
دورم این مدت پُر از آدمهای تازهای شده بود که از دور زیبا به نظر میرسیدند. خیره مانده بودم که شاید از هرکدام رفیقی برای روزهای تازهام در بیاید، در دوری از همصحبتان قدیم. در دوری از کسانی که یادگار...
ادامه مطلب
«مامان، نکنه اصلا هیچ آسانیای تو کار نباشه؟» پ.ن: «میخواستم بگم حالم خوب است، هنوز از فشار و استرس نیفتادهم به حال مرگ، اما همهش که همینها نبود. گفتم حالم خوب نیست، همهچیز مبهم است، تو دلم گفت...
ادامه مطلب
هزاربار است که میآیم چیزی بنویسم و نمیتوانم. مینویسم «بعد از تلاشهای طولانی فهمیدم چیزی که گریبانگیرش شدهام چیست». بعد نگاه میکنم به «تلاش». به «گریبانگیر». «تلاش» را تغییر میدهم به «دستوپاز...
ادامه مطلب
ظالمانهترین مجموعهاتفاقات این جهان، سیریست که تو را دیوانهوار به سمتِ چیزی میکشاند، و عشق تو را در چیزی میریزد که در آن میانمایهای. چیزی که باید تمام بودنِ کسی دیگر در آن را، از دور به تماشا ...
ادامه مطلب
گونهاش را بوسیدم. گفتم خیلی سخت بود خودمو قانع کنم مهمترین اصل زندگیمو زیر پا بذارم. پرسید کدوم اصل؟ گفتم اساسیترین اصل. اصلِ یا همهچی یا هیچی. تصور کن نشستهای پیش یک عده آدمحسابی. سکوت کنی و...
ادامه مطلب
چند ماه پیش، یکی از رفقا، در پیامدِ آن اتفاقِ رخداده، یک فایل بهنام break up فرستاد برایم از دکتر شیری؛ گمانم نزدیک بیستدقیقه بود، و من که عادت به شنیدنِ سخنرانیهای طولانیمدت، آن هم بدون موزیک ...
ادامه مطلب
یکی از تلخترین لحظات لوکسی که بشر به خودش دیده، لحظهایه که کد run میشه ولی خرابه و تو هم دیگه نمیدونی چه غلطی باید بکنی. پ.ن: بعد از بدخوابی و تقریبا بیخوابی دیشب، دو ساعت پیش برای نیمساعت روی م...
ادامه مطلب
حوصله هیچی ندارم. از وحشت دیدن آدمای آشنا. فردا. تو مدرسه. از وحشت راه نیفتادن کارم. از اینهمه گیر جزئی که توی کارای کوچیکم میفته و از اینکه هیچی روال...
ادامه مطلب
این دو-سهروز اندازه دو-سهسال جان کندم. سر کلاس ریاضی عمومی هجومِ زنگها و بعد sms مامان که میگفت ریاضی و کاربرد امیرکبیر قبول شدهام و دنیا که تعاب...
ادامه مطلب
یک؛ خب، همانطور که کاملا انتظار میرفت، تفاوت دانشگاه قم با پلیتکنیک آنقدر زیاد است که باز بر اساس تصوراتم مبنی بر اینکه قرار است بدترین اتفاقها برا...
ادامه مطلب
ببین، همین الان اگر دست دراز کنم به طلبِ آرامش، عمرا اگر به شیئی بخورد. این اوجی که بچهها ازش حرف میزنند، که برخی لحظات مرا، واکنشهای مرا، تعبیر به زمان و حرکات هنگام اوج گرفتن میکنند، راستش را بگویم، همه کشکند. من هیچ اوجی ندارم. گرفتار شدهام بین یک مشت حرف مسخره، یک مشت خنده حزنآور بیشتر، یک مشت اجبار، یک مشت حیرانی، دلتنگی، تنهایی، سرما. گرفتار شده...
ادامه مطلب
1. برای من که هنوز همسفرت هستم . 2. فاطمه؛ الان هم دارد باران میبارد. این بارانها بیش از هرچیز من را یاد قم میاندازند. من دارم با خاطره قم دیوانه میشوم. کاش یک روز دستت را بگیرم، ببرمت قم، خانه حاجبابا را نشانت بدهم، که کودکی من را از نزدیک ببینی. آن خانه کوچکِ نامرتب را، توی هوای بیابانی قم. توی شورهزار. که از دوازده به بعد باید روی نوک پا توی حی...
ادامه مطلب
خوابم کاملا به هم ریخته. قبل سحر خوابم میومد، ولی نمیدونستم درواقع باید چیکار کنم. یه چیزی به زور مامانم خوردم بعد خواستم بیخیال نماز بشم و کلا بگیرم بخوابم تا ۶ صبح، بعد دیدم ۶ صبح که نمیتونم قهوه بخورم و اگه نخورم تا خود افطار سردرد فاجعهبار دارم و گذشته از این کاملا تو اغمام و این یعنی درس تعطیل، و قهوه رو هم اگه بخورم یعنی تا ۵-۶بعدازظهر خواب ندارم ک...
ادامه مطلب
نوشتههای بیست و شش روز آینده این وبلاگ از هروقت دیگری فاقد ارزش خوانشترند و صرفا جهت تخلیه ذهنی و نوشتاردرمانی نگاشته میشوند. نگارنده خودش هم از این سوء استفاده از واژهها بسیار شرمگین است، اما چاره دیگری ندارد. دیشب هم با صدای بارون بیدار شدم. امروز صبح هم با صدای بارون بیدار شدم. یکم سقف رو نگاه کردم، بعد پا شدم رفتم پارکینگ. به عادت همیشهم زیر بارون ...
ادامه مطلب
حالا که این را مینویسم هنوز نمیدانم کیستی، اما دلم خواست برایت بنویسم. نه که تو خیلی مهم باشی، یا ما قرار باشد جزء تاپتن زوجهای خوشبخت دنیا باشیم، یا من خیلی مهم باشم و بنا باشد این کلمات پسفردا بهعنوانِ کلماتِ بیرونجسته از نوزدهسالگی من در کتب ادبیات بچهمدرسهایها چاپ شود و زیر لغاتِ نهچندان غریبهاش خط بکشند و برای کنکور بخوانند و در توضیحات درس...
ادامه مطلب
شنیدن متن اولیه را نوشتم، بچهها بدشان نیامد. احتیاج به اصلاحات دارد، اما هماهنگ نمیشویم سهتایی با هم. نمیخواستم تا جمعه که روز آزمون است، بیرون بروم، اما بچههای مستند خواستند برای گفتگوی بعدی پنجشنبه برویم بیرون؛ روی گفتگوی قبلی نویز افتاده و انگار نمیتوانند نویز را بردارند. من خوشحال شدم، آن روز ذهنم بسیار پراکنده بود، حاشیه زیاد گفتم و چیزهای مهمی ر...
ادامه مطلب
شنیدنرفتم آرایشگاه، شالمو درآوردم، نشستم رو صندلی و گفتم از ته بزن. آرایشگر یکم مکث کرد، یه نگاه کرد به مامانم، پرسید از ته ته؟ گفتم آره. مامانم گفت نه، پسرونه. لبمو گزیدم که آخرشم تصمیمگیرنده نیستم، آرایشگر نفس راحتی کشید انگار که قراره موهای خودشو بزنه، و یه ربع بیشتر طول نکشید. تو این دو ماه یکمی بلند شده. امروز به مامان گفتم میخوام با ماشین بزنم موهامو...
ادامه مطلب
یکی از بچههای توییتر، به دوست مشترکی که میدانست مرتب میبینمش گفته بود یک قرار سهتایی بگذارد که ببیندم. دوست مشترک پرسیده بود چرا، و او گفته بود یاغیه. نمیتونم کنترلش کنم. صبا کامنت داده بود وقتی برای فحش دادنت هم تحلیل داری خیالم جمعه که حالت خوبه، اما وقتی توصیفی مینویسی، شور میزنه دلم. گفتم ولی این بار شور بزنه دلت. میدانی، یک ایرادِ ما که کمحرفیم...
ادامه مطلب
سلام عزیزم؛ بگذار راحت بروم سرِ اصلِ مطلب. چندروز پیش داشتم میرفتم داخلِ شهرک برای کاری، (باید روزی از تجارب جالب و عذابآور دوازدهسال زندگی در شهرک نظامی ارتش برایت بنویسم)، و موقعِ برگشت، از درِ آقایان خارج شدم. (دلیلش هم فقط این بود که حال و حوصله سلام و علیکهای تصنعی با آشنایی که احتمال داشت ببینم نداشتم، علاوه بر آن، درِ ورودی خانومها همیشه بسته است...
ادامه مطلب
لم میدهم پشتِ میزِ مهدی. روی میزش طاعونِ کاموست. نصفه رهایش کردهام. بیگانه را هم. سقوط را هم. آن روز از پشتِ تلفن داشت دورههای فکری کامو را برایم توضیح میداد. گذاشتم توضیحاتش تمام شود، عاشق این اظهار فضلهای مهدیام. بچهای که با دوسال تفاوت، کنار هم بزرگ شدهایم و من هنوز آزارش میدهم که زن بگیری عکسهای بچگیمان را با پول کلان بهت میفروشم آقای دکتر ب...
ادامه مطلب