شورِ به سر...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:07
ببین! اینجا را یک نگاه بکن؟! شور خوابیده. شور می دانی چیست؟ چیزی که آدم را از خمیازه صبحِ پس از شب بیداری می کشد بیرون و می اندازد بین رختِ روزگار. بعد طرف هم نگران نیست از چلانده شدن، از زمین خوردن، تو حتی بگو با سررر زمین خوردن... اصلش از همین «نگران نبودن» می آید. قرار هم نبود شور ما بخوابد. قرار...
خداحافظ...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:07
1.من اصلا حرفی نداشتم بزنم. یکی - دو ماه هم بود حتی نرفته بودم بنشینم کنارش، مثل عزیز از دست دادهها مچاله شوم بالای سرش و زار زار گریه کنم و گله که صدایِ گریهام بلند بشود مثل مردها. مردها... مردها! مردها؟! خودش خواست با من حرف بزند. حالا به من میخواهی بگو متوهم، متهجر، هر چی. میتوانی فکر کنی بیکارم ...
تو...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:07
1.یک نفر هم میگفت چه پیداست رگ دستهات! و یک نفر خواب دیده بود رگ دستهای هرکس پیدا باشد دانه دانهاش میبُرد و میپاشد از هم، که تاوان بدهد مظلومیت این سبز و سرخهایی را که زیر پوستِ نازک دهان باز کردهاند و به آنی، به آنی... هر اشارهای را میگیرند... آخرش هم، - ببین! - آخرش هم خودِ همین رگها میدوند پیِ یک...
رؤیا
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:07
از چه کسی پنهان است؟ ما و سالِ بعدِ ما، که آخرین بازماندگان نسل قبلی نظام آموزشی هستیم، از سالهای قبل خواب کنکور میبینیم. آرزو میکنیم. شاید هم نگوییم، اما چشمهامان را که ببینی، قشنگگگگ از آن تهِ تیرگیشان، همان جا که جایِ آرام گرفتنِ اجباری شورهای پنهان است، آرزوها را میبینی که منتظرند از همان چشمها،...
فقط بگو...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:06
قرار بود از کجا به تو برسیم؟ بماند که اینجا انتهایِ هر چیزی به تو ختم میشود. خیلی حرف است ها! اینجا آدمها از هست و نیستشان میزنند که مگر مثلا تهِ تجارت فرش برسد بهشان. تویِ هزار و یک نقطه جهان، - اگر جهان کلا هزار و یک نقطه باشد - آدم میکشند که مگر مثلا مقصد کشتیهای نفتی ناقابل باشند. یا آدمها را قت...
خودشان را آتش زدند و بس.
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:06
امروز از امتحان که برگشتم، حدود ساعتِ یازده، هنوز مستِ هوایِ بارانیِ اول صبح بودم قبل روشن شدن هوا، که باد خودش را میریخت رویِ تنم و تا عمقِ گرمایِ خونم رخنه میکرد و چادر و پاییزهام را میکشاند به پرواز.هنوز خوشحال بودم از این هوایِ ابری و از دسته پرندهای که دیده بودمشان، با چه فراغتی از بالایِ پشتِ ...
تب کردهام هذیان برایت مینویسم...#
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:06
ساعت چندِ شب بود و من از دو فصل درسِ ضریب چهارَم، یک فصل مانده بود؟ که چشمهام تویِ خمارِ خواب و بیداری میرفت و میآمد و تنم داشت از خستگی تمام این راهِ چندوقته مثل ریشههایِ فرشی میشد که نگاهم مدام رویِ گلهایش میلغزید که دختری با دستهای ظریفش آن را بافته بود که دستهایِ خانهساز عاشقی بود که یک عمر بست ...
بگذرد این روزگار تلختر از زهر...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:06
آهان! چیزهایِ عجیب و غریب هم میگفتند. مثلا میگفتند کسی را که کشور به کشور جا به جا کنند، از خاورمیانه تا اروپا، تا یک جایی مثل نوفل لوشاتو، نمیتوانستند بزنند، بمیرانند، بکشند؟! بعد نتیجه میشد که انقلاب انگلیسی بوده!!! هنوز هم این جماعت معتقدند انقلاب صنعتی بزرگترین اتفاق قرن اخیر است. هنوز هم از مکا...
رهایم کن اما رهایم نکن...#
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:06
تویِ این دلمشغولیهای بزرگ، ناآرامیهای بزرگتر، که دمار از پدر شعرهای بیپدر درآورده، اصلا جایِ کمتری برایِ تو هست. ظرفم را شکستم، بعد که خواستم جمعش کنم، چند تکهاش کم بود... بندشان زدم اما ظرف قبلی که نشد! هی هرچه میریختم توش، از جایِ شکستگیاش شره میکرد به بیرون، ثروتم جلویِ چشمهام میریخت زمین... خودت...
کوری چشم همههههههههه... با شانههای خم بمان...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:05
باز هم ای دختر پیغمبر اکرم بمان مرهم درد علی ای درد بی مرهم بمان... زندگیِ روبه راهی داشتم؛ چشمم زدند کوری چشم همه با شانه های خم بمان.. دست های تو شکسته ش هم پناه مرتضی ست تکیه گاه محکم من پشت من محکم بمان... تو نباشی پیش من، این ها زمینم می زنند ای علمدار مدینه پای این پرچم بمان... این نفس های شکس...
اینها صحبتهایِ صرفا از سر احساساتِ یک دختربچه نیست.
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:05
به متعصبهای در لباس دین کاری ندارم. اما ما دوستتان داشتیم. به جهان فکر میکردیم! در عمیقترین رؤیاهایمان شمایِ همیشه ناراضی را با لبخندهایِ دلنشین میدیدیم. که یک روزِ خوب دارید. که آرامید. که میخندید. شما اما رنگ سبز به صورتتان زدید، آمدید تویِ خیابان، وقتی ما مشکی پوشیده بودیم. شادیتان شادیمان بود و ...
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:04
آنقدر بالا و پایین بوده تویِ همین زندگیِ کوتاهم که بلد شدهام چطور هم خوشحال باشم، هم دلگرفته. حق هیچ احساسی را نباید خورد به هر حال... حرفها حناق شدهاند گیر کردهاند در گلوم، مدام دست میازند به رگ و ریشهام، میفشارندشان، خفه میشوم... من که دستم به هیچ جا نمیرسد و گرچه برایِ این حرف شایسته اینم که آتش ...
آخ...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:04
من اگر بخواهم در یک کلمه عرض بکنم، آن یک کلمه این خواهد بود که مجلس خبرگان باید انقلابی بماند؛ باید انقلابی فکر کند و انقلابی عمل بکند؛ این خلاصهی مطلب. در تفسیر این مطلب، خیلی حرف میشود زد؛ یکی این است که در انتخاب رهبر آینده، ملاحظهی خدا را بکنید. احتمال اینکه این دورهای که تازه شروع خواهد شد، مبت...
خوش به حالِ کسی که در صحنت، زیر باران اسیر خواهد شد...#
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:04
باید عشقتان را فریاد کرد. نه ریاست، نه شوآف؛ که نه من زاهد و صوفیم، نه شما آن که فقط در گوشه صومعه پیدا شوید. همه جا هستید. همهاید. چگونه نبینمتان؟ چگونه نگویم از شما؟ چگونه فریادتان نزنم؟ میدانید دل کندن از شما برایِ همچو منی، به جان کندن میماند. باشد بین خودمان که منِ بی دل را چند روزی مقیم آستانت...
بسم الله الرحمن الرحیم
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:04
و سوگند خدای را عز و جل که بعضی را آفرید تا معشوقه باشند... لبهاش و موهاش و دستهاش و چـ... چـ... سوگند به چشمهاش؛ عز و جل.. + و سوگند به عشق... آن هنگام که درست در راه تنفری که باز بانگ میزند، همراه میشود، نگاه میکند... و آن نگاه...؛ بر میگرداندت...
گور پدر عنوان.
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:03
از آنهاست که همین حالا اگر نگویی میشود تف سر بالا، میرود خانه میکند عمق جانت، یک روز بالا میاید پدر جدت و جدش را در میاورد. همین حالا که پنجره باز است و آسمان انگار که بخواهد با مشت بکوبد زیر طاق دنیا و جنگ آسمانی اول را شروع کند سرخ شده. همین حالا که من از اضافات تشبیهی و استعاری و اقترانی خستهام. ...
همین که حواست به من هست خوبه...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:03
نخواه که از تو برگردم؛ جایی نیست برای بدون تو رفتن...
به تو؛ که دوستت دارم...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:03
گفت: میخوای زنگ بزنم باهاش حرف بزنی؟ گفتم: من باهاش قهرم. زنگ زد. صداش پیچید پشت گوشی. قلبم آمد تویِ حلقم. سرم را بردم نزدیک گوشی که صداش را بشنوم. طاقت نیاوردم؛ وسط حرفهاش گوشی را گرفتم و در آن، اشکهام به پهنایِ صورتم جاری شد. گفتم: چرا نیومدی پیشم؟ گفت: گریه نکن... نشد دیگه. ببخشید. به خدا انقدر د...
خطر کن!
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:03
زندگی بی او چه فرقی میکند با مرگ...؟ به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن... #فاضل.
:)
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:03
زمین به ما آموخت: ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم مگر کم از خاکیم؟ نفس کشید زمین؛ ما چرا نفس نکشیم؟ #فریدون_مشیری