از آنهاست که همین حالا اگر نگویی میشود تف سر بالا، میرود خانه میکند عمق جانت، یک روز بالا میاید پدر جدت و جدش را در میاورد. همین حالا که پنجره باز است و آسمان انگار که بخواهد با مشت بکوبد زیر طاق دنیا و جنگ آسمانی اول را شروع کند سرخ شده. همین حالا که من از اضافات تشبیهی و استعاری و اقترانی خستهام. که انگار که من بخواهد با مشت بکوبد زیر قرار دل و بگوید جمع کن این بساط مسخره بازی را. شورش را درآوردی با این خیالات شیرین. به جهنم که با همینها زندهای. به جهنم که افتادهای کف زمین بال بال میزنی از درد. جای تو نه دریاست نه آسمان. این کولی بازیها را بگذار کنار بیا مثل آدم بنشین سرِ جات دلیات را بکن. پادشاهیات را بکن. از درد دوری آسمان پرپر هم بشوی پرنده نمیشوی. تا ابد هم زنده بمانی و خودت را اینطوری جلوی چشمم بکوبانی به زمین عین خیالم هم نیست. از این تقلاها زیاد کردهای و محل دادهام و آخرش کانه ... پشیمان شدهام. عادت کردهام به دیوانه بودنت. میخواهی محلت بدهم باید یک چند وقتی «آدم» بشوی... آرام بگیری... حتی مهربانی هم زیادیش دلزدگی میآورد. حتی سیب سرخ سرِ شاخه هم اگر میشد «سیبهای سرخ سر شاخه» میتوانست گند بزند به عشق و مشتقاتش. پس بس کن. ساکت شو محترمانه. از منهای نیمههای شب، خودت میدانی همه چیز بر میآید؛ تا حد کشتن دل...
باید میگفتم. باید بگویم هنوز. آمدم زبان باز کنم، اما نه کسی بود، نه دلی. خوب که نگاه کردم دیدم زبانم هم نیست.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا