یا لیت قومی یعلمون.. - تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 7:21
بگذار الآن که حالاتم شبیه حالاتِ عاشقی نیست، برایت بگویم، که میدانی، که تو به سرّ قلبم آگاهی، در دنیایی که هیچچیز من را آنقدر به دنبال خود نمیکشد که آرام بگیرم، هیچچیز آنقدر به هیجانم نمیآورد، هیچچیز جواب بینهایتخواهی این انسانِ سرکش نیست، هی
سردرگمی - تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 15:33
از این دخترهای به اصطلاح حزباللهی که تمام دین را در تشکیل خانواده درست و فرمانبرداری از شوهر(!!!) تفسیر میکنند، از خود نظر و رأی مستقل ندارند، سیاست و اقتصاد نمیدانند، و فکر میکنند زندگی و تربیت فرزند خواندنِ روضه و حدیث به جای لالاییست، به آن ح
جمهوری اسلامی - تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 15:33
«لیته» سزای خانوادهایست که اعضایش نمیفهمند «درهمه»! + حجازی همانقدر بیشرف است که خاتمی؛ کلمخورهای قلدر!
گوشه انزوا - تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 15:33
کاش بیان جمع میکرد این بساط مسخره دنبالکردن و دنبالشدن را..
بعدِ لالی - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 17:12
1. چندروز پیش، وقتی با یک حالت تعجب از اینکه چرا تا به حال فیلمی را که از روی «ناتور دشت» ساختهاند ندیدهام و حتی اسمش را هم نشنیدهام -پیشفرض قطعیام این بود که حتماً از روی آن فیلمی ساختهاند- برخوردم به یک یادداشت؛ مضمونش چیزی بود شبیه این؛ «کوند
«غمُم غم، همدمُم غم..» یا «رهایم کنید به سکر مرررگ».. - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 17:12
دیشب داشتم فکر میکردم همین حالا اگر جمعی از دانشجویان نخبه(!) کامپیوتر از دانشگاههای مطرح فنی کشور (کلا دو تا دانشگاه) فوبیای «نه» شنیدن را در خودشان سرکوب کنند، و قید اپلای کردن و تحصیل در دانشگاههایی که لاأقل از دانشگاههای ما خیلی بهترند را بزن
..ننمایی وطنم.. - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 17:12
1. جان من را خدا از سرم خارج میکند. نیمی از سرم آنقدر تیر میکشد که جانم این درد را دوام نمیآورد و رها میشود. 2. به فحشهای من ایراد نگیرید. بقیه ایراد گرفتند راه به جایی نبردند؛ میبینید که. 3. خدا حتماً باید نابغه بودهباشد؛ وگرنه چطور می
OCD - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 17:12
حالا که توییتر نمیروم و گوشی قدیمیم با اندروید عتیقه 2.3 دستم است که نمیتوانم هیچ ابزاری برای یادداشت روش نصب کنم، من ماندهام با خرواری جملات کوتاه بهدردنخور، که وسواس ثبتم شبانهروز تن و بدنشان را خراشیده میکند. نمیخواهم ساحت بلاگ را با آن جم
عرفت الله بفسخ العزائم.. - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 17:12
امشب چقدر بدحالم و هرچه سعی میکنم کمی آرام بگیرم نمیشود. اصلاً این چند روز بیشتر از همیشه آشوبم. نمیدانم باید به چه کسی بگویم، اصلاً نمیدانم چی باید بگویم.. نشستم به خواندن آرشیو سال 94. آذر و دی. بلاگ برای همین وقتها خوب است؛ آدم بازی دنیا را م
به تو - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 17:12
1. اولین سالهایی که شروع کردم به درک تفاوت وضعیت اطرافم با آدمهای دیگری که میشناختم، با بهت برخورد میکردم. هنوز مثل بچهای که نمیداند داغی میسوزاند و دیوار ضربه میزند، بیمحابا رفتار میکردم و هرآنچه در گستره روحم اتفاق میافتاد بیملاحظه آنکه
ابر - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 17:12
جزوه سیصد-چارصدصفحهای یکی از درسهای سخت دوره المپیاد، همه برگههای پشتسفید A4. گشتم، پیداشان کردم، پشتشان ریاضی فیزیک حل کنم؛ یاد شبِ امتحانش افتادم.. + دومین قسمت از تریلوژی ناتمام آنجلوپولوس، اسمش هست «غبار زمان». از یک بعد نگاه کنیم، «ابر زما
این بود زندگی - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 17:12
یکی از بچههای حقوق بهشتی امروز توی دانشگاه خودکشی کرد، طلای المپیاد بود، دوره قبل ما.. مرگ، ناامیدی، ترس، سردرگمی، بی آن که کسی باشد دستهایمان را بگیرد، ما را در خودش فرو برده؛ شبهایی در زندگیام بود که تا برداشتن تیغی، و تمام کردن کار، یک قدم بیشتر فاصله نداشتهم.. با جرعهجرعه چای که در گلویم میریخت،...
گفتم: نباشی این زندگیمه.. - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 17:12
از وقتی یادم هست داشتم برای کلمات یک تصویر مینوشتم، تا روزی بتوانم به کسی بگویم وقتی کلمهای را ادا میکنم چه مقدار عاطفه و رنج و درد و شادی، همراهش هست؛ مثلاً، خاطره، تصویر خاطره، عاشقیست که به زحمت معشوقِ تازهرفته را از خاک بیرون میکشد، تقلا می
غلام همت آنم.. - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 17:12
حاجیبابا یک کتابخانه خیلی بزرگ داشت، توش قریب به دو-سه هزارجلد کتاب. خیلیش زیرزمین بود، از یک سر تا آن سر دیگر، و باقیش بالا؛ در اتاقی که اسمش را گذاشته بودیم «اتاق کوچیک» که به واقع آنقدر هم کوچک نبود؛ فقط از هر دیوار به قاعده یک دست تا آرنج دیوا
زمین صافه - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 17:12
بعضیوقتها که بیکار میشوم، مینشینم فکر میکنم اگر این تراکمِ جوش روی سرشانههام خوب نشود، چطور لباس عروس بپوشم؟ به یک جواب رسیدهم؛ اگر خوب نشد لباس با حجاب میپوشم، و به چندتا از رفقا میسپارم بروند هرجا که چندتا خانم به سمینارهای احمقانهشان نشس
ای بابا - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 13:35
سرکار علیه، فرزانه خانمِ میـم؛ نظر به اینکه دستگاه گوشی حضرتمان را، والده محترمه توقیف فرمودهاند، و حضرتمان نمیداند چرا در آن تلگرام گوربهگوری نام جنابتان در کانتکتها نیامده و از چگونگی یافتن نامتان بیخبر است، عنایت فرموده، این بیخبری را حمل بر
اگر تو را ندید بگیریم - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 13:35
در چه حالت شکوهمندی تنهام! تنهای تنهای تنها.
پاییزِ با تو - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 13:35
شنیدن
حقیقت - تاریخ: 1396/7/22 ساعت: 1:07
تمام این روزها داستان دو تا برادر است و دو تا برادر و یک خواهر و تمام؛ باقی حاشیهاند.
زبان قاصر است و مقصد بس بعید - تاریخ: 1396/7/22 ساعت: 1:07
1. یک بار با فاطمه به مسخره راجع به استقرار آشوبها در تاریخهایی حرف میزدیم که با یکدیگر وجه مشترک دارند. 68 رحلت امام، 78 کوی دانشگاه، 88 جنبش سبز، و بعد میخندیدیم که یعنی 98 چه چیزی انتظارمان را میکشد؟ دیروز دیدم آقای قاسمیان در هیئت دانشگاه شریف (ایشان منبرهای سلسلهوار زیادی در دانشگاه شریف برگزار...

برچسب‌های مرتبط

همچون انار خون دل از خویش می خوریم | lv purse | lv phantoms | lv phone case | فقدان الشهية | فقدان الاب | فقدان الام | حديث نفس كامشاد | حدیث نفس | حديث نفس