چه شدید...؟
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:02
آن وقتها میخواندم که استاد صفایی نوشته بود از افتادن یارها. افتادن یارهایی که از شکها و یقینها و تعددها و کثرتها و غفلتها و غرورها و تعینها گذشته بودند و حالا کنارت ایستاده بودند. از تکاثر گذشته بودند و به کوثر رسیده بودند. که وقتی همه کم میآورند آنها بودند و وقتی همه میافتادند نه تنها خودشان میایست...
سیدی و مولای...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:02
اللهم علیک نشکو من فقد نبینا و غیبة ولینا و کثرة عدونا و قلت عددنا...
هزار و صد و هشتاد و دومین سال
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:02
سلام. خودتان میدانید از بچگی عادت نداشتهام بروم بغل پدرم. میگویند دختر است و پدرش؛ من دختر بودم و خودم. آخرین باری که بغلش کردم میدانید کی بود؟ وقتی گفت برمیگردیم قم. که بعد فاتحهاش را خواند. که بغلم هدر شد. خودتان میدانید ناز دخترانه نداشتهام. دخترانگی بلد نبودهام. حکما حالا هم بلد نیستم خودم را عز...
شباهات
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:01
از جمله شباهات خواهر و برادری بین ما، اینه که ایشون وقتی دیده بود نمیتونه مسئله رو با همکلاسیش از راه مذاکره حل کنه، بنده خدا رو زده بود. بنده شیطنت زیاد کردم اما هرگز دعوا نکردم. علی هم دعوایی نیست. وجه اشتراک سر مسئلهای بود که باعث دعوا شده بود. همکلاسی محترم عادت به ریختن غلط گیر توی خونه مورچهها...
نگرانم نباش، من خوبم؛ .../
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:01
پس کمی منتظر بمان تا مرگ خبرم را بیاورد محبوب! آسمانت همیشه بارانی خانهات سبز، شعرهایت خوب... + .../ مرگ یک اتفاق معمولیست... + خانهات سبز، شعرهایت خوب... #یاسر_قنبرلو + سلام محبوب؛ نه اینکه اینها را از سر تنهایی بگویم؛ نه. من آدم تنهایی بودهام. - که خودِ عزیزت هم میدانی - . نه. فقط، گفتم حالا که تا...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:01
توجه: این فقط ظاهر مسئله است.... کسی آمده و اکثریت غرق در خور و خواب و همبستری را میخواند که قلبهاشان را به «حبّ» بسپارند، جان بگیرند و در جهانِ آن روزشان، خون را احساس کنند که میتپد، آزاد باشند و سادهتر از حالا، وعده «سلام من ربهم» بگیرند. و اکثریت چنان غرق شدهاند - که باید حق داد - که چیزی نمیشوند...
شاعر را نمیشناسم.
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:01
1.ببین چگونه خدا هم مرا ز خود راندهست«کبوتری که دگر آشیان نخواهد یافت»...2.در کنارِ گوش دل گویم که میدانم غمت را...3.شاعر دوباره از دل خود خسته میشود...4. ... خنک آن قمار بازی... | #مولانا+ گفته بودم آنقدر قوی هستم که تا بعد امتحانها دوام بیاورم... دل فهمیده سه تا بیشتر نمانده، از حالا ساز ناسازگاری...
آره رفیق...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:01
میفرماد: الرفیق، ثم الطریق. یعنی اول و آخر رفاقت. خودتم حکما تو این چلّه ملّهها چل روز پشت سر هم میخونی انی سلم لمن سالمکم... فرزانه همیشه سر رفیق بازی میگه انی سلم لمن سالمکم! نیت میکنه، رفیق بازی میکنه! میاد میریم کافه فلانی، به نیت سلم لمن سالمکم! حالا کافه هه اصلا صدای جنیفر لوپزشو تا ته ببره با...
به کویش قاصدی میرفت و بی دردان ز نادانی
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:01
همه مکتوب میدادند و من دادم دل خود را... #خالص_اصفهانی
گزافه گویی
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:01
چند شب پیش، طبقِ معمول شبهای امتحان که آدم شاعر و هنرمند و همه چیز فهم میشود، رفتم سراغِ کتابهام که به هوای اسباب کشی قریب الوقوع تلنبار شدهاند گوشه اتاق و روی میز و تخت و کمدها. «آیینه زارِ» «سید مهدی شجاعی» را دیدم. یکی از سه تا هدیهای بود که نرگس برای تولدم داده بود. ورق زدمش که رسیدم به «تابلوی ...
میگویند تمام چیزهایی را که به آدمهای مُرده میرسند باید سوزاند
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:01
سالها پیش - سالهای راهنمایی - وقتی برای پروژه خوارزمی روی یک موضوع کار میکردم، برخوردم به یک نظریه از کسی که اسمش یادم نیست. نظریه میگفت: «تمام آدمهای جهان با شش واسطه هم را میشناسند». تا به حال این نظریه تماما برای من صدق کرده. الان دورم را یک عالم آدم گرفتهاند که تمامشان با حداکثر سه تا آدم به تو ...
برای اینکه کسی پی به دوریت نبرد
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:00
آه! چقدر گریه نکردم... چقدر آه کشیدم... #بهزاد_نجفی
دختره اینجا نشسته، گریه میکنه، زاری میکنه...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:00
یک وقتهایی آدم پشیمان نیست از کاری که کرده، اما ته دلش هم میداند دلش صاف نبوده با آن کار. اما از سرِ مصلحت، جبر، فکر آینده یا دل خوشی عزیزانش آن کار را انجام داده. بعد هربار که چشمش به نشانههای آن کار خورده، آه کشیده، چشمهاش غمگین شدهاند و حسرتبار، - آنگونه که به از پیله در آمدنِ پروانهای خیره میشوی...
زبانِ گفتن نیست...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:00
به کتابها و فیلمها اعتماد نکنید. تا آدمهایی که در یک واقعه حاضر بودهاند زندهاند، بروید بشنوید. فکر کنید. فکر کنید. فکر کنید. قطعا هیچکس نمیتواند بی ارتباط با ولی خدا باشد و تمام آدمهای دگمی را که اطرافش هستند با این سعه صدر تحمل کند و برای ندانم کاریهای دیگران حرف بشنود و به اضمحلال رفتن آدمها را بب...
من عاشق چشمت شدم...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:00
شاید کمی هم بیشتر...
به بچههای سیصد و یکِ ریاضی، به خاطر روزهای خوبی که برای هم ساختیم
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:00
توجه: این کلمات ممکن است برایِ بقیه بی معنی باشند.دارم فکر میکنم چقدر شلوغ و یک دنده بودیم ما! چقدر بدقلق و عصبانی! ویژگی ما بود. هیچ جوره هم درست نشد. حتی وقتی آنقدر جان را به لبشان آوردیم که «دیوانه» خطابمان کردند! فکر کردند زهره چشم میشود حرفهایشان. فکر میکردند آرام میگیریم! زهی خیال باطل... ما آ...
ناگهان به خودم آمدم دیدم، آرام گرفتهام.
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:00
«هوّن بی؛ ما نزل بی انّه بعین الله»...
بازنشرِ یک پستِ فاقد ارزش خوانش!
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:00
وقتی ازم میپرسیدند اسم مامانت چیست، لبم را غنچه میکردم، دستهایم را قلاب میکردم پشتم، کمی به عقب و جلو تاب میخوردم و آخرسر انگار که با زور بخواهند چیزی را از زیر زبانم بکشند میگفتم: ظریفه! و همین را هم با اکراه میگفتم، پس طبعا نمیگفتم برای این اسمش را گذاشتهاند ظریفه که وقتی به دنیا آمده موهاش هفت رن...
صرفا یک روزانه نویسی
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:00
! ادامه مطلب
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:00
همه تاریخ - تو گویی - یک روز بیش نیست و آن روز عاشوراست... ما به فطرت خویش بازگشتهایم و در آنجا حسین را یافتهایم... و اینچنین است اگر حسین ندیده حسین حسین میکنیم... #سید