آنقدر بالا و پایین بوده تویِ همین زندگیِ کوتاهم که بلد شدهام چطور هم خوشحال باشم، هم دلگرفته. حق هیچ احساسی را نباید خورد به هر حال...
حرفها حناق شدهاند گیر کردهاند در گلوم، مدام دست میازند به رگ و ریشهام، میفشارندشان، خفه میشوم...
من که دستم به هیچ جا نمیرسد و گرچه برایِ این حرف شایسته اینم که آتش مذاب در حلقم بریزند؛ اما نمیرسد. یکی مثل من بخواهد درست کند خراب میکند. حالا اینکه از بالا فرمودهاند از ادبیات «تندرو» برایِ این جوانها استفاده نکنید، مجوز من نیست که هر غلطی بخواهم بکنم و اسم جوانِ انقلابی رویِ خودم بگذارم. «تندروی در حق چیز بدی نیست» اما - خدا ببخشد که اما میآورم رویِ حرفتان - به اسم تندروی در حق به بیراهه رفتن و به بیراهه کشاندن افتضاح اندر افتضاح است. الان شبیه اینهایی شدهام که هی رویِ حرف ولی تبصره در میآورند که آخرش از تاریخ مثبوت هم حتی، آنچه میخواهند را بیرون بکشند و سندِ دمِ روباهی بگذارند روی حرفشان. خیر. غلط بکنم با اینهمه منِ ناچیز ماده و تبصره ببندم به اکملالاحادیث زمانِ خودم، منتهیش عقل ناقصم حدس میزند که همه چیز را همه جا نمیشود گفت. این است که میگویم من و امثال من بخواهیم درست کنیم، بیشتر خراب کردهایم. پس چه کنیم؟ بنشینیم با درد دلِ جامعه اسلامی بسوزیم و تهذیب نفس کنیم؟! روایت آن دنیا را بیخیال، که دلبسته رحم آن بالایی ام به جهالتم، همین دنیا را بچسب! بنشینم نگاه کنم مغز جوانهای مملکتم را درو میکنند آن هم با هیچ و پوچ؟! بنشینم منتظر بمانم بی هیچ مانعی هر حرکتی خواستند بزنند؟! منتظر باشم بریزند تویِ خانهام و دار و ندار من را هم ببرند؟ بنشینم شیمی مبتکران مهندس بازرگانی بخوانم که فردا نوزده به بالا بگیرم که لازم نباشد عید شصت تا سؤال آبدار تکلیف بنویسم؟ بنشینم حافظنامه بخوانم که رقبا تا به حال تمام منابع را هشت دور خواندهاند؟ بروم با فلانی کافه گودو قهوه تلخ سفارش بدهم ادای روشنفکری در بیاورم؟ بروم تئاتر شهر دست بگذارم زیر چانهام تظاهر به علاقه به تئاترهایِ آبزوردشان کنم؟ با بچهها برنامه بریزم «من سالوادور نیستم» ببینیم؟ خیلی بچه مثبت باشیم «بادیگارد»؟! یا بنشینم پایِ نت کلیپهای رائفیپور شیر کنم؟ چه کنم؟؟؟! چه کنم؟! دقیقا چه کنم؟؟؟؟!
اینجا تهران است و برداشت آزاد.
آهایِ کسانی که خودتان را به خواب زدهاید! آهای کسانی که راضی شدهاید به چهارتا دبیرستان مذهبی با فلان قدر شهریه - که البته کاملا حق است گاها خودشان از باقی بدترند - ، آهای کسانی که دستتان میرسد و کاری نمیکنید، الان وقت تربیت اقلیت نیییییستتتت! با چهارتا دانش آموزی که به جبرِ بی خبری از سایر مکاتب و آفتاب مهتاب ندیدگی و مواجه نشدن با شبهات حرفهایتان را بی چون و چرا قبول میکنند نمیشود وارث زمین بود! با چهارتا دانشجویِ متهجر هم. نگویید این ادبیات، ادبیات القاییست. نگویید ناخواسته رفتهای در جبهه دشمن. نگویید فلانی دشمن است. نگویید حرفهاش اداست - که البته شنیده نمیشود - ، فقط نچسبید به قبرهای شهدا که به خودشان قسم اینطور که طی طریق میکنیم رو برمیگردانند از ما... الان دوره بست نشستن نیست! هیئت خوب است، اشک و گریه و نماز شب عالیست، اما قسم به خدا که آخرش این نسل با فانتزیهای خودمان روبرویمان میایستند و «مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ/ چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد» را میکوبند تویِ دهانمان و به خدا قسم حرکتی نکردهایم هنوز که آن زمان حرفی برایِ گفتن داشته باشیم...؛ مینشینیم مبهوت نگاه میکنیم مغزهایِ پارههای جگرمان خوراک مارهایِ دوشِ ضحاک میشوند...
قضیه چیست؟ آیا زیاد غرق نشدهایم در بستن دکمههای بالایِ یقه؟ دوختن جلوی چادر؟ آیا زیاد در پرده نشدیم؟ آیا به بهانه فاصله گرفتن از گناه خودمان را مهجور نکردیم؟ خوب است. عالیست. پرچمِ حزب توست نوع لباس پوشیدنت. دکمههای یقه را بااااید هم بست. میخواهی آدم بمانی جلوی چادر را بااااید هم دوخت. اما حضور فقط تویِ راهپیماییها نیست. راهپیمایی مشتِ محکم بر دهان استکبار هست، اما باور کنید شنیدن همین یک جمله تکراری، هر ساله از دهان این بچه نوجوانها، آن قدری هم دلگرم کننده نیست. میخواهی به خدا برسی باید هم مشت محکم بکوبی در دهان استکبار، اما شیوهاش پیش رفتن تا ابدالدهر با همین مفاهیم قدیمی نیست!!! آهااااای شمایی که دستتان به جایی بند است! آهای شمایی که تریبون دارید... نسل من دارد به پوچی میرسد... نسل من دارد به این رستوران گردیها و کافه نشینیها دل میبندد... نسل من دارد به این دنیا، فقط به این دنیا قانع میشود! نسل من اگر خیلی هنر کند، دارد فقط به یک رتبه کنکورِ خوب راضی میشود... سیاه نمایی نمیکنم. باور کنید سیاه نمایی نمیکنم. اما نسل من دارد می می رد... تربیت اقلیت کافی نیست... با پرواز یکی دو تا پرستو بوی بهار حس نمیشود. نسل من دارد قید آسمان را میزند آقایان!!! نسل من درد میکند و برایِ فرار از درد، دارد به هر خوشحالی اینجایی زودگذری تن میدهد... نسل من درد میکند آقایان... نگویید سیاه نما... نگویید سرباز ناخواسته جبهه دشمن... نگویید اخ، بد، اح، نگویید... حقیقت است...
نسل من واقعا دارد میسوزد و دست ما کوتاه و خرما بر نخیل...
برچسب: دست ما کوتاه وخرما بر نخیل,دست ما كوتاه و خرما بر نخيل,شعر دست ما کوتاه وخرما بر نخیل,معنی دست ما کوتاه و خرما بر نخیل,شعر دست ما کوتاه خرما بر نخیل,
نویسنده: آرین زارعینیا