خرید بک لینک

باید عشقتان را فریاد کرد. نه ریاست، نه شوآف؛ که نه من زاهد و صوفیم، نه شما آن که فقط در گوشه صومعه پیدا شوید. همه جا هستید. همهاید. چگونه نبینمتان؟ چگونه نگویم از شما؟ چگونه فریادتان نزنم؟

میدانید دل کندن از شما برایِ همچو منی، به جان کندن میماند. باشد بین خودمان که منِ بی دل را چند روزی مقیم آستانت میکنی و دل میدهی به من، که موقعِ رفتن خووووب درد بگیرم از کنارت نبودن. که دل داشته باشم برایِ کندن. اگرنه من کجا، عشق کجا، صاحبدلی کجا... اینکه جهان پیش چشمتان مثل یک کاسه غذاست، پس حکما دیدهاید وقت رفتن چقدر بیقرار میشوم. همین دیشبی، دیدید؟! داشتم میمردم... کم مانده بود بنشینم وسط خیابان، جلویِ چشمِ آن همه آدم زار زار گریه کنم... دروغ است میگویند گریه برایِ راه درد مادی نمیآورد. چشمم سوخت. صورتم سوخت. سرم سوخت. تمام جانم سوخت... تمام جانم آقا... تمااااام جانم... نه اینکه سوختنِ معنوی. نه فقط آن سوختنِ معنوی، که طائران طریق از سوختن در فراق میگویند. سوختنِ جسم. خودِ جسم. خودِ همین جسمِ زندان و زندانبانِ پتیاره. خود همین چشمهای نالوطی و همین صورتِ سیاه.


جان گریه ندارم دیگر. اگرنه گریه زیاد است. از این به بعدش اگر گریه کنم از گوشت تنم آب میشود، میچسبد به اشکها، میریزد زمین...


باید فریاد زد عشقِ شما را. از گریههای بی اختیار هم بگذریم. مثلا از آن گریهای که وقتی با پایِ بی کفش از صحن جامع رفته بودم امانتداری که وسیلهها را بدهم و بروم رواق امام خمینی که سیدعلی را شاااااید یک نظرررر از دوووووور ببینم، و گفته بودند گوشی هست تویِ وسیلههات و قبول نکرده بودند و من مثلِ بچههای دوسالهای که به زحمت گریههایشان را پشتِ چشمهایشان نگه میدارند زار و نزار همان راه را بی کفش برگشتم و تهِ تلاشم فقط تا درِ ورودی نتیجه داد... اشکها جاری شدند و واژههای بی سر و ته و نامفهومم رویِ زبان آمدند و نفس کم آمد... «م... میخوام برم رواق ولی اینا... وسایلمو... ن... نمی...» ... که بعدِ ورودی تکیه بدهم به دیوارِ صحنت و صدایِ گریه بی اختیارم جوری بلند شود که آنجا که گریه عادیست، با انگشت نشانم بدهند... از گریههای بی اختیار و روضه خواندنهای از رویِ شور و روزهایی که وسطِ مجلس میآیی به خودت و میبینی داری محکم تویِ سرِ خودت میزنی بگذریم. عشقِ تو را باید آگاهانه داد زد... باید فریاد زد عشق شما را... باید...


جانِ گریه ندارم. اگرنه انقدرررر گریه دارم که... تصمیم هم گرفتهام جمع کنم بساط این روشنفکریها را. خودشان را خر میکنند. اگرنه اینکه وقتی یک خواننده میآید رویِ صحنه جیغ بکشند و جامه بدرند و توی سر و صورتشان بکوبند - خودشان حالیشان نیست - وگرنه اصلا شبیه روشنفکری نیست! بلا تشبیه؛ اما من هم تصمیم گرفتهام جمع کنم بساط روشنفکری را. خفه میشوم بخواهم این گریهها را نگه دارم. نابود میشوم. بگذار بیایند...


این است که میگویم باید داد زد عشق شما را. چه عشق شما را، چه عشق محبان اصیلتان را. کم فحش نخوردهام پایِ دوست داشتنِ او هم. فحشِ غریبه و دشمن که تازه شاد میکند آدم را. کم رفیق از دست ندادهام پایِ دوست داشتنِ او... اما باید گفت. باید اصلا عکسش را زد رویِ پیشانی. باید داد زد عشقش را. رفتنِ هرکه خواست برود به جهنم.


سالِ قبل حالم بهتر بود. کمتر از حالا خودم را به گند کشیده بودم. تو باخبرتری... نه؛ اصلا فقط تو باخبری...! سالِ قبل حالم خیلی بهتر بود...


آقا... گذشته از تمام اینها، گذشته از اینکه دوباره برگشتم به حصرِ این تهرانِ بی شرافت، هستید... همه جا هستید... همهاید آقا... همهاید... گریه زیاد است از غمِ رفتن از شهرتان اما، شاهدید که جانِ گریه نمانده... آخ از درد قلب. نه فقط دردِ قلب معنوی... دردِ همین قلب که میشود گرفتَش تویِ مشت. میشود با گلوله پاره پارهاش کرد. همین قلب که اگر بخت یارِ من باشد، یک روز بعدِ یک عمر جنگ، به جرم عشقِ پدرت گلوله باران میشود، خون فواره میزند از توش. خالی میشود از خون؛ اما خالی از تو، نه...


بگذار بگویند عقب مانده. بگذار بگویند جنگ طلب. همین که تو میدانی بس است... تمام القاب ارزانی خودشان...


#محمد_شریف


+ حالا دیگر گلایه هم نمیشود کرد... حرفی بزنی مدعی میشوند که تازه زیارتتان کردهام... نمیدانند؛ من هنوز از شهرتان نرفته بودم که دلم برایتان...

برچسب: خوش به حال روزگار,خوش به حالت تکه سنگ,خوش به حال دیوونه,خوش به حال باد,خوش به حال انارها,خوش به حال دختر میخک,خوش به حال من مصطفی فتاحی,خوش به حال ماهی دریا,خوش به حال آهوها,خوش به حال من, نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 18:04

صفحه بندی