دل‌گرفتگی..

متن مرتبط با «خطر کن» در سایت دل‌گرفتگی.. نوشته شده است

نمیفهمید چطور با آدم زودرنج رفتار کنید

  • نیلوبلاگ

    نمیشود برایتان مُرد....

    ادامه مطلب
  • وقتی یک عاشق مجبور میشود یک شعر را نقد کند

  • نیلوبلاگ

    + این الان واقعا چه شعریه؟! - لطفا راجع به این شعر از من نقد نخواین. این آدم فحش هم بده از نظر من شعره....

    ادامه مطلب
  • به بیستسالگی سلام کن

  • نیلوبلاگ

    شنیدن تشخیص خودم این است که در برخوردها بسیار آرامتر شدهام. زود چشمپوشی میکنم، گاهی اصلا نمیبینم که چشمپوشی کنم. پیشفرضهای ذهنم کمکم به سمتِ بیانتظاری تام از تمام آدمها میرود، انگار که اصلا، حقیقت اینگونهست، انگار که هیچکس وجود ندارد و فقط منم، یا انگار که همه وجود دارند و من هیچگاه نبودهام. در یکی از این دو حالت، نسبت به مظروف جهان -بشر- بیاهمیتم، و حالا که این بیاهمیتی خوداگاهانه بهدست آمده، میکوشم به منبع دیگری متصلش کنم: انتساب اصالت به او که همهu200eچیز است و همهکس. دورم شلوغتر شده و تنهاتر شدهام. با بسیاری از کسانی که روزهایی در مخیلهام نمیگنجید جواب سلامم را بدهند، نوبت مصاحبت مرتب دارم. بیشتر خواندهام و کمتر دانستهام. بیشتر از گذشته به عقلم اتکا کردهام و در شبهای طاقتفرسایی، شبهای...

    ادامه مطلب
  • پراکنده

  • نیلوبلاگ

    1. بعضی صفات هستند که اگر در کسی ببینم تا جایی که میتوانم از او دور میشوم، دور شدن آنگونه که شکل گریختن به خود میگیرد. این مدت که بعضی به گمان تمام شدنِ کنکورم، با خانوادهام درخواستهایی مطرح میکردند، اگرچه من مستقیما آنها را نمیشنیدم که رد کنم یا بپذیرم، اما حتی به ذهنم خطور نمیکرد کنار چنین فردی و چنین خانوادهای باشم. از «من»های بزرگ متنفرم. آدمهایی که «من»های بزرگ دارند، هیچ ندارند. آن که «من» بزرگ دارد نمیتواند خداوند را بپذیرد، علی در آن که «من» بزرگ دارد جایی ندارد، «من» اگر میدان بیابد، حتی پاکترینِ کلمات را به ابتذالِ شهره کردنِ «من» میکشاند، حتی شهادت را به شهوت میل میدهد، و همه چیز را در خدمت «من» میخواهد، همه را در خدمت «من» میخواهد، و هرآن قدمی که برمیدارد برای ابرازِ «من» در چشم...

    ادامه مطلب
  • خدا بخیر کند

  • نیلوبلاگ

    شب عجیبیست. پ.ن: اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیــرم.....

    ادامه مطلب
  • «غمُم غم، همدمُم غم..» یا «رهایم کنید به سکر مرررگ»..

  • نیلوبلاگ

    دیشب داشتم فکر میکردم همین حالا اگر جمعی از دانشجویان نخبه(!) کامپیوتر از دانشگاههای مطرح فنی کشور (کلا دو تا دانشگاه) فوبیای «نه» شنیدن را در خودشان سرکوب کنند، و قید اپلای کردن و تحصیل در دانشگاههایی که لاأقل از دانشگاههای ما خیلی بهترند را بزن...

    ادامه مطلب
  • من را فراموش کن

  • نیلوبلاگ

    بیا. #میانمار + آقای ظریف! کاش میشنیدید. من برای رفتار محترمانه شما، همیشه ارزش قائل بودهام. شخصیت متینی در ذهنم دارید. گرچه تام و تمام با آنچه کردهاید مخالفم، اندازه خودم و علم خودم. ولی، این را بدانید، ما تنها حکومت تشکیلشده برپایه اسلام، بعد از پنج سال حکومت امیرمؤمنان هستیم. فشار ایمیلی کافی نیست. واکنش نشان بدهید. واکنش درخور سوزانده شدنِ انسان. انسان مسلمان. + هزینه مسلمانی من کو؟ ه...

    ادامه مطلب
  • کنش

  • نیلوبلاگ

    تا چند دقیقه پیش داشتم به فجیعترین طرز ممکن زار میزدم، که مامان آمد توی اتاقم، نشست کنارم و از آنجا که وقتی درحال گریهام حرف نمیزنم یا فحش میدهم که «گم شو از اتاقم بیرون» شروع کرد به طرح احتمالهای مختلف برای کشف علت گریهام. میدانست البته که برای نتایج گریه میکنم، فقط خواست به حرفم بیاورد....

    ادامه مطلب
  • جان مریم چشماتو وا کن..

  • نیلوبلاگ

    باورم نمیشه مردی! مثل همون وقتی که باورم نمیشد کیلومترها اونطرفتر جهان با جابز خداحافظی کرد. پاشو مریم. من منتظر بودم خوب شی لعنتی! من منتظر بودم خوب شی.. عکست زندهس! چشمات، نگاهت، گراف هفدهرأست، استادات، همکلاسیات، دفترت! لعنت بهت.. باورم نمیشه! دارم به پهنای صورت گریه میکنم و باورم نمیشه.. ...

    ادامه مطلب
  • آزاد نکن دیگه منو

  • نیلوبلاگ

    وقتی نمیتونم برم ....

    ادامه مطلب
  • همهام درد میکند..

  • نیلوبلاگ

    نفس اعتراض است که بعضیها را به جبهه مخالف میکشاند. اگرنه عدهای، نه مانیفست مشخصی دارند، نه اصلا میدانند در زندگی دنبال چه چیزی هستند، و نه باخبرند عقیدهای که با آن مخالفت میکنند چیست و چه میخواهد. حقیقتش، اعتراض کردن و اپوزیسیون بودن، ایجاد یک نوع توهم شجاعت میکند و زمینه خوبیست برای قهرمانسازی. برای به تصویر کشیدن. برای موسیقی ساختن. و اعتراض دایره مشترکیست برای ایجاد یک «ما»ی نسبتا ارزشمندتر و انسانیتر از «ما»های دیگر. «ما»هایی که باید بروییم. «ما»هایی که باید بجنگیم. «ما»هایی که در راه آرمانهای نداشتهمان میمیریم. «ما»هایی که قهرمان میشویم. یعنی از مد فاصله میگیریم. از عروسک فاصله میگیریم. از بغل پدر و مادر فاصله میگیریم و هویتی پیدا میکنیم با مضمون سیاسی. «ما» به چیزی، حکومتی، فردی، انقلا...

    ادامه مطلب
  • بگو و راحتم کن

  • نیلوبلاگ

    تو میدانی وقتی از کهکشانِ جاریِ در رگهام حرف میزنم، چه میگویم. تو میدانی من کیستم و چیستم و چرا؟! تو در وصولِ «عند ربهم یرزقون» تا آنجا رفتی که چراییام را بدانی. من هنوز نمیدانم. هنوز هرلحظه سر به سویی برمیگردانم و آشفتهحالانه، چیزی پیدا نمیکنم. و این سرنوشت چشمهاییست که وقوع «واقعه» را، هنوز از قلب باور ندارند. نمیدانم چرا نمییابمت. به راستی تو یافتنی هستی؟ تو حد داری؟ تو را بعدِ فناء فیالله میشود حصار کشید؟ نه. اگر اهلی بود و جمعی که بفهمند زبان الکنم را، اگر حتی یک نفر بود که میشد با او از چیزهایی که میدانی گفت، اگر حتی یک همراه بود که این انفعالِ روی زمین ریخته را، من را، تا جایی از راه روی دوش بکشد، دلم اندازه حالا نمیشکست. من و تو بیشتر از هرچیز در تنهاییمان مشترکیم. کسی هم نبود مثل م...

    ادامه مطلب
  • من و استاد شفیعیکدکنی

  • نیلوبلاگ

    استاد شفیعی میگن، پرعاطفهترین شعر فارسی، این رباعی خیامه که میگه: ای کاش امید آرمیدن بودی یا این ره دور را رسیدن بودی یا از پس صدهزار سال از بر خاک چون سبزه امید بردمیدن بودی... عاطفه یکی از پنج رکن اصلی شعره که به نظرم توی این شعر بیشتر از هر شعر دیگهای موج میزنه. میبینید چه سادهست؟نه شبکهمعناییهای پیچیده حافظ رو داره، نه زبانبازیهای استادانه سعدی، نه صناعت خاقانی. فقط داره از آرزوهای همیشگی بشر حرف میزنه. آرزوهای بدون استثنای بشر. فارغ از فقر و غنا و سن و رنگ پوست. آرزویاز خاک برخاستن. آرزوی آرامش. آرزوی رسیدنِ راه دوری که تمام ابنای بشر توی ناخودآگاهشون خستگیشو همراه دارن. استاد صفایی میگفت بشر با هیچی به آرامش نمیرسه. منم به این یقین رسیدم. تا وقتی چیزی رو نداری برای دستیافتن به اون ب...

    ادامه مطلب
  • و فهمیدم تا این دهان را گل نگیرند، و تا این دست نشکند، همچنان می نویسد.

  • نیلوبلاگ

    اِ! چشم هایت را نبند. نمی بینی نور را؟ هان؟ مثل همان وقت هایی که خورشید از افق آب های دریا می تابید. یادت هست؟ چشم هایت را نگذار روی هم! های رفیق! ببین؟! ببین نور را... فوران می کند! می پاشد توی چشم هام! نکند فقط من یکی بنده مقرب خدایم و شما ها نه؟! چرا نخندم؟ نمی بینید خورشید را؟؟! ای کلک ها... نکند توی سجده های طولانی نماز شب ها می خوابیدید؟! دیدید... دیدید آخرش هم فقط قربانی من یکی را رعد آتش زد... هیچکدامتان هم نه، من! فقط نذر من یکی قبول شد... ننه می گفت نذری باید در خور باشد ها... نکند خسیس بازی در آوردید؟! نه... به شما ها که نمی آید... راست بگویید! خرده شیشه اتان کجا ...

    ادامه مطلب
  • دیوونهم کردی دیگه... بس کن!

  • نیلوبلاگ

    «بشنو، زبان حال آنان را بشنو: حسینا، اماما، هرچند ما عاشوراییانِ قرن پانزدهم هجری قمری در کربلا نبودیم تا به ندای «هل من ناصر» تو پاسخ گوییم و حق را یاری کنیم، اما حسینا، ما میدانیم که تاریخ بر محور تو و عاشورا و کربلایت میگردد. زمان از آن میگذرد تا یاران تو را از صُلب پدران و رَحِم مادرانشان بیرون کشد و همه آنان را در زیر عَلَم خونخواهی تو گرد آورد و آنان را وارث زمین گرداند و این چنین، همه تاریخ روزی بیش نیست و آن روز عاشوراست.» #سید_مرتضی_آ... زمان از آن میگذرد، اصلا به خاطر آن میگذرد، تا یاران توووو رااااا، از صلب پدرانشان، و رحم مادرانشان ...

    ادامه مطلب
  • رهایم کن اما رهایم نکن...#

  • نیلوبلاگ

    تویِ این دلمشغولیهای بزرگ، ناآرامیهای بزرگتر، که دمار از پدر شعرهای بیپدر درآورده، اصلا جایِ کمتری برایِ تو هست. ظرفم را شکستم، بعد که خواستم جمعش کنم، چند تکهاش کم بود... بندشان زدم اما ظرف قبلی که نشد! هی هرچه میریختم توش، از جایِ شکستگیاش شره میکرد به بیرون، ثروتم جلویِ چشمهام میریخت زمین... خودت میدانی عزیز. حرفهای همچو منی، قصههای همچو منی، گریههای همچو منی اگر تمام شود، افتاده رویِ شیب آنور زندگی. افتادهام رویِ شیب آنورِ زندگی. افتادهام،روی شیب آنور زندگی.از بهتِ همچو منی باید ترسید. غمها که عادت شدند و رخنه کردند به ت...

    ادامه مطلب
  • خطر کن!

  • نیلوبلاگ

    زندگی بی او چه فرقی میکند با مرگ...؟ به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن... #فاضل....

    ادامه مطلب
  • دختره اینجا نشسته، گریه میکنه، زاری میکنه...

  • نیلوبلاگ

    یک وقتهایی آدم پشیمان نیست از کاری که کرده، اما ته دلش هم میداند دلش صاف نبوده با آن کار. اما از سرِ مصلحت، جبر، فکر آینده یا دل خوشی عزیزانش آن کار را انجام داده. بعد هربار که چشمش به نشانههای آن کار خورده، آه کشیده، چشمهاش غمگین شدهاند و حسرتبار، - آنگونه که به از پیله در آمدنِ پروانهای خیره میشوی که میدانی یک روز بیشتر زنده نمیماند - اما پشیمان نه. همین حالا که دیگر با کله انداختندم تویِ حوضِ نقاشی ریاضی، و گذراندم و این سالِ آخر را هم به شرط حیات میگذارنم و - ای کاش که خوب تمام شود - تمام میکنم، پشیمان نیستم از این دو سال و سالِ بعد...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    من و استاد | من و استادم | من و استاد دانلود | خطر کن زندگی بی او | خطر کنترل در حسابرسی | خطر کنسرو ماهی | خطر کن | خطر کنترل | خطر کندالینی | به اندیشیدن خطر کن