکم و باغهای بزرگ - شبیه افسانهها شد! - ، به مردمی که تا گلو فرو رفتهاند در زندگی حیوانی، از «سلام» میگوید. پشتِ آن آدم تنها را میگیرد گرچه خودش هم تنهاست. تنهاست و فقط یک دهان دارد. خوب دقت کنید. فقط یک دهان. «مرد» از شوق میلرزد. «مرد» نمیداند چطور باید با این زبان از «سلام» بگوید، به قلبهای حیوانی مردم. اما میگوید. دقت کنید. مرد فقط یک دهان دارد. هیچکس نیست. پشتش از آدم خالیست. چشمهایش را که نگاه کنی نه بهشت میبینی نه جهنم. نشان به آن نشان که خودش بعد خواهد گفت به تو. «مرد» میافتد به التماس. دیده چون. که: نیامدهای قبل مرگت بمیری. نمیدانم جهانِ آن زمان چه داشته برایِ پاک کردنِ خود از آنها. برای کندن از قفس که پرواز وقتی زیباست که درد داشته باشد. نمیدانم چه داشته برایِ کندن. اما «مرد» شاید جهانِ امروز را هم دیده. «مرد» دارد دق میکند که بقیه آن چیزی که او میبیند نمیبینند. فریاد میکشد که هااااای مردم! هیچ میدانید «سلام» کجاست؟ بیایید ببرمتان. هیچ هم نمیخواهم. فقط بیایید ببرمتان. دارم دق میکنم که قلبهایتان نمیتپد. دارم میمیرم به خودش. در چشمهاش که نگاه کنی نه بهشت میبینی نه جهنم. نشان به آن نشان که خودش بعد خواهد گفت به تو. دقت کنید که او تنهاست. فقط یه دهان دارد.

... و مثل سیرِ جهان در تمام تاریخ، مردم به حیوان بودنشان ادامه میدهند. مثلا در عکسها. در رنگها. در علاقهها. در خنده دورهمیها. در جشنها و عروسیها و «حالا چی بپوشم»ها. نقشهای خوبی هم دارند گاهی. آدمهای مهربانی هستند. جایشان را میدهند به سالخوردهها. لبخند هم میزنند. هیچ هم زشت نیستند. اما حقیقت این است که تاریخ و جهان، آنها را با خودشان برده. مثل همان سالها پیش. که هیچکدامشان نمیخواهند بفهمند از جهان بزرگترند. دنباله روی جریان هستند. غرقِ جریان هستند. باد آنها را با خودش میبرد. و انسان بزرگتر از این حرفهاست؛ پس هرکس گیرِ «فقط» این زندگی شد، انسان نیست. و هر پیام آوری در جهان، چیزی را جز این نگفت.

قیل ادخل الجنة.
قال: یا لیت قومی یعلمون...*

نشان به این نشان.

به «مرد» گفتند به بهشت داخل شو!

توجه کنید. بر خلاف تصور تمامتان؛ نرفت بغل حوریها. نگفت تلافی آن همه تنهایی دنیایم را در بیاورم. نگفت منتظر شوم بیایند بروم نشانشان بدهم که راست میگفتم. نگفت آخ جان! نهر شیر و عسل! نگفت بالاخره رسیدم بهشت! وه که چه جاییست...

گفت: ای کاش قومِ من میدانستند...

پیامبر نبود. یک «مرد» بود، با یک دهان. توجه کنید؛ فقط یک دهان.

گفت ای کاش قومم میدانستند. چی را؟ که همچه بهشتی هست؟
...
دست بردار از این ساده لوحی...


گوش نکنید اگر بهتان گفتند حسین برای آب التماس کرد. گوش نکنید به این حرفها که حسین را بازنده میدان میکند. که حسین تا دید دورش خالی شد، طلب یار کرد! که چون سیاهی لشکر را بی همچو عباسی دیده بود و مثلا فهمیده بود که مثل اینکه شوخی نیست!
حسین،
تا لحظههای آخر نفسهاش،
میخواست شده یک نفر را، از آن سیاهی نجات دهد...
حسین آزاده بود. آزاده. و داشت دلش میرفت که یک روز تمام اینها «سلام» را نخواهند شنید...

فقط هفتاد و دو تا «دهان» بودند...

نگذارید جهان شما را با خودش ببرد.
دارم زور میزنم جهان مرا با خودش نبرد.

* قرآن


+ انّی سلم لمن سالمکم...
+ اوصیکم به خوانش داستان کوتاه «مرد». نامیده شده به «مومن آل یاسین».
+ این آیه را خوش خط مینویسم بالای اسم «بچههای مرتضی». برایمان بخواه.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 18:01

صفحه بندی