خرید بک لینک

گفت: میخوای زنگ بزنم باهاش حرف بزنی؟

گفتم: من باهاش قهرم.


زنگ زد. صداش پیچید پشت گوشی. قلبم آمد تویِ حلقم. سرم را بردم نزدیک گوشی که صداش را بشنوم. طاقت نیاوردم؛ وسط حرفهاش گوشی را گرفتم و در آن، اشکهام به پهنایِ صورتم جاری شد.


گفتم: چرا نیومدی پیشم؟

گفت: گریه نکن... نشد دیگه. ببخشید. به خدا انقدر دلم برات تنگ شده!

گفتم: معلومه!

گفت: به خدا... از همه فقط سراغ تو رو میگرفتم. نمیخواستم مزاحمت بشم. گفتم شاید کار و...


دویدم تویِ حرفش:

لحظه سال تحویل روبرویِ گنبد اولین نفر از ته قلبم تو رو دعا کردم...


بغضش ترکید. افتادم به غلط کردن. مثل دوتا بچه از پشتِ تلفن، شبیه ابر بهار گریه میکردیم.

آخرین باری که قبلِ این با هم گریه کرده بودیم کی بود؟

همان وقتی که ساعت چند نصفه شب تویِ آن سرما نشسته بودیم بالا پشتِ بام؛ تازه برگشته بودم از مشهد. دمِ ازدواجش بود و یک جورهایی ته دلِ همهمان قند آب میشد.

گفتمش: اصلا از مشهد که برمیگشتم، میدونستم قراره خبر خوب بشنوم...


گریهمان گرفت. هم را بغل کردیم.

گفت: جز تو من حرفامو به کی میزدم که طعنه نشنوم؟ کی مثلِ تو میفهمید؟



نمیدانم چرا باید از تمامِ آدمهای زندگیم خداحافظی کنم. نمیدانم چرا هر کسی حرفهای من را میفهمید رفت. یا دارد میرود. یا قرار است در آیندهای نزدیک برود. کسی جز یک تنها نمیفهمد که با سکوت چطور میشود همدم شد.

تنهایی لفظ مقدسیست. هرکسی تنها نمیشود. از صبح تا شب خوش بگذرانی و شب تا صبح با یک نفر صحبت کنی و بعد برایِ پروفایل تلگرام و استاتوس اف بی ژست تنهایی بگیری مزخرف است. این یک حقیقت است که هرکسی تنها نمیشود. آدمهای معمولی با حرفهای معمولی، چطور ممکن است تنها باشند؟ اینکه یک نفرِ دهمی را یک جایی دیدهای و برایِ دهمین بار عاشق شدهای حرفی نیست که نشود به کسی زد. اینکه یک نفرِ یازدهمی برایِ یازدهمین بار تنهایت گذاشته خیلی اگر اتفاق غمگینی باشد؛ دو روز. تنهایی کارِ هر کسی نیست. حرفهایی که برایِ یک عمر گیر میکنند در گلو و فهمیده نمیشوند تنهایی را معلوم میکنند.

... و من از وقتی یادم هست داشتم از پدرم خداحافظی میکردم؛ از مادرم خداحافظی میکردم؛ از شهرم خداحافظی میکردم؛ از خانوادهام خداحافظی میکردم. حالا هم باید از همه خداحافظی کنم. آدمها کار دارند. آدمها ازدواج میکنند. آدمها خستهاند. آدمهای زندگی من هیچ کدام ماندنی نبودند.


عروسیت مبارک ملیکا. چادر سفیدت مبارک. الان یکی دو ماه است که درست و حسابی حرف نزدهایم. درست و حسابی که هیچ؛ حرفی نزدهایم به آن صورت. عکسِ دستِ گلت را میبینم و میفهمم عقد کردهای! بعضا غریبههایی که نمیشناسی از من زودتر فهمیدهاند! های رفیقِ صمیمی...


میگویم: مبارکه عروس خانوم :)

میگویی: ممنون... : )


دوستت دارم. خاله سارا را هم داشتم. فرزانه را هم داشتم. دایی را هم. نرگس را هم دارم. فاطمه را هم. یلدا را هم. شاید باورت نشود ملیکا؛ من حتی پدرم را هم از تهِ قلب...


همهتان میروید.

قلبِ من هیچ وقت موضوع مهمی نبوده...


هیچ کس نیست بگویمش که اینبار من دارم میروم. «رفت» باید با همین ر و ف و ت گذرا میشد. من را رفتاندند ملیکا. باید بروم و پشتِ سرم را هم نگاه نکنم.


میدانی؛ من باید از همه بروم. و میروم هم. وقتی دارم از او میروم، هیچ سخت نیست که تمامتان را...


قبل از اینکه بابا برود من از او میروم. درست همان وقتی که شروع میشود؛ پشتِ سرِ هم خواب صیاد را میبیند... من از او میروم. صیاد هی از بالایِ دیوار پذیرایی نگاهم میکند. من سال به سال نگاهش نمیکنم. بابا میرود میایستد جلویِ صیاد، احترام نظامی میکند. من گریه نمیکنم ملیکا. من گریههایم را کردهام. هنوز شب نشده... من خیلی وقت پیش از بابا رفتهام.


از تو هم میروم. فرزانه هم عروس میشود و از فرزانه هم میروم. نرگس هم. فاطمه هم. یلدا هم. اصلا ربطی به ازدواج ندارد. ایراد از من است که از بچگی برایم لالایی رفتن خواندهاند. شک ندارم راهِ تمامتان از من جدا خواهد شد. من باید تنها بروم. تنها.


آخرین باری که با هم حرف زدیم دعوامان شد. لابد باز هم میخواهی از نظام رحمت خدا برایم حرف بزنی.


همه فکر میکنند من میخواهم خودم را آزار بدهم. خیر؛ از این خبرها نیست. رفتن مهربانانهترین حکمِ خداست در زندگیام.


نیمه دوم خرداد، بارم را از آخرین نفری که قرار است از او بروم بر میدارم، و میروم.

هیچ هم داستانِ غمگینی نیست.

من گریه نمیکنم ملیکا... من گریههایم را کردهام...



این نهایت عشق است. عشقی که محتاجِ حضور نباشد. محتاجِ گفتگو نباشد. عشقی که پای آدم را نبندد. این نهایت رفاقت است. نهایت دوست داشتن... نهایت عشق. اینکه از لجنِ عشقهای امروزی و گریههای مضحک میکنی و میروی جایی که آدمهاش عشق بلد نباشند. از این عشقهایی که دهمی یازدهمی دارد. از این عشقهایی که وقتی هم را ول میکنند باید بروند سراغِ نفر بعدی که پوزِ طرف را به خاک بمالند: که بهتر از تو منتظر من بود. این نهایت عشق است. عشقی که حتی وقتی بروی هم هست.


... و رفاقت؛ و قسم به لفظ جلاله؛ اینجا هرکسی اهل رفاقت نبود... هر کسی اهل رفاقت نبود و این، به گمان خودم، نهایت رفاقت است. نهایت دوست داشتن است. که حتی وقتی رفتی هم رفاقت بماند.


من و تو تا ابد رفیقیم. اما من میروم ملیکا. ما دستهای هم را فشار نمیدهیم، مثل چشمرنگیها خیلی آرام و سرد زندگیهای هم را رها نمیکنیم. ما رفتنمان فرق میکند. تو هم از من میروی. آدم فقط از آدمهای مهم زندگیاش میرود. چون اصلا به بقیه نیامده...


ما میرویم و سرنوشت ما و آدمهای مثل ما رفتن بود. ما نتوانستیم در تنمان بگنجیم و باید میرفتیم. ما، ملیکا، ما که رفیقهای خوبی بودیم، چارهای نداشتیم جز رفتن...


من، ملیکا، من که خوب عاشق او بودم، چارهای ندارم جز رفتن... ما، همان گرفتارانِ جنونی که به هیچ وقت به مهمانیها و کافهها و ... به هیچ کجایِ شهر عادت نکردیم. مایی که باید برویم؛ باید.


یک زمانی میآیی به خودت میبینی خیلی وقت است حرفی نزدهای با کسی. ته حرفهات را تبدیل کردهای به گریه، سرت را فشار دادهای تویِ گردنِ فرزانه، قدر یک دریا اشک ریختهای. بعد دیگر حرفی نبوده. نمیتوانسته باشد.


یک زمانی میآیی به خودت میبینی آن کسی که دوستش داشتی چون حرفهات را میفهمید دیگر نمیفهمد. شاید هم دوست ندارد بفهمد.


ما، همان گرفتارانِ جنونی که از بچگی با همه خداحافظی کرده بودیم... مثلا چهار سالِ تمام بابا نداشتیم. خیلی سالِ تمام بابا نداشتیم. خیلی سالِ تمام رفیق نداشتیم. و وقتی داشتیم هم میدانستیم به همین زودی زود باید از هم برویم. ما خیلی سالِ تمام حرف هم حتی...


ما، همان گرفتارانِ جنونی که، چارهای جز رفتن نداشتیم...

برچسب: تقدیم به تو که دوستت دارم, نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 18:03

صفحه بندی