ترسم که اشک در غمِ ما پردهدر شود... - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 16:04
گفتم بغض میکنم تا بیایی. گفتم گریه نمیکنم تا بیایی. گفتم این غلیان نزدیک به انفجار رگهام باید به راهِ تو باشد. گفتم گریه من را خواب میکند. سبک میکند. گفتم بغض میکنم تا بیایی. این خشمِ سنگینِ بی تو بودن را نگه میدارم که بیایی. گفتم؛ گفتم اما نمیشود. گفتم اما گریه کردم و گفتم. به پات مردم و گفتم. قبلِ...
کافیست؛ تو میدانی! - تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 16:51
آدمی آنچنان در نهانیهای تاریکِ خودش گم است، که از خودش هم در شگفت است! هوسِ دوره را کردهام؛ وسط بارانهای در گاه، که نمیآید. سر کلاسِ دیف و تحلیلی، هوسِ همان دوره مضحک مزخرف را! شگفتا فاطمه! شگفتا فاطمه! شگفتا فاطمه! حال که اوضاعِ دلِ ما جز بر تو بر همه پوشیدهست، خودت راهیم کن. میترسم این بساط اخیر ه...
رفیقانه. - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 19:35
۱. به فاطمه میگم: کاش حداقل پولدار بودیم، روزی دوتا هایپ میخوردیم، خوابمون نمیبرد. ۲. دارم یاد میگیرم با خودم کنار آمدن را! ۳. فکر میکنم جسم در عالم حقیقت، حقی بر محدود کردن روح ندارد. بر همین اساس است که میگویم وقتی یک حرکت روحی و درونی شکل میگیرد، جسم است که باید بی هیچ چون و چرایی از روح تبعیت کن...
مرده بُدم، زنده شدم... - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 19:35
مولای یا مولای! أنت الحیُّ و أنا المَیّت و هل یَرحم المَیِّتَ إلّاالحی... اینکه منِ بدحالِ بعدِ گناههایم را باز دخیلِ خانه خودت میکنم، نه که شرمنده نباشم؛ کسی را ندارم جز تو...
لااااااالم... - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 20:26
ولم کنید...
بخند؟! - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 15:38
سارا هر روز که من را می بیند، با امر توأم با خواهش می گوید:«بخند؟!» و وقتی به حرف او می خندم، به خنده من می خندد. پسر بچه نگاه می کند به من، می خندد. استاد ریاضی نگاه می کند به من، حرفش را برای چند لحظه قطع می کند، می خندد، حرفش را ادامه می دهد. خاله نگاه می کند به من، می خندد. دستش را می گیرد جلوی ...
هزار و صد و هشتاد و یکمین سال - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:08
عید کجا بود! هی عید عید می کنند این ها... چراغانی و شیرینی و شربت و شام... اینکه در چشمانم نیستی، می زند زیر کاسه کوزه هر چه خوشی ست. یک سال دیگر هم گذشت. پارسال، توی خیابان های قم، چراغ ها تار شده بودند در نگاه هام... امسال... امسال... تهران لعنتی، با خیابان های لعنتی ترش... - کوفه - . بگذریم از ای...
از بلاگفا متشکرم و نیستم. - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:08
می نوشتم. دیوانه وار. مثل همین حالا. روی دیوار، روی ورق، روی لباس هام. روی کیفم. حتی روی وسایل این و آن. علی می گفت این اگر پسر می شد، دیوار های شهر پر می شد از چرندیاتش... راست می گفت. می نوشتم. دیوانه وار. از همان هفت هشت سالگی. بین فک و فامیل، آن هایی که می دانند می نویسم معتقدند نوشتن موهبتی ست ...
امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:08
دلم تنگته، اما حس نوشتن نیست، به همون دلیلی که خودت می دونی... + بعضی وقتا به سرم میزنه، اگه سه بار غربالمون کنن، من همون دفعه اول قاطی پوسته های به درد نخور گندم از قافله جا می مونم.... نه! نه! اصلا گندم چیه... به الک غربالگری هم نمی رسم من...
می شود آدم حتی احساس خودش را هم نفهمد. - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:08
این که دلم در این وضعیت بغرنج آرام است، یا نشان از این دارد که او به بی رحمانه ترین شکل ممکن دست گذاشته روی نقطه ضعف من و هی فشار می دهد که جانم از سر انگشتانم بیاید بیرون یا به روایتی دارد دروغ می بافد و حالش خوب است و فقط می خواهد زهرش را تا آخر بریزد، یا اینکه دلم آنقدر مرده که دیگر نمی فهمد چه ب...
حجم تیری که علمدار زمین گیرش شد - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:08
باورم نیست که در حنجره ات جا شده است... + نذار باز دیوونه بشما...
و فهمیدم تا این دهان را گل نگیرند، و تا این دست نشکند، همچنان می نویسد. - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:08
اِ! چشم هایت را نبند. نمی بینی نور را؟ هان؟ مثل همان وقت هایی که خورشید از افق آب های دریا می تابید. یادت هست؟ چشم هایت را نگذار روی هم! های رفیق! ببین؟! ببین نور را... فوران می کند! می پاشد توی چشم هام! نکند فقط من یکی بنده مقرب خدایم و شما ها نه؟! چرا نخندم؟ نمی بینید خورشید را؟؟! ای کلک ها... نکن...
من احتمالا هرگز به بلاگفا بر نخواهم گشت. - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:08
حالا هی بروید وطن وطن کنید. + خودم می دانم احتمالا و هرگز با هم همخوانی ندارند.
حال من بد بود اما، بی تو بدتر می شود... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:08
/ : از این نهنگ های به گل نشسته که کوه کوه ریخته اند روی هم و مثل یک تپه کوتاه لم داده اند یک گوشه و با چشم بسته زل زده اند به تو، کاری بر نمی آید. جمعی لم داده اند. جمعی آفتاب می خورند. جمعی به گل نشسته اند. جمعی زل زده اند به تو، آن هم با چشم بسته. یک نفر کاری از پیش نبرد شاید، اما جمعی، می بَرند....
باشد. - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:08
جوان رهاست از تعلقات. دنبال صندلی و میز نیست. دنبال میز و صندلی هم. به خودش راه هم نمی دهد که بشود سکان دار یک سکو توی بهارستان. اصلا پی این حرف ها نیست. دنبال شهرت هم نمی گردد. دنبال اسم و رسم هم. دنبال این هم نیست که به زور یک دوربین از رسانه را بچپاند توی کیسه خودش، که با فیلمبردار مدام دنبالش بی...
همیشه که نباید قربان صدقه کسی رفت برای اینکه نشان داد دوستش داریم! - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:08
دورم آدم مدعی زیاد دیده ام. نمونه اش خودم. همیشه وقتی خواسته ام کاری بکنم به زمین و زمان ایراد گرفته ام. آخرش کارم را کرده ام، اما حرف هایم را هم زده ام. فحش هایم را هم توی دلم داده ام. ادای بعضی ها را هم پیش خودم در آورده ام. هیچی هم نیستم تازه، که اینهمه ادا و اصول دارم. شاگرد زرنگ آبکی مثلا. تنها...
کجا؟! - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:08
1. «کجا می رین»؟ «سر پل آهنگ». 2. «ماهان! ماهان»! ... «ماهان»! ... «ماهان جلوییا صدات می کنن». «چیه»؟ «تو چیزی می فهمی»؟ «آره»! «ما نمی فهمیم»... «چون صداش آرومه». 3. «تو مثه بارون بهاری... من مثه برگریزون پاییز... ریزش ما توی ما دو تا مشترکه»... «ریزشه که توی ما دو تا مشترکه»... 4. بریز. لیوان اول ...
تو، همه من بودی، که ریختی... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:08
این یک خاطره است و فاقد ارزش خوانش. تقریبا دارد می رسد به یک سال که او دیگر نیست. شمال بودم. تکیه ام را داده بودم به صندلی آشپزخانه و داشتم انگور های تازه ای را که از حیاط چیده بودم می گذاشتم توی دهانم که پیامش آمد. دست هایم لرزید. اشک هایم با شدت تمام جاری شد و می شود گفت از حال رفتم. فرداش، تمام ر...
اینبار را هم بگذری، ممنون! - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:08
لابد الان آ سِد مرتضی می گوید: قرارمان نبود از این حرف ها بزنی ها... من هم می گویم، بنده غلط بکنم قرار و مدار بگذارم با شما وسط سیر الی الله تان... قرار ها از مدار خارجند... قرار ها هم از مدار ها... هم ما با شما قراری نداشتیم، هم بی شما قرار نداشتیم... ماندیم وسط میدان، بجنگیم؟! برقصیم؟! چه کنیم آخر...
ما می ایستیم... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:08
... لابد می خواهم بگویم بگذریم... بگذریم. مثلِ همیشه بگذریم. از آرزوهای بر باد رفته کودکانی که شب برای عروسک هاشان قصه می گفتند، از صدایِ «قان قان» در آوردن پسر بچه ها که ساعت ها با یک ماشین کوچک سرگرم می شدند، از خنده های مردمی که زیر سقف خانه هاشان هم را در آغوش می گرفتند و عشق می خواندند توی چشم ...

برچسب‌های محبوب

همینه که هست | من عاشق چشمت شدم | يك سينه حرف هست | نگرانم نباش من خوبم | همین که حواست به من هست خوبه | لطف باباهاست معمولا به دختر بیشتر | همیشه که نباید | همه شب سخنم | وای بر ما | همچون انار خون دل از خویش می خوریم