روز سوم
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 21:53
یا ایها العزیز! یک لیتر کافئین خوردهام و تمام صورتم اشکیست. تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل. حوصله داری؟
نام من عشقست، آیا میشناسیدم..؟#
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:21
إسمع إفهم یا فاطمه بنت علی... + کاش امشب یکیتان با من بیدار میماند. حالا همهتان خوابید. فاطمه و فرزانه و یلدا. حالا همهتان خوابید. کاش امشب آن شکایتهایی که تا همین حالا، روی قلبم نگه داشتهام باز میشد. کاش میشد برای کسی گفت. حالا باید منتقدان را خبر کرد؛ اگر منتقدند تجربه دردهای شاعرانه را در این سه ...
وصل تو کجا و منِ مهجور کجا...#
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:21
عکسهای دوستان در اینستاگرام، از بیت رهبری و سالن اجلاس سران و اینجا و آنجا میرسد. ما که همینجا بودیم. چهره حضرت آقا به شما خوش و؛ گریه شبها برایش به من حلال. + حضرتِ آقا! با دستِ پر باید به دیدارِ شما آمد. این هم باشد بهانه من برای ندیدنتان... + راستی! این روزها چقدر خوب است که ما امام صادق داریم! ا...
دلم برات تنگ شده لامذهب.
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:21
خیلی تنگ.
تا تو
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:21
دخیلک یا آسدمرتضا! دیگه خوددانی. همه هم با خبرن از سَر و سِر من و تو. روبروی عکست چارتا کتاب میذارم که دیگه نبینمت؛ ناز هم نیستها! خودم میدونم ذاتی نازم خریدار نداره. فقط فعلا، تا حالم خوب نشه چشام به روت نیفته بهتره... اما خب، حضرت عباسی دلت میاد اینجوری رهام کنی، بری؟ ... نه، دلت میاد؟!
بیابان
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:21
راستی، دمِ وقتِ رؤیای صادقه خواب دیدم مرض استسقا افتاده به جانم. گفتم بگویمت که زحمت آمدن نکشی؛ حال من بهتر نمیشود. از همان دور به تشنگی لبِ مرگم فاتحهای نثار کن و، قصه من و تو هم تمام.
جاودانه
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:21
عزیزم! تو از تحملِ کسی که به تمام زوایای پنهانِ وجودت آگاه است چه میدانی؟آرزوم برای روزهای جوانیت، - این روزهایی که برای هردومان روی یک ریل، یکی دو واگن عقب و جلو میگذرد - این است که هیچگاه مجبور نباشی با خودت مواجه شوی. آرزوم برای روزهای جوانیت این است که هیچوقت نفهمی چه کسی هستی. آرزوم برای این رو...
تــ لــ ا ...
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:21
از امروز، چهاردهمِ آخرین ماهِ سالِ نود و پنج، تا پانزدهم تیر یکهزار و سیصد و نود و شش، اینجا روایتِ یک «تلاشی» را خواهم نوشت، برای تذکرِ روزهایِ آینده خودم، و برای آنها که دوستشان دارم. اگر از خواندنشان خسته شدید، نگارنده هیچ ناراحت نمیشود اگر حالا بروید و بعدها باز برگردید. :)
روز یکم
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:21
از بدترین مصیبتهای دنیوی اثبات این است به عدهای نافهم، که «منتقد خاتمی و رفسنجانی میتواند احمدینژادی نباشد»! * میدانم وظیفه امسالم چیست. میدانم امسال باید ساکت بنشینم، باید بیخیالِ بحث بشوم، باید آرام بگیرم؛ میدانم. حالا که اولین یادداشت را برایت مینویسم، کمتر از یک هفته است که جدیتر از گذشته درس خو...
مچاله
-
تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 11:03
آره دیگه رفیق؛ تازهتازه فهمیدم زیر اون سنگی که بالاسرش آلیس میخوندیم، هیچی نبوده. خالیه. خالیِ خالی. فرزانه تازگیا بهم گفته. نه که صاحابش تیکهتیکه شده باشه، نه؛ صاحابش پودر شده با باد رفته آسمون. پودر. خلاصهش که زیر سنگش خالیه. خورد و خاکشیرم کن رفیق! پودرم کن. منو بچلون تو ید قدرتت، که جونم در بیاد...
خواب نباش لعنتی.
-
تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 11:03
من وایساده بودم توی یه دالان، داشتم از دلشوره میمردم. شبیه حیاط بود اما انگار زیر حیاط بود. یه درم باز میشد به یه اتاق بزرررگ، شب بود، هوائم خیلی سرد. تو اون اتاقه یه عالمه مرد نشسته بودن دور یه سفره خیلی طویل، شام میخوردن. هی یکم درو باز میکردم ببینمشون، چندتاشون منو دیدن! منم درو همینجوری باز گذاش...
جای مردان سیاست بنشانید درخت؛
-
تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 11:03
تا هوا تازه شود. + نتِ درست و حسابی ندارم.. ببخشید بابت کامنتها.
هزارتا نام داری و حال من این است.
-
تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 11:03
بغضم چنگ زد که گریه شود، بدو بدو دهانم را بردم زیر شیر آب، قلپ قلپ آب و یک چیز سنگینِ تلخِ بزرگِ را از حلقومم فرو دادم. گریهم نگرفت. حالا انگار آن چیزِ سنگینِ تلخِ بزرگ، با آن جرعههای آب جاری شده توی خونم؛ تمام درونم گریه میکند. + یلدا جان، نت ندارم. + ثبت نام کردم. برعکسِ چیزی که فکر میکردم، نه زبا...
واگویههای شبانه ماههای پیش _ 18:22
-
تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 11:03
ساعت سه شد. حالا گیرم که نوا و زیر و بم گرفتیم که «ما را همه شب نمیبرد خواب»، بعد چی؟ فردا که باید قبلِ آفتاب، آب یخ به صورتمان بزنیم و لرزان لرزان سجده و رکوع برویم چی؟ تستهای شیمی را، دلشوره امتحان را، آزمون قلمچی و کنکور را چه کنیم؟ صبحهای جمعههای نامروت تنهایی را، که بین خواب این و آن با صورت ور...
رحم الله من عرف «قدره»...
-
تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 11:03
سَیِّدِی لَوْ عَلِمَتِ الْأَرْضُ بِذُنُوبِی لَسَاخَتْ بِی... أَوِ الْجِبَالُ لَهَدَّتْنِی... أَوِ السَّمَاوَاتُ لاخْتَطَفَتْنِی... أَوِ الْبِحَارُ لَأَغْرَقَتْنِی... + تمام آنهایی که ممکن بود حرف مرا بفهمند رفتهاند. کجایی سیدمرتضا؟ کجایید استاد صفایی؟ زمین با همه وسعتش، آسمان با همه بلندیش، افتادهان...
های..
-
تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 11:03
انگار قلبم ریخته تو خونم. تمام تنم میتپه. همینطوری خوبه رفیق. همینطوری تو هول و ولا. همینطوری که نفسِ آدم خفت میشه سرِ گلوش و بالا نمیاد. آدمی اینطوری قشنگه. این منِ خودمو دوست دارم.
پرنده، همقفس، همخونهی من... | 18:24
-
تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 11:03
شاملوی مبارز در «آیدا: درخت و خنجر و خاطره» عاشق شده. آیدا آمده و شاملو عاشق شده و «احمد» را فقط وقتی دوست دارد که آیدا صداش میکند. شاملوی «برای خون و ماتیک» عاشق شده و حالا میخواهد عشق و انسان را در هم بریزد. میخواهد عشق را توجیه کند. میخواهد هم یار بستر را داشته باشد، هم یاد یار میدان را. شاملوی م...
شببیداریهام هم به نام تو.
-
تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 11:03
کاش یک شب وقتی درِ اتاقم را باز میکنم، به جای بویِ ضیق وقت و سرما، بوی یک خوابِ شیرینِ خوشِ بیدلشوره هجمه کند به مشامم. خوابی که مسندنشینِ کشورِ هفتپادشاهش تو باشی. + یک نفر نوشته بود؛ مشبهبههای انتزاعی شعر مسعود سعد، از شدتِ محبوس ماندنش بوده. چقدر خوب گفته. چقدر راست گفته.
مسئولِ کشورِ الکی مثلا اسلامی
-
تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 11:03
+ من نمیگم مسلمون باشید! من فقط میگم لااقل ادای مسلمونی در نیارید. + فراستی نامه نوشته به کمیسیون فرهنگی مجلس، که گشت ارشاد ۲ فیلم فلان بهمانیه و جلوی اکرانشو بگیرید. فرخنژاد تو اینستاگرامش یه چیزی نوشته با این مضمون که «پول نداشتی میگفتی خودمون برات جور میکردیم».. بله؛ اینا فقط خودشون اجازه حرف زدن...
گلوله | 18:25
-
تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 11:03
یک استادِ شیمی داریم، شهید بهشتی درس خوانده. شصت و خوردهای سالش است و اولین جلسه که بعد از دوره رفتم سرِ کلاسش و پرسید چرا تابستان نبودی و جوابم را شنید، با فریاد گفت «شیمی رو ول کردی ادبیات بخونی؟». بعد هم چیزهایی گفت با مضمون «هر دم از این باغ بری میرسد». راه میرود ادای آدمها را در میاورد. فحش مید...