موقت _ +٤٠
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:08
شاعر میفرماد: چه مرگته دل من! چرا نمیخوابی؟! + فحش ناموسی رو زبونم نمیچرخه؛ اما نفهم که میتونم بگم! نفهم! بیشرف! بیشعور! دل! دل! دل! + اون یکی شاعر از میانههای مجلس جامه میدره و فریاد میکشه: نشد یک لحظه از یادت جدا دل زهی دل! آفرین دل! مرحبا دل! دیده میشه که باقی شاعرای مجلس خراب شدند سرش که دفعه دی...
دیوونهم کردی دیگه... بس کن!
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:07
«بشنو، زبان حال آنان را بشنو: حسینا، اماما، هرچند ما عاشوراییانِ قرن پانزدهم هجری قمری در کربلا نبودیم تا به ندای «هل من ناصر» تو پاسخ گوییم و حق را یاری کنیم، اما حسینا، ما میدانیم که تاریخ بر محور تو و عاشورا و کربلایت میگردد. زمان از آن میگذرد تا یاران تو را از صُلب پدران و رَحِم مادرانشان بیرون ...
خود آگهی که چه کردی به ما، دگر مپسند
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:07
که ما اشاره به آن زخم جانگداز کنیم... #پروین_اعتصامی
نوشته بود:
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:06
بگذاریم و بگذریم. حال «اینا» رو «ما» درک نمیکنیم... + احساس کردم تف شدم از دهان دنیا هم پایین... + رفیق! حکما حسادت مرضِ قلبه. خونو میخوره. بیچارهت میکنه. اما یه جایی هست، دلت میخواد از اون «ما» بکشی بیرون، بشی «اینا»... داره پدر دلت در میاد. رفیق! من میخوام بشم «اینا».. بسمه هرچی سختی کشیدم. بسمه ه...
بی تو اینجا بهار خوبی نیست...
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:04
#سیما_نوذری
با خوشیهاش هم میشود زار زار گریه کرد...
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:03
یکی هم یه حرف خوبی زد؛ نوشته بود یه مصرع از شعرای استاد سبزواری هست، برای هر بچه حزب اللهی یه روضه بازه؛میفرماد:«جانانِ من اندوهِ لبنان کشت ما را»... بیا زار زار گریه کنیم فاطمه. تو از ضاحیه بگو و خاطراتش، از مراسم سید حسن و از شیطنتات؛ از عماد و همسرش؛ از جهاد. از فاطمه مغنیه و تازهشهید بدرالدین. ا...
عنوان ندارد.
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:03
همه به من میگویند چه کله پر بادی داری. چه زبانِ سرخی. میگویند هی... شعرهایت را بگو! این طبع(!) و این شور را دو سالِ دیگر توی پیچ و خمهای دانشگاه، - دو-سه نفری که هست و نیستت را بردند زیر سؤال - پشت درهای ادارهها، چندباری که تحقیرت کردند، چندباری که زل زدند توی چشمهایت و با نگاههای دریدهشان تمام وجود...
خون میخوریم در غم و حرفی نمیزنیم...
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 14:02
ما عاشق توییم، همینست ماجرا... #فاضل_نظری #پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت میخواد فکر کن رفیق؛ منتهیش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. + ...
آگهی معاوضه
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 13:59
یک عدد دوره تابستانی المپ ادبی با کلاسِ گسسته و تحلیلی دبیرستان تعویض میشود. یا حتی با چارتا کتاب. یا با یک بلیط قطار خفیفالسیرِ درجه شصت و هفتِ بی بازگشت به قم. یا با یک قاچ هندوانه شتری البت به شرطی که درختم پر و بال گرفته باشد و زیر سایهاش بشود لم داد. با بغل مامانجون. دست بردن در موهای رها. اصلا...
آگهی نیازمندی
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 13:58
به یک نفر نیاز داریم که خودش از چشمهایمان بخواند. واژه برای گفتن نیست.
فاقد ارزش خوانش اما...
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 13:58
بروید دمِ دستترین آدمِ زیبایِ قدبلند را پیدا کنید و عاشقِ «زلف و خم و عارض و قامت»ش بشوید. چشمها مهمند. حکما از هر عضو دیگری مهمترند. حرف مفت بود اینکه میگویند در چشم باید دنبالِ معانی حیات گشت. برایِ این رسته از عاشقیها همین حالاتِ چشم کفایت میکند. همین حالاتِ چشم که میتواند انسان را وادار کند مدته...
آداب المصنف و حقایق النوم!!
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 13:58
در سطر اول از صفحه اول از جلد اول از کتاب آداب النوم(!) آمده، هرچند بیش از روزی بر تو گذشته بود که چشم بر هم نگذاشته بودی، اگر به ناگاه داستانی در تو تپیدن گرفت یا شعری از ناخوداگاهت به رستخیزگاهِ ذهنت سرازیر شد، مخواب مگر آن که آن را مکتوب کنی. + چند تا ناسزا هم در انتهای جمله مبذول فرمودند که به ع...
خبری...!
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 13:58
حالا من گیر افتادم سرم شلوغه؛ شماها نباید بگید فاطمه کجایی؟ خرت به چند؟ نه واقعا این رسم رفاقته فاطمه خانوم؟ نرگس؟ زهرا؟ واقعا این بود آرمانهای ما؟
حجم تیری که علمدار زمینگیرش شد
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 22:17
باورم نیست که در حنجرهات جا شده است... + اگر گهواره را پس داده بودند... + گهواره نیست دست خودت را تکان مده..
واگویههای شبانه - بی آرایه و جملهبندی - برای ثبت و بازنگری
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 11:54
ادامه مطلب
روضه باز
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 11:54
تلظّی، لب بر هم زدنِ شتابانِ ماهی را گویند، وقتِ بیرون افتادن از آب. + تلظّی مکن جانِ بابا...
معادله
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 21:06
من یک تکه کوچکِ سیاهپوشم وسط اتاق. یک هیئت تکنفره دارم، با یک نفر که اتفاقا امشب هم روضهخوان است، هم خادم، هم عزادار. تنها تنها برای خودم مجلس گرفتهام. نگران هم نیستم برای جاهای خالیِ هیئتم. چای و قند نذر داشتم؛ همین چای و قند خودم را. شام هم بود. لهوف هم بود. اشک هم که تا دلتان بخواهد.. نگران نیستم...
× کــوچ × 34
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:08
[خیابان ارغوان هفتم] - × کــوچ × 34 امروز احساس جدیدی کردم ... احساس کردم اگر از اینجا بروم این حال نامساعد بهتر خواهد شد . احساس کردم اگر از این شهر لعنتی بروم زندگی ام آرام می شود ... حالم خوب می شود ... آرزو هایم دیگر سرفه را بس می کنند . حالم بد است . از این شهر ... از مردمش ... از آدم هایش ... ...
لطف باباهاست معمولا به دختر بیشتر#...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:07
قم. شهر کوچکی تویِ شیار هایِ تهران. از هم این جا که بخواهی برانی، تا قم حدود صد و چهل، صد و چهل و پنج کیلومتر راه است. از عوارضی به بعد، صد و پانزده تا. اندازه سیرجان تا راوند مثلا. تقریبا دو تا قم تویِ تهران جا می شود. پانزده تا تویِ کرمان. حدودا یک ساعت، یک ساعت و نیم از اینجا تا شهر. راه هر هفته ...
من همان کوچکم که بودم...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:07
تو را نباید خواند به آنچه از تو نمی دانم، پس تو را نباید خواند؟ صفات بارکشانِ حقیر توئند، که کلید هایِ نام تو را تحمل نتوانند کرد؛ پس نباید تو را خواند؟ من از تو هیچ نمی دانم. من از تو جز همان جرعه ای که از خودت نوشاندی به من، آن هنگام که رگهام میان وجود و عدم بالا و پایین می جهیدند و می زدند و می خ...