تویِ این دلمشغولیهای بزرگ، ناآرامیهای بزرگتر، که دمار از پدر شعرهای بیپدر درآورده، اصلا جایِ کمتری برایِ تو هست.
ظرفم را شکستم، بعد که خواستم جمعش کنم، چند تکهاش کم بود... بندشان زدم اما ظرف قبلی که نشد! هی هرچه میریختم توش، از جایِ شکستگیاش شره میکرد به بیرون، ثروتم جلویِ چشمهام میریخت زمین...
خودت میدانی عزیز.
حرفهای همچو منی، قصههای همچو منی، گریههای همچو منی اگر تمام شود، افتاده رویِ شیب آنور زندگی.
افتادهام رویِ شیب آنورِ زندگی.
افتادهام،
روی شیب آنور زندگی.
از بهتِ همچو منی باید ترسید. غمها که عادت شدند و رخنه کردند به تار و پود این فرش بینقش، که دیگر نشود جمعشان کرد، که دیگر نشود تکاندشان، که دیگر نشود آدم خودش را آویزان کند از نردههای ایوان بلکه غبارها بریزند، بلکه دیدنیها باز پیدا شوند، بلکه آبِ دیده دوباره برگردد، بلکه دچار شویم به احوالات سحری... بلکه عشق از زیر جـذر در بیاید، دوباره هنگامِ مد بشود، بالا بیاید، سرریز کند رویِ فرش و کاشی و حوض و ایوان و خانه، بیامیزد به عطر گلها، دیوانهمان کند... بلکه دوباره حالت آنطور بشود که شک کنند به عشقِ نهانی که رو نکردهای، که از سرخی چشمهات بفهمند عاشقی، بلکه برگردد آن احوالات قدیم، بلکه برگردد او، بلکه تو، بلکه تو برگردی عزیز... بلکه تو برگردی به جان خستهام...
گریهها که تمام شدند،
میدانی عزیز؟
امان از دردهای بی گریه...
امان از من...
امان از حالِ کسی که یک تنه، تنها، دچار شده به شش جهت بن بست...
مغضوبم. احساس میکنم.
نه که تو بزرگ نباشی، نه که ندانم میبخشی، نه که نگفته باشند چقدر عاشقی مرا؛ نه.
مغضوب یعنی منی که دیگر قلبم برایت نمیلرزد.
دلم حتی تنگ جهنم توست! هرچیزی که نشانی از تو در آن باشد... نشان از لطفت، قهرت، مهرت، غضبت...
من مال تو بودم؛
دیدهای کسی حتی ضعیفترین شترش را هم رها کند تویِ بیابان؟
تو را به عزیزت قسم، تو را به آنی که نباید با دهانم نامش را ببرم، تو را به آنی که دوستش داری،
کمی بیشتر مالدوست باش...
به خودت قسم که سخت است توی این شلوغی بازار، دامنت از دستم رها نشود...
بغلم کن...
#یاسر_قنبرلو
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
تاريخ: شنبه
3 مهر
1395 ساعت: 18:06