آرزوهای پشمکی - تاریخ: 1395/11/13 ساعت: 4:26
دلم میخواهد خودم را پرت کنم روی یک سطح نرم، فرو بروم، فرو بروم، و هیچ کار نکردهای نداشته باشم. که یک لحظه راحت، چشمهایم را بگذارم روی هم، بیکابوس بخوابم.. حیف شد که انسان «فانی» نیست. نه؟ فکر «بعد»، مگر یک لحظه راحتمان میگذارد؟!
با فاصلهای امن که آسیب نبینی - تاریخ: 1395/11/13 ساعت: 4:26
بنشین و فقط شاهد ویرانی من باش... #تقی_سیدی + شعر آبکی..
یادت باشه که اینا دلداری نیستن - تاریخ: 1395/11/13 ساعت: 4:26
نمیدونم من همیشه اینهمه مریض بودم و الان چون به یه بدن سالم احتیاج دارم بیشتر حسش میکنم، یا امسال اینهمه مریض شدم. سردرد که همیشه بود، اما امسال مدام بدندرد داشتم. حالا هم دارم. گریه دارم اما دلیل برای گریه ندارم. به اون شدتی که گنجایش زودرنج شدن دارم، زودرنج شدم. هرشب هزار بار طول اتاقم رو قدم میزن...
به تاریخ دومین سال هوایی شدنمان - تاریخ: 1395/11/13 ساعت: 4:26
نه که نَقل چشم و ابروت باشد یا قد و قامتت، یا آن شمایل اصل لبنانی؛ ما از آنهاش نیستیم حاجی! نقل اصل و رگ و ریشهات هم نیست؛ چون همه ما از یک نَفَس برآمدهایم. حتی این صحبتهای قرتیبازی نیست که از بی ام وه(!) و امتیاز آقازادگی گذشتی و رد شدی و رفتی! چون اولا بی ام وه(!) تهش یکیدو مدل به قاطر شرف دارد، د...
شب جمعه که نباید خوابید - تاریخ: 1395/11/13 ساعت: 4:26
من میگویم شبهای جمعه را تا صبح باید منتظر بنشینیم؛ مگر از تجریش تا لویزان و انقلاب و پیروزی، باران بوزد، باد بزند، بوی تو بپیچد لای موهای باد، بفهمیم آمدهای.. برویم با آخرین پولهای ته جیب فرم دبیرستانیمان، از گلفروشی سر کوچه، بغلبغل نرگس بخریم، بریزیم روی سرت. بغلبغل جان بریزیم زیر پایت. آن روز مقصد...
جز تو هیچ چیز مقدس نیست. - تاریخ: 1395/11/13 ساعت: 4:26
کاش قبل مردن از خفگی، دستم به نوشتن برود.
من به چشمهای تو متقنم - تاریخ: 1395/11/13 ساعت: 4:26
مهتاب. این شببهشب به عکسی خیره شدنها، این لحظهبهلحظه یاد تو بودنها، این اشکها و این تقلاهای هرچند بیثمر، یعنی که من دچار خیالات نیستم. من یقین دارم که چشمهای تو بی حکمت نیست. من شببهشب به چشمهای تو ایمان میاورم. بگذار مردم بگویند دیوانه شده. بگذار آدمها فکر کنند تو دستاویز توهم منی. بگذار تا جان در ...
ما نقطه تسلیمیم... - تاریخ: 1395/11/13 ساعت: 4:26
من خستهام و ناامید، و تفاوتِ من و مؤمن همین است. دارم تویِ یک استکان غرق میشوم، منی که تا دیروز داشتم روی دریا راه میرفتم*. خستهام، تنهام، و کسی نمیتواند آرامم کند. کسی نمیتواند بخنداندم، و مهربانیها بیتأثیرند. آدمها بیتأثیرند. و آن نور آفتاب که مسیرش از بخت بد به خواب بیانگیزگی ظهر من افتاده، بیتأث...
بِیَده - تاریخ: 1395/11/13 ساعت: 4:26
کاش بودی عزیزم! بغلم میگرفتی، میبوسیدیام، روی پات مینشاندیم، من هم خودم را میزدم به آن راه؛ انگار نه انگار بوی انار و گلپر، از حضور تو منتشر شده.. عزیزم! چرا نمیشود از بوی بودنت عکس گرفت؟ خودت که مدام نیستی..
سکوتِ بیهمآوایی - تاریخ: 1395/11/13 ساعت: 4:26
کاش بودی، صحبتِ سکوت انبوهِ لحظههایم میشدی. صدا میشدی. کاش بودی نشانت میدادم توی هرلحظه چند سال تنهایم. کاش بودی.
تموم شهر خوابیدن - تاریخ: 1395/11/13 ساعت: 4:26
من از فکر تو بیدارم..
همچون انار خون دل از خویش میخوریم - تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 9:36
«ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما!»
کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد... - تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 9:36
این دل دیگر هیچ وقت آرام نمیگیرد... + نخوانید. نخوانید اینجا را. نخوانید این ترشحاتِ ناآرامی را. این تپشهای بیصاحب را. باید بگویم برای کسی که نیست... باید بگریم برای کسی که نیست... باید سرکنده شوم، مگر این جان را جایی بپذیرند... نخوانید.. خواندن ندارد... + سربند «نحن ابناء الخمینی»ام را، به نشانِ حم...
نشان به همین روزها... - تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 9:36
فاطمه خم و چم و خلق و خوی من را خوب میشناسد. میرود جزء آنها که اگر قصد کنی هم نمیتوانی اخبار کذبی از حالت بهشان قالب کنی. فاطمه میداند من چی میدانم. برای چی نگرانم. برای چی سراپا گوش میشوم. فاطمه حتی وقتی بیآنکه چیزی از سر و رویم بربیاید، ناراحتم، میفهمد. نگاههام را مثلا. یا آن لحظهای که تکیه دادهام...
مرو؛ - تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 9:36
که با تو هرچه هست میرود... |#هوشنگ_ابتهاج
فقدان - تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 9:35
و هنوز نتوانستهایم با جای خالیت کاری کنیم.
حدیث نفس - دارای ارزش خوانش! - تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 9:35
گفته بودم قهوه مزه زهر مار میدهد؟ بله؛ بعد از سه روز آمدهام اینجا بنویسم همان قهوهای که تابستانهای سالهای پیش - جز این تابستان لعنتی که درگیر آن دوره هیچ و پوچ بودم - که میرفتم قم، منتظر میشدیم تا همه بخوابند و با صبا و مهدی برویم بالا پشتِ بام و حرف بزنیم و ستارههای آسمان قم را نگاه کنیم و قهوه بخو...
از رنجی که میبریم... | دو - تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 9:35
گاهی آدمها بی آنکه حواسشان باشد، کلماتی را به زبان میآورند که بیکه بخواهیم اغراق کنیم، اتمام حجتند. کلمات آنچنان به تقارن مینشینند و روشنت میکنند که خودت هم باورت نمیشود. چندی پیش، کسی که حرفش را انتهای قرابت سیاست و دیانت میدانی، گفته:«شرمندگی من از بیکاری جوان کمتر از خودش نیست». و امروز رئیس جمهو...
وای بر ما - تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 9:35
در دنیا جملهای به اندازه این جمله، در مجهولِ معادله شخص من صدق نمیکند؛ که استاد صفایی با صدایی نزدیک به گریه گفت: «...در حالی که همه فرعونیم؛ فقط مصرهای ما کوچک و بزرگ میشود.*»... حق؛ منافق نبودن همینقدر سخت است که میبینید. کافیست جرئت کنید و صادقانه نگاهی در خودتان بیندازید. * از اخبات
... همه شب، سخنم... - تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 9:35
۱. مشکل من با فمینیسم یا این جنبشهای #نه_به_خشونت_علیه_زنان از آنجا شروع میشود که انگار زن از ابتدا فرقی با مرد داشته که حالا حنجره پاره کنیم که زن با مرد فرقی ندارد و امثال این شعارها. نه. عیان است و حاجت به بیان نیست از شدت وضوح اما، زن انسان است! آنچه در زن و مرد تفاوت میکند انسانیت نیست، ماهیت ت...

برچسب‌های محبوب

همینه که هست | من عاشق چشمت شدم | يك سينه حرف هست | نگرانم نباش من خوبم | همین که حواست به من هست خوبه | لطف باباهاست معمولا به دختر بیشتر | همیشه که نباید | همه شب سخنم | وای بر ما | همچون انار خون دل از خویش می خوریم