خرید بک لینک

آهان! چیزهایِ عجیب و غریب هم میگفتند. مثلا میگفتند کسی را که کشور به کشور جا به جا کنند، از خاورمیانه تا اروپا، تا یک جایی مثل نوفل لوشاتو، نمیتوانستند بزنند، بمیرانند، بکشند؟! بعد نتیجه میشد که انقلاب انگلیسی بوده!!!


هنوز هم این جماعت معتقدند انقلاب صنعتی بزرگترین اتفاق قرن اخیر است. هنوز هم از مکاتب روانشناسی حرف میزنند. از رؤیا شناسی فروید، از میگرنهای باکلاس نیچهای، و آتئیستها به عقیده نداشتهشان افتخار میکنند! کلیساهایِ عقب مانده، کلیساهایِ تاریک، کلیساهایِ مجسمههای میکل آنژی، کلیساهایِ برهنگی، کلیساهایِ آزادی! از کلیسایِ اعلام ارتداد گالیله، تا کلیسایِ مسکوت در برابر ازدواج سفید. از شیرین عبادی تا فلسطین. تا تل آویو و حیفا. از مضایا تا کفریا. از اسد تا البغدادی. از تورات و انجیل تا قرآن. از نوه تا پدربزرگ. از شهوت تا عشق. ای بابا... همه جا هم هست لامذهب... آهان...! از لامذهبی تا عشق...


قصه من قصه درازیست. آنقدَر که دلم برایِ نادیدهها تنگ میشود! آنقدَر که به امید نادیدهها نشستهام. آنقدَر که دارم با احتمالِ تو زندگی میکنم...! آنقدر که از رویِ احتمال استمرارِ بعد از اینی، میایستم به تمام قد، آنجایی که رسم مردمانش خمودگیست، و میگویم از تو، آنجا که خانه دار شهوت است... قصه من قصه درازیست و تو تمامش را از بری. که گفتهای عزیز علیّ ما انبتم، و این نشان از آن دارد که باخبری از رنجهایِ شکفتگی و پژمردگی من، و این برایِ منی که حتی موقعِ گل دادن درد کردهام یعنی، دیدهای تمام زندگیم را... نه تنها که دیده باشی، کشیدهای بار زندگیم را...


هنوز هم یک جهان معتقدند دنیا را انقلاب صنعتی زایید. هنوز هم یک جهان معتقدند به علم صرف. به قدرت. به زور بازو. به قطر کتابها. به علوم. هنوز هم بعضیها معتقدند به انسان. جهانِ روشنفکرها. جهان غرب. جهان غربزدگی.

ببین؟! میان این جماعت من هنوز منتظر تو ماندهام... منتی نیستها! نه اینکه اصلا از جانبِ من حتی ذرهای دلخوش شده باشی...نه؛ اما خیلی حرف است عزیز... در جهان حاکمیت جبر، در جهان محاسبه و موشکهای دوربرد، که از فرسخها آنطرفتر میتواند عروسک خوابیده در بغل دختربچهها را نشانه بگیرد، خیلی حرف است... خودت هم میدانی... من ایستادهام مقابل کاشفِ مدلِ آغاز جهان، و از تو گفتهام...! از غیب... از غلبه سیصد و اندی نفر به یک سپاه. از دلیل خلقت... از تو...


عقب ماندگیست؟!


باشد...


قرار بود در گاهِ قرار و در قرارگاه، بشکفیم، صد به صد گلهای لاله... گندم و یاس... زرد و سفید و سرخ...


به دل نگیر هذیانهای مرا... فقط در میانِ فاشگوییهای ناخودآگاهم، این را از خودآگاه من بشنو... تو، انقلاب قلب من بودی... جهان من از تو شروع شد...


عادت شده برایت، جملههای بی ربطم... خودت که میدانی از کجا و از چه حرف میزنم! بیخیالِ اینکه خیالت در مخیله انسانِ مخترعِ ماشینِ بخار نمیگنجد... بیخیالِ جهانی که ساختهاند و بسنده کردهاند به آسمانخراشهایش... بیخیالِ اینکه آمده بودی قسم بخوری به خورشید، که تمام اینها، هست اما کافی نیست... بیخیال... بیا دخترت را بگیر زیر عبایت... مغموم است... مطرود است... مغلوب است... مکذوب و مرعوب و مجبور است... تنهاااااست... بیا... پدرها برایِ بغل کردن از گناه که نمیپرسند...! پرده تقوایم مکشوف است که باشد! دلم چنین است و حیایم چنان، که باشد! حساب پس میدهم... اما حالا نپرس... فقط بگیر دستم را که نزدیک است با سرررر بیفتم در جهانِ بی تویِ آدمها...


+ دل بی تو به جان آمد...

.

...

وقت است که بازآیی...

برچسب: بگذرد این روزگار تلختر از زهر,بگذرد این روزگار تلختر از زهر دانلود,شعر بگذرد این روزگار تلختر از زهر,دانلود آهنگ بگذرد این روزگار تلختر از زهر,سرود بگذرد این روزگار تلختر از زهر,بگذرد این روزگار تلختر از زهر بار دگر روزگار, نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 18:06

صفحه بندی