خرید بک لینک

سلام.

خودتان میدانید از بچگی عادت نداشتهام بروم بغل پدرم. میگویند دختر است و پدرش؛ من دختر بودم و خودم. آخرین باری که بغلش کردم میدانید کی بود؟ وقتی گفت برمیگردیم قم. که بعد فاتحهاش را خواند. که بغلم هدر شد. خودتان میدانید ناز دخترانه نداشتهام. دخترانگی بلد نبودهام. حکما حالا هم بلد نیستم خودم را عزیز کنم. از نازهای دخترانه هم منزجرم. از کلمات دخترانه. از فکر مهمانی فردا و لباسِ پس فردا. از این قوسی که توی صدایشان هست. از این پشت چشم نازک کردنها. که بلد هم نیستم. حالا هم بلد نیستم صدایتان کنم «حضرت پدر» و از این حرف ها. دخترانهست. درست حسابی سلام کردن هم بلد نیستم. ادب کردن هم بلد نیستم. مثل آدم حرف زدن هم بلد نیستم. هیچی بلد نیستم اصلا. عدمم. هیچم. نیامدهام اینجا ناز کنم که نگاه پدرانه بکنید. حق را بخواهید، احساس میکنم کلماتم ملاحظات و محکماتی ندارند. بی مزه شدهاند. مثل کلمات باقی. اما نمیشود نگویم. الکی که نیست... هزار و صد و هشتاد و دومین سال است...

سلام.

همینقدر خالی. سلک کلمات پاره شد و مثل دانههای انار تسیبح شده، پخش شد روی زمین. چند قدمی که راه رفتند، قرمزی تمامشان مثل خون که از کنار لب، شره کرد و از ناودان ریخت پایین. باران خونِ انار میآمد آن شب. شما حکما میدانید چه خبر بود. پدر ما در آمد. لرز گرفته بود ما را. هیچ احد الناسی نبود بغلمان کند. ما تنها بودیم. ما که میگویم، ما که نه. ما که هیچ وقت ما نبودیم. همان من. شما که حکما میدانید چه بر سر ما آوردند.

ما ریختیم. گفتنی که نیست؛ حکایت خون دل و شب است که شما حکما میدانید چه خبر است تویِ آن شبها.

پس همین سلام خالی را بپذیرید. بیخیالِ اینکه قبلا ما با ادب بودیم. بلند میشدیم دست میگذاشتیم رویِ سرمان، خم میشدیم که تازه رویمان میشد اسمتان را ببریم. وضوی با حضور قلب میگرفتیم به نیت بردن اسمتان، که میگفتند نماز با آن وضو درست نیست؛ ما با همان وضو نماز میخواندیم. ادبمان میگفت. دوباره و سه باره و هزار باره میرفتیم به نیت بردن اسمتان وضو میگرفتیم، با همان وضو نماز میخواندیم. اما الان نه؛ الان از همان هیچ قبلمان هم هیچ تر شدهایم. سلام حسابی هم نداریم بیاوریم. نه اینکه فقط سلام، هیچی نداریم. فقط یک دنیا حرف نگفته داریم، یک دنیا گوشِ نبوده، یک دنیا قلب سلاخی شده، هزار و خردهای سال پدرِ نبوده... هزار و خردهای سال سایه بالا سرِ ندیده داریم فقط. هیچی نداریم. برای همین نه خندهامان میآید نه حرفمان. که لب نداریم که بخندیم. که زبان نداریم که حرف بزنیم. کسی هم نیامد و نخواست که ما را بشنود. یعنی آمدند، دیدند شنیدنی نیست، رفتند. وگرنه میشد. فقط سخت بودیم. دنیا ما را نمیفهمید. دنیا فکر میکرد ما دیوانهایم. مریضیم. دیوانه هم بودیم.. بینی و بینک... مریض هم بودیم.. که یا تمام دنیا مریض بود یا ما. که ما چون کمتر بودیم، چون انگشتهای کمتری برای اتهام زدن داشتیم، چون صدا نداشتیم، چون لب نداشتیم، چون دست نداشتیم، ما شدیم مریض.. لا بأس. دیوانگی را هم خریداریم.

پس سلام.

که چون از ما توانی برای واژه چینی نمانده. دلمان کم مانده بود شرحه شرحه شود، آمدیم دلمان چند کلمه بگوید آرام بگیرد که سر و صدا نکند که به کارمان برسیم؛ تا رسیدیم به حرفها، دیدیم بیچاره رویِ دست مانده. اربا اربا. کسی هم نبود بگیریمش رویِ دست و لا اله الا الله بگوییم. همین جا گذاشتیمش پیش شما.

از همه من همین مانده که اداباز نباشم. شعر شاعرها و واژههای نویسندهها و دنیای دنیا داران و چراغانی کوچهها و عشق عاشقها و شعور با شعورها برای خودشان. خودت میدانی اداست. من دیدم؛ ادا بود. هنوز خیلی مانده بود برسند به آن نقطهای که تو نیستی. نه اینکه نباشی، اما نیستی. هنوز مانده بود برسند به جایی که پناهِ دیگری نداشته باشند. دلِ سنگ خوردن نداشتند. دوست داشتند بنشینند بالایِ گود شعر بگویند و سنگ بزنند. از دل خونی خوششان نمیآمد. خون حالشان را به هم میزد. عیش مدامشان را تلخ میکرد. که پس حکما دلی تنگ نبوده آن وسط. نمیدانم. بیخیال. آن ها را چه به من اصلا.

سلام.

ما خستهایم. ما سایه بالا سر نداریم. ما تنهاییم. ما تازه داغِ دلمان را دیدهایم. تازه بیدل شدهایم. ادب کردن بلد نیستیم. یادمان دادهاند ها. نه اینکه یادمان نداده باشند. آنقدر هم با ادب بودیم که همه لذتمان را میبردند. حظ میکردند از ادبمان. اما از یک جایی به بعد دیگر نبودیم. هیچی نداریم که بیاوریم. پا هم نداریم که بیاییم. خستهایم. تنهاییم. دلمان که بود اما، نمیگذاشت بمانیم. خودش یک پا پا بود این دل. خدایش بیامرزد. حالا با این حال و روز، حرفهای بی ادبانه ما را گوش کنید. یک اینبار گوش باشید. چشم که نبودید... یعنی، چشمانتان که نبود، شاید هم بود، توی چشم ما نبود... اما اینبار گوش باشید.

سلام.

ما خستهایم. ما سایه بالا سر نداریم. ما تنهاییم. هیچ کجایِ این شهر کسی منتظر ما نیست. هیچ چراغی برای ما روشن نیست. ما را از همه جا بیرون کردند. فدای شما. هیچ کس ما را نشنید. ما تنهاییم. حکما از همه بهتر میدانید...

سلام.

ما نتوانستیم کاری کنیم. ما را کشتند. ما را ریختند تویِ گورهای دسته جمعی؛ و ما کاری نتوانستیم بکنیم. نتوانستیم ما را بکشیم بیرون. ما هم کشیدیم کنار. ما خودمان هم رفتیم توی گور.

سلام.

ما فریادهایمان را خوردیم. ما بهانه آوردیم برای خوردن فریادهایمان. آنقدر فریاد نزدیم که سرمان فریاد کشیدند. ما مبهوتِ فریادشان شدیم. جرئت نکردیم تکان بخوریم حتی. ما فریادشان را باور کردیم.

سلام.

ما کنار کشیدیم.

سلام!

گفته بودند بابایمان میشوی. ما بابا نداشتیم.

سلام.

ما داریم دق میکنیم بابا... ما هی میخواهیم دست روی زانو بگذاریم، بلند شویم، یا علی مان منعقد نمیشود اما... ما هی میخواستیم بال باز کنیم، که دست دراز میکردیم آسمان تویِ مشتمان بود به خدا؛ دیدیم بال نداریم... ما یک جاهایی ماندیم. ما یک جاهایی یادمان رفت کی بودیم؛ دلمان رفت... دلمان رفت... دلمان رفت... شما دیدید دلمان رفت. شما حکایت رفتنِ دلمان را هم، طبعا، بهتر از خودمان میدانید...

سلام.

ما تنهاییم در راهی که میرویم. مشکلی نیست. گلهای نیست. نرسیم هم حرفی نیست حتی. دلمان امان نمیدهد اما...

سلام.

ما یک لشکر بودیم. چند نفر ماندند توی واحهها. چند نفر کنار چشمهها. چند نفر تویِ مراسم عروسی. توی رنگ لباس دامادی. چشم باز کردیم دیدیم هیچکس نیست. ما یک لشکر رفتیم، گروه هم نه، تنها برگشتیم... که شما دیدید؛ که شما میدانید...

سلام.

ما کوتاه نیامدیم ها! خیالتان جمع. میرویم... برسیم، نرسیم، ببینیمتان، نبیـ...

اما یک سری ها تا فهمیدند شاید نرسیم، قید کار را زدند. حبطت سعیهم... ما به چشم دیدیم ریختن یارهامان را که یک عمررررر آمده بودند هررر راهی را. از یک جایی به بعد، نیامدند... که خودتان حکما بهتر میدانید...

سلام.

ما با ادب نیستیم. فقط توی مراممان نوشته اگر راهی را رفتی، باید تا تهش بروی. حالا نه اینکه زورِ مراممان باشد یا ترس اینکه بگویند طرف بی مرام بود... نه... شما که خودتان میدانید... دلمان نمیگذارد نیاییم...

سلام.

ما بی تو خستهایم. که خودتان از ما هم بهتر میدانید.

سلام.گفته بودند پدرمان میشوید. راست میگفتند؟ ما بابا نداشتیم...

سلام.

سلام بابا. بابا که میشود صدایتان کرد؟ نگران نشوید. ناز و ادا نداریم ما. هیچ وقت نداشتیم. از بس تویِ تنهایی زبانمان را گاز گرفتیم حرف هم نداریم. لب هم نداریم. وجود هم نداریم. دل هم نداریم که بیاوریم و از سر مهر بخرید که پس فردا مزاحمتان بشود. هیچ نداریم... فقط، میشود یک لحظه، یک گوشه چشمتان، گوشه چشم بابای من باشد...؟

سلام.

ما دلمان تنگ شماست. ما شانه خالی نمیکنیم. ناز دخترانه که بلد نیستیم، میخواستیم قول مردانه بدهیم طلایی بشویم که بریزندمان تویِ بار شما، کار از کار گذشته بود...

سلام.

ما هیچ کجای تاریخ را نخواستیم. ما گوشه هیچ داستانی را نخواستیم. ما نخواستیم ازمان بگویند. ما نخواستیم کسی ببیندمان. ما برای قهرمان قصه شدن سفر نکردیم. برای لالایی شبِ مادرها شدن، این راه را نرفتیم. ما خودمان را هم نخواستیم. حیف که نام مادرتان روی ما بود، وگرنه اسممان را هم...

سلام.

ما...

سلام.

جسارت کنم به حضرتتان... میدانید چقدر تنهاییم و نمیآیید...؟

سلام.

ما که ادب بلد نیستیم... اما همین سلاممان تهِ ادبمان بود. از ته صافی قلبمان بود. سلام. سلام که صدای ما بعد خشکیدن تویِ گلوهایمان، مگر به سلام شما بلند شود... مگر شما صدایی بشنوید از ما. گرچه ما هیچ گوشی نخواستیم... بس؛ که همین سلامِ بی ادبانهای را میشنوید، که تهِ توانِ کسی بود برای ادب کردن...

سلام بابا.

گفته بودند بابایمان میشوید. راست میگفتند؟

+ و منهم من ینتظر..

+ جهزوا ملاجئکم.

برچسب: هزار و صد واژه,کتاب هزار و صد واژه,دانلود هزارو صد واژه,هزار صدا,هزار صدای سنتی,هزار صدا ارسباران,دانلود کتاب هزار و صد واژه, نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 18:02

صفحه بندی