۴
-
تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
وقتی آدم میخواد خودشو بکشه دیگه به اینکه بعضیا ممکنه بعدش چی به سرشون بیاد فکر نمیکنه.
از رنجی که میبریم| چهار
-
تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
شنیدن 1. دیشب بخشی از مناجات خمس عشر را میخواندم؛ بخش دوم، مناجات شکوهکنندگان؛ استاد صفایی میگفت لزوم شکایت دستیابی به سه مرحله است، اول اینکه تو پذیرفتهای نسبت به واقعیاتی در موضع ضعفی، دوم اینکه به کسی شکایت میکنی که به عدالت و قوت عملش اطمینان داری، و سوم اینکه معتقدی ظلمی به تو وارد شده. میبینی،...
5
-
تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
این عکسه مال روز ورود به بیستسالگیه. سر صبح داشتم ویسی رو که همون روز توی خلوت پنج-شیشساعتهم ضبط کرده بودم گوش میدادم. سیوپنج دقیقه بود، توش چندبار زدم زیر گریه و گفتم که باورم نمیشه وارد بیستسالگی شدم و خیلی حس غریبیه. صدامم گرفته بود و جذاب شده بود. الان نوزده سال و چهار ماه و یازده روز از زندگیم ...
سلام به راههای نرفته، سلام به روزهای نیامده
-
تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
یک جایی میفرماید: اللهم اغفرلی ما وَأیْتُ مِن نفسی، و لَم تَجد له وَفاءً عندی؛ خدایا مرا ببخش برای کارهایی که درونم را برای انجامشان استوار کردم، اما نزدم وفایی برای انجامشان نیافتم. این را وقتی خواندم که پر بودم از حسرتِ کارهای نکرده. از عمری که به بیهودگی گذراندم و حقیقتی را در آن درنیافتم. از خدا...
6
-
تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
1. پدرم هروقت من رو میبینه میگه این چه رفتاریه؟ دختر که این رفتار رو نمیکنه، این رفتار مثل پسرهاست، یکم ظریف باش! اینجوری باش! اونجوری باش! منم تقریبا همیشه اصلا حالِ اینکه دهنم رو باز کنم ندارم. وگرنه میگفتم که دقیقا خود شما، شخص شما، باعث شده بعضی رفتارهای من بویی از زنانگی نبرده باشه. از یه طرف ب...
7
-
تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
چقدر on the level کوهن رو دوست دارم؛ بهم حس عصرهای ساکت خونه حاجیبابا رو میده که آفتاب داغ قم کمکم داشت میرفت و به جاش یه عصر خنک میومد و نوبت میوه خوردن بود، یه عالمه قاچ هندونه شتری، یه سبد بزرگ گیلاس یا توتفرنگی.. بخش بزرگی از کودکیهامو از اعماق وجودم به داییم عشق ورزیدم. دایی منزوی ساکت فراری از...
کذلک ننجی المؤمنین
-
تاریخ: 1397/2/25 ساعت: 10:03
...قالت یلیتنی مِتُّ قبلَ هذا و کُنتُ نَسیاً مَنسیّا. پ.ن: تنِ نحیف این خانه دیگر به کلماتِ من کبود نخواهدشد؛ شاید بعد از چهارسال اینجا شایسته خداحافظی بهتری بود، اما فیالحال سکوت تنهاترین چیزِ موجود است. خدانگهدار.
من مات تصویر توئم
-
تاریخ: 1397/1/26 ساعت: 3:31
1. من هیچگاه از تعریفی زیاد خوشحال نشدم، همانقدر که از قضاوتهای ناعادلانه و اشتباه و فحشها و بدوبیراهها، چراکه من یک شهروند متوسطم و مثل همه آدمها روز خوب و بد دارم، گاهی به تمام جهان آنچنان عمیق خندیدهام که شاید گمانِ چندنفری را در راه، نسبت به کلیت انسانها تغییر داده باشم، و گاهی بهرغم تلاشم برای ...
رواداری
-
تاریخ: 1397/1/26 ساعت: 3:31
خدایا، در این لحظه از عزیزترین روزِ سالت، برای بار هزارم، به تو که میدانم قرار است همه برنامههای توی ذهنم را به هم بریزی، میگویم، این زندگی من نیست؛ و میدانم باز تو آنقدر قدرتمند و قدری که انگارنهانگار من چنین حرفی زده باشم و اصلا داد از تو به کجا ببرم؟ به دادگاهِ خودت؟ روا مدار خدایا. روا مدار. بند...
نامه کوتاه چهارم
-
تاریخ: 1397/1/26 ساعت: 3:31
من نمیتوانم جانم را، عمرم را، یا زندگیام را به تو ببخشم؛ اصولا بخشیدن هنگامی معنا مییابد که چیزی را که متعلق به خودت است، بهمنت، به دیگری بدهی. حالآنکه جان من در تنم آمده تا جان در بوسهها بگذارم و به یاری راهت به صورتت بنشانم و در هر بوسه جانیست؛ این جانِ توست، خدادرمنودیعهنهاده؛ پس اینجا، بخشیدن مو...
whats wrong with you
-
تاریخ: 1397/1/26 ساعت: 3:31
1. مدتهاست سؤالاتی مثل این ذهنم را مشغول کردهاند، که در حالِ حاضر کشور ما، اقداماتِ ابتدایی برای تدوین و انتشار و همهگیر شدن یک سیر تفکر منطقی و کاستن از شیبِ صعود ابتذال، چه چیزهایی میتواند باشد. خب، من از این سؤال کلی، جواب کلی نمیخواهم. جوابی هنوز برایش نیافتهام، اما چرندیاتی یادداشت میکنم مثل ای...
Procrastination
-
تاریخ: 1397/1/26 ساعت: 3:31
توییترم خیلیچیزها در خودش دارد؛ گاهی که برای نابود نشدن شانزدهکا خاطرهام لاگین میکنم و دوباره دیاکتیو، میروم مرور میکنم؛ از عید پارسال میخواهم درباره ماشین نقاشی جکسون پولاک یکسری جملات آماده توی ذهنم را بنویسم و نمینویسم. دو ماه است میخواهم راجع به سفر حسام به سوریه بنویسم و حتی میدانم کدام عکسی که...
قرون وسطایی
-
تاریخ: 1397/1/26 ساعت: 3:31
من از آن دسته آدمهای عقبمانده قرون وسطایی هستم که عطش نمایاندنِ خود و تماشای دیگران در سوشال مدیاها هیچ جایی درونم ندارد؛ در عوض، سطرسطرِ درهمتنیده وبلاگم را که نگاه میکنم، شهوتی برانگیزاننده بر سراسر وجودم مستولی میشود، شهوتی که اجازه نداد بیش از این، اینجا را آنگونه رها کنم. خب، شاید هم توانستم. ش...
ازمن
-
تاریخ: 1397/1/26 ساعت: 3:31
خدایا، در این لحظه از عمرم، به آنجا رسیدهام که سایه مبانی فرویدی برای مأخذشناسی گناه را از اعمالم برداشتهام. کارهایی کردهام که به وضوح، تجاوز از حدودت بوده، و نفس لوامهام انگار به این منِ کثیف عادت کرده باشد، در عینِ سکوت پشت میز یک کافه روشنفکری سیگار گیرانده؛ در این لحظه به تو میگویم تجاوز از حدود...
از رنجی که میبریم|سه
-
تاریخ: 1397/1/26 ساعت: 3:31
یکی از بچههای دوره که نمیدانم کیست -احتمالا خطش را عوض کرده- sms داده که میخواهم بروم دیدار رهبری و مدالم را تقدیم(؟) کنم یا نه، و گفته که اگر میخواهم، باید تا فلان روز مدالم را ببرم پیش فلان آقا در دانشکده روانشناسی دانشگاه تهران. خب؛ راستش من اصلا نمیدانم مدالم کجاست. یعنی اصلا نرفتم مدالم را بگیر...
برای آنها که دوستم داشتند وقتی دوستم نداشتم_حدیث نفس
-
تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 1:58
به من میگفت شلوغ و هیجانزده و برانگیخته و روشنی. یک نوع شلوغی مخصوص خودت، بهدور از لودگی، یک نوع فوران بعد مدتها سکوت. زمانی که بسبسیار در خودت اندیشیدهای، خودت را از فضا-زمان بیرون کشیدهای، چیزی از «خودت» نگفتهای، و در سکونِ بیسکونی، آنگونه رفتار کردهای که نه کسی گمان به شادیات ببرد، نه به غمت. بعد...
جهانوطنی
-
تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 1:58
دوباره میسازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش ستون به سقف تو میزنم اگرچه با استخوان خویش
نامه اول_فاقد ارزش خوانش
-
تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 1:58
حالا که این را مینویسم هنوز نمیدانم کیستی، اما دلم خواست برایت بنویسم. نه که تو خیلی مهم باشی، یا ما قرار باشد جزء تاپتن زوجهای خوشبخت دنیا باشیم، یا من خیلی مهم باشم و بنا باشد این کلمات پسفردا بهعنوانِ کلماتِ بیرونجسته از نوزدهسالگی من در کتب ادبیات بچهمدرسهایها چاپ شود و زیر لغاتِ نهچندان غریبهاش...
از سری دمنوشها: بهلیمو+چای قرمز+برش پرتقال خشک!
-
تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 1:58
پ.ن: چای ترش برخلاف چای سیاه باعث دفع آهن نمیشه، آرامشبخشه، و بهلیمو هم که حرفی توش نیست! پ.ن دو: احساس میکنم کمکم میتونم یه کانال خانومهای قری تأسیس کنم با این وضع!
از این روزها که میگذرد_فاقد ارزش خوانش
-
تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 1:58
شنیدن متن اولیه را نوشتم، بچهها بدشان نیامد. احتیاج به اصلاحات دارد، اما هماهنگ نمیشویم سهتایی با هم. نمیخواستم تا جمعه که روز آزمون است، بیرون بروم، اما بچههای مستند خواستند برای گفتگوی بعدی پنجشنبه برویم بیرون؛ روی گفتگوی قبلی نویز افتاده و انگار نمیتوانند نویز را بردارند. من خوشحال شدم، آن روز ذه...