خرید بک لینک

آن وقتها میخواندم که استاد صفایی نوشته بود از افتادن یارها. افتادن یارهایی که از شکها و یقینها و تعددها و کثرتها و غفلتها و غرورها و تعینها گذشته بودند و حالا کنارت ایستاده بودند. از تکاثر گذشته بودند و به کوثر رسیده بودند. که وقتی همه کم میآورند آنها بودند و وقتی همه میافتادند نه تنها خودشان میایستادند، که تا میتوانستند رفیقهای نیمه راه را روی دوش میگرفتند و میبردند. که در اوج خفقان شمشیر میکشیدند و آنجا که شبههها موج موج مرد راه بود که روی هم میریخت، هادی میشدند. و بعد مینوشت میفهمی حال من را بعد اینکه افتادن خودِ این یارها را دیدم؟


نمیفهمیدم که.

حالا فهمیدم.

حالا که مجبور شدم بایستم و چشم در چشم یارانی که «اُرید أن اُداوی بهم» خار صحرا شدنشان را تماشا کنم که «و هم دائی»... «کناقش الشوکه بالشوکه»... بایستم زل بزنم توی چشمهایشان، درد شدن درمانها را ببینم در قالب آدم. بایستم ببینم که بود و نبود را باختهاند و کنار کشیدهاند و دارند نابود میکنند خودشان را... بایستم حرفهای صفایی را با مثال عینی بفهمم.


های خدا... چه دردی میکشم من از این حیات... های خدا...


+ خدا نصیبتان نکند که چشم در چشم، در عین صراحت یک واقعه، افتادن عزیزترین آدمتان را ببینید و مجبور شوید که دمممم نزنید...

برچسب: چه روزی متولد شدید,چه جوری لاغر شدید, نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 18:02

صفحه بندی