خرید بک لینک

به متعصبهای در لباس دین کاری ندارم. اما ما دوستتان داشتیم. به جهان فکر میکردیم! در عمیقترین رؤیاهایمان شمایِ همیشه ناراضی را با لبخندهایِ دلنشین میدیدیم. که یک روزِ خوب دارید. که آرامید. که میخندید. شما اما رنگ سبز به صورتتان زدید، آمدید تویِ خیابان، وقتی ما مشکی پوشیده بودیم. شادیتان شادیمان بود و غمتان غممان. غممان شادیتان بود و شادیمان غمتان. شما فقط لباس سبز پوشیدید، ما به جهانِ سبز فکر میکردیم. آن رنگی که تا ابد برایِ ما از سیاه کابوستر شد، قبلتر رنگِ آرمانهایِ به خون نشسته ما بود. شما اما لاک سبز زدید، لباس سبز پوشیدید، وقتی که ما غممان بود، شادی کردید.

با این حال، باز دوستتان داشتیم. نمیشد نداشته باشیم! مالِ این خاک بودید، تنتان از این خاک بود... میخواستیم دستانتان را بگیریم، با گرمی دستانتان فکری کنیم به حالِ مدرسههای بدون نیمکتِ روستاهایِ لبِ مرز. با پشت گرمی لبخندهایتان چارهای کنیم برایِ موهایِ ریخته بچههایِ سرطانی و پولهایِ نداشته پدرانشان. با انگیزه شورِ تویِ چشمهایتان، شور به پا کنیم و عروسکهایِ بی سر را برگردانیم به تمام دخترکان جنگ زده جهان... با خیالِ رؤیاهایتان، خیال کنیم جهانِ سبز را... اصلا، سبز کنیم جهان را! شما اما فقط تا سرِ خیابان آمدید... سبز پوشیدید و شادی کردید، وقتی که ما غممان بود...


با این حال، باز دوستتان داشتیم. باور نمیکنید؟ اینبار با لباس و شال و لاکِ بنفش، برایِ برجام آمده بودید تویِ خیابان؛ برایِ همین ندیدید. مستِ خوشحالی بودید، حالِ غم خوردن نداشتید. پدران و برادران و همسران ما، رفته بودند صدها کیلومتر آنطرفتر. چون دانسته بودند بعدِ سوریه، نوبت ایران است. نوبت تهران است. هدف بعدیِ گلولههایشان شادیِ شماست... شما گفتید مگر مرزهایِ ماست؟ مسخره کردید. بعضا فحش دادید. راهتان را کشیدید و رفتید. ما بی پدر شدیم، ما بی برادر شدیم، بچههای کوچکمان بی بابا شدند... گفتیم اینبار حتما به سرسلامتیمان میآیید... نیامدید. با ناسزاهاتان آتش کشیدید به دلهامان... یادتان هست؟


با این حال، باز یادمان بود قبلِ تمام اینها، خوراکیهای مدرسه را که، هفتاد-سی نه، شصت-چهل نه، پنجاه-پنجاه تقسیم میکردیم... یادمان بود نان و نمک هم را خوردهایم، با هم خندیدهایم، با هم گریه کردهایم، با هم شعف کودکانه مکیدن شکلاتها را تجربه کردهایم، با هم دردهایِ دستِ ناشی از مشقهای شب را کشیدهایم، با هم پشتِ یک نیمکت، تویِ یک کلاس، در یک مدرسه درس خواندهایم... دستهای هم را مححححکم گرفتهایم و خواندهایم: عمو زنجیر باااااف... با این حال، باز نشد دوستتان نداشته باشیم. یادمان نرفته بود، ما با هم چادرهایِ جشن تکلیف را به سر گذاشته بودیم... با هم مثل فرشتهها شده بودیم... با هم... بااااا همممم...


اینکه آهسته راهمان از هم جدا شد و ایستادیم مقابل هم، اما فقط برایِ ساعاتی، برایِ کرسیهای آزاداندیشی، برایِ نشستهای سیاسی، بعد دوباره مینشستیم کنارِ هم. از غذایِ هم با قاشقهایِ دهنی خوردیم، بستنیهایِ یکی برایِ دو نفر مهمان شدیم، هنوز دلمان برایِ باغهای زیتون لبنان شور میزد، هنوز روحمان برایِ بچههایِ محروم روستاها بال میزد، هنوز هم تویِ جشنها، منِ راستی و تویِ چپی، به احترام سرود ملی میهنمان تمااااام قد میایستادیم، چشمهامان را میبستیم و میخواندیم و اشک میریختیم... یادت هست؟ انسانیت ما که مرز نداشت... لبنان و فلسطین و ایران که فرق نمیکرد... ما به جهان فکر میکردیم... ما میخواستیم به دننننیااااا لباس سبز بپوشانیم... تا اینکه...


لباس سبز که تنت کردند، دستبند سبز که به دستت بستند، کم کم تمام شد. لبخندهایِ زورکی و حرفهایِ آرام و کممان هم تمام شد. دیگر هیچ چیز نصف نصف نبود. غمتان هنوز غممان بود... شادیتان هنوز شادیمان... اما شادیمان غمتان بود و غممان شادیتان... یادت هست رفیقِ گذشته؟ آشنایِ غریبه امروز؟


حرفهات مالِ خودت بود رفیق؟ «نه غزه، نه لبنان» از گلویِ تو بیرون میآمد؟! تو بودی که برایِ سبزی مرز قائل شدی؟ پوشیدیش و فکر کردی جهان خلاصه سبزی پیرهن توست؟ تو بودی که انسانیت را پیچیدی در لفافه خطهای جغرافیایی و یادت رفت... یادت رفت تمام قرارهایمان را... ما قرار بود به جهان جامه سبز بپوشانیم...


برایِ کدام آرمان رفیق؟ برایِ کدام آزادی؟؟؟! رو برگرداندی از من... قهر کردی... نگفتی... مرادت از آزادی چه بود؟!


با این حال، آرمانهای تو هرچه که بود، برایش تا کجا آمدی؟


ما را کشتند. ما را زدند. ما مُررررردیییییمممم تا تصمیم بگیریم. ما افتادیم کفِ خیابان و در تنهایی جان دادیم، خیابانها را رنگ کردیم با خونمان که کسی که دوستش داشتیم بیاید... حالا هم، تو کنار پدر و برادر و همسرت شادی... پدر و برادر و همسران ما صدها کیلومتر آنطرفتر، برایِ انسانیت، برایِ عشق، اصلا برایِ همین ایرانی که محصورش کردهای به این مرزهاااااا، رویِ خاک میافتند... تو برایِ آرمانهایت، سبز پوشیدی، تا همین خیابان بغل آمدی...


هنوز دوستتان داریم... هنوز میدانیم اگر شور چشمهایتان با انقلاب دلهایمان یکی شود، وجب به وجب جوانه سبز و سرخِ پیوندی میکاریم تمااااااامممم جهان را... هنوز به شدت به گرمیِ آغوشتان تشنهایم... هنوز دوستتان داریم...


گرچه در لباسِ آرمانهایمان، گرگهایی خوردند و بردند و دامن زدند به فقر و گرسنگی، اما خدا میداند، ما تابستانمان را زیر نورِ تندِ آفتاب، آجر رویِ آجر گذاشتیم، بعضا با پولِ تویِ جیبهای خودمان مدرسه و درمانگاه ساختیم... خدا میداند، ما بودیم که خواستیم سبز بپوشانیم به جهان... ما...


ما جنگ طلب نبودیم.

ما عشق میخواستیم برایِ تمام جهان...

مرگ بر تمام کسانی که نمیخواهند! مرگ بر قاتل کودکها...



هنوز نمیدانم تو چه چیز را آزادی مینامی. هنوز نمیدانم آن پرنده اساطیری تو چیست؟! هنوز نمیدانم رفیق قدیم! آشنایِ غریبه امروز... هنوز نمیدانم چرا از یک روز به بعد، برایِ کی، برایِ چی، برای کدام آرمان رو برگرداندی از رفاقت و دیگر ندیدمت... دیدمت اما با کینه دیدمت... با چشمهای پر از کینهای که چشمهای تو نبود... هنوز نمیدانم این بذر دشمنی را که کاشت و؛ شما که به نان و نوایی نرسیدید... که درو کرد؟!



میدانم باز هم جوابم ناسزاست! قلبت جایی برایِ عشق ندارد... میدانم اما، گفتم که بگویم، ما هنوز همانیم که برایِ تمام جهان، عشق و مهر و دستهای گرم و چشمهای روشن و جوانههای سبز میخواستیم. اینکه بعضیها در لباس ما، خوردند و بردند، خدا میداند، ما از دلتنگی پدران و برادران و همسرانمان میمُردیم که حتما بعدِ سوریه، نوبتِ ایران بود...


روزهایتان سپید و آبی،

شبهایتان ستاره بارانِ شهداد،

رفیقهایِ قدیمی! آشنایانِ غریبه امروز...


برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 18:05

صفحه بندی