دل‌گرفتگی..

متن مرتبط با «حدیث نفس» در سایت دل‌گرفتگی.. نوشته شده است

جنبش نفس است و عشقش خواندهاند...*

  • نیلوبلاگ

    یک عمر، خودشان را کشتند که با هر رسم الخطی که بلد بودند، تویِ اندیشههامان جا بیندازند که عشق اَخ است، اِل است، بِل است! من بچه بودم. تبم تند بود. آتشم تازه روشن شده بود و تا بخواهی هیزم خشک داشت.سال بعد، آخرین سالیست که در بند این نظام آموزشیِ ناقص العقلم، و یکی از بزرگترین خوشبختیهای زندگیام این بوده، که هنوز هیچ معلم معارفی نتوانسته جهل جاری در کلماتش ...

    ادامه مطلب
  • برای آنها که دوستم داشتند وقتی دوستم نداشتم_حدیث نفس

  • نیلوبلاگ

    به من میگفت شلوغ و هیجانزده و برانگیخته و روشنی. یک نوع شلوغی مخصوص خودت، بهدور از لودگی، یک نوع فوران بعد مدتها سکوت. زمانی که بسبسیار در خودت اندیشیدهای، خودت را از فضا-زمان بیرون کشیدهای، چیزی از «خودت» نگفتهای، و در سکونِ بیسکونی، آنگونه رفتار کردهای که نه کسی گمان به شادیات ببرد، نه به غمت. بعد ناگهان کشف جدیدی در اعماق انسانبودگیت اتفاق می...

    ادامه مطلب
  • فاقد ارزش خوانش_حدیث نفس

  • نیلوبلاگ

    شنیدنرفتم آرایشگاه، شالمو درآوردم، نشستم رو صندلی و گفتم از ته بزن. آرایشگر یکم مکث کرد، یه نگاه کرد به مامانم، پرسید از ته ته؟ گفتم آره. مامانم گفت نه، پسرونه. لبمو گزیدم که آخرشم تصمیمگیرنده نیستم، آرایشگر نفس راحتی کشید انگار که قراره موهای خودشو بزنه، و یه ربع بیشتر طول نکشید. تو این دو ماه یکمی بلند شده. امروز به مامان گفتم میخوام با ماشین بزنم موهامو...

    ادامه مطلب
  • نوزده تیر نود و پنج! - حدیث نفس - فاقد ارزش خوانش

  • نیلوبلاگ

    / حقیقتش را بگویم، مثلِ یک احمقِ بی راهِ پس و پیش، پشیمانم. حالا درست است که اگر خدا بخواهد لااقل برنز را میگیرم و بیست درصد سهمیه دارم که یعنی آی تی شریف را میتوانم بکنم برقِ شریف! اما خب... تابستانم رفت. دارم فکر میکنم پایه را چطور جمع کنم؟ دو فصلِ آخر فیزیکِ دو، استکیومتری شیمی سه، فصلِ پنجِ شیمی دو... اصلا همان آی تی شریف را میتوانم بیاورم با این وضع؟! / یک برش است از یادداشتی که...

    ادامه مطلب
  • حدیث نفس - دارای ارزش خوانش!

  • نیلوبلاگ

    گفته بودم قهوه مزه زهر مار میدهد؟بله؛ بعد از سه روز آمدهام اینجا بنویسم همان قهوهای که تابستانهای سالهای پیش - جز این تابستان لعنتی که درگیر آن دوره هیچ و پوچ بودم - که میرفتم قم، منتظر میشدیم تا همه بخوابند و با صبا و مهدیبرویم بالا پشتِ بام و حرف بزنیم و ستارههای آسمان قم را نگاه کنیم و قهوه بخوریم، همان قهوه، مزه زهر مار میدهد. و آنقدر مهم است این موضوع که شما هم میخوانیدش. + چند وقت است که هیچ ناراحت نمیشوم ازبلد نبودن این درسها. تفاوتی بین خودم (البته همین ضمیر مشترک«خودم» هم لفظ است و انسان تا وقتی کسی را نیافته که از چشمهایش بخواند به لفظ ناچار است) و آنها احساس کردهامکه این موضوعات کوچک آزارم نمیدهد. اگر درس میخوانم و دارم خودم را که تا دیروز به هیچ صراطی مستقیم نبود زور میکنم که در...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    حديث نفس كامشاد | حدیث نفس | حديث نفس |