جنبش نفس است و عشقش خواندهاند...* - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
یک عمر، خودشان را کشتند که با هر رسم الخطی که بلد بودند، تویِ اندیشههامان جا بیندازند که عشق اَخ است، اِل است، بِل است! من بچه بودم. تبم تند بود. آتشم تازه روشن شده بود و تا بخواهی هیزم خشک داشت.سال بعد، آخرین سالیست که در بند این نظام آموزشیِ ناقص العقلم، و یکی از بزرگترین خوشبختیهای زندگیام این بو...
حقیقت همیشه یک گام از شرایط پیش تر است؛ و انسان این را نمیفهمد. - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
و حقیقت، اگر بخواهیم بیپرده پوشی و توجیه بفهمیم، آن چیزی نبوده که در تمام این یک سال به آن فکر میکردم و به خیالِ صحتش با تمام اصول میجنگیدم. اشتباه کردم./.. و این با هیچ قصه عاشقانهای جور نیست. تمام قصههای عاشقانه شعر پردازی شاعران بوده. عشق فقط یکیست؛ و یکی. والسلام.
... - فاقد ارزش خوانش - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
ببین، همین الان اگر دست دراز کنم به طلبِ آرامش، عمرا اگر به شیئی بخورد. این اوجی که بچهها ازش حرف میزنند، که برخی لحظات مرا، واکنشهای مرا، تعبیر به زمان و حرکات هنگام اوج گرفتن میکنند، راستش را بگویم، همه کشکند. من هیچ اوجی ندارم. گرفتار شدهام بین یک مشت حرف مسخره، یک مشت خنده حزنآور بیشتر، یک مشت ا...
وقتی یک عاشق مجبور میشود یک شعر را نقد کند - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
+ این الان واقعا چه شعریه؟! - لطفا راجع به این شعر از من نقد نخواین. این آدم فحش هم بده از نظر من شعره.
من ماتَ علی حبّ علی مات شهیدا. - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
... ... ... ... من عشّق، فعف، ثم مات... ... کاش بمیرم از عشقت. من مات علی حب «مادر» مات شهیدا... به شرط آرام گریستن در روضه. به شرط آرام جان دادن پشت تابوت. به شرط دم نزدن از غربت. به شرط عمل، نه حرف. من مات علی حب علی... هرکاری میکنید، باشد؛ فقط آرام... + به قول رفیق: علی علی علی علی علی علی علی عل...
شعر - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
حواسش یکم پرته ،چن سالیه تو رو جای اسمم صدا میکنه شبایی که دلتنگ میشه برات میشینه به چشمام نگا میکنه اگه از وسایل صدایی درآد بهم میگه: بِپّر ببین دَر زدن؟ سحر که براش قرصاشو میبرم خیال میکنه که مُنوّر زدن....! به خوابم بیا و بگو مادرم قراره تا کی چفیه تو بو کنه؟ چطور غیرتت راضی میشه یه عمر زنت کوچه ...
سلام، من سر صبحم! شما کجای شبی...؟# - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
یک چیزی هم بگویم، راست دیدهامش. خامِ حرفهای مردانی نشوید که از آزادی زن حرف میزنند. نانش را میخورند. هنوز پیدا نکردهام جواب این سؤال را، که قوه قضائیه برای چه باید خودش را درگیر مسائل اینچنینی بکند. یکی از پسرهای کلاسِ ما در بحثی که نزدیک بود به دعوا بکشد سعی داشت به من بفهماند «مهدی موسوی» سبک جدید...
دلم درد میگیرد با حرفهایتان. - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
حالا که رفتم و خواندم، اگر المپیاد هم قبول نشوم ناراحتِ روی زمین ماندن حرفهایم نمیشوم. که چون دیدم سرنوشت جهان باید به اضمحلال برود، و حتی خودیها بیشتر زخم بزنند، و نادانهای مثلا خودی تا میتوانند به گند بکشند و آن طرف هم از خدا خواسته ما را دچارِ پروپاگاندا کنند و بزنند و بکوبند و مردم هم سر تکان بد...
لااقل با تو بال وا کردم - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
زندگی را اگر هدر دادم.. + لاشه باد کردهای بودم..
برای ما که هنوز همسفریم.. _ فاقد ارزش خوانش - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
1. برای من که هنوز همسفرت هستم . 2. فاطمه؛ الان هم دارد باران میبارد. این بارانها بیش از هرچیز من را یاد قم میاندازند. من دارم با خاطره قم دیوانه میشوم. کاش یک روز دستت را بگیرم، ببرمت قم، خانه حاجبابا را نشانت بدهم، که کودکی من را از نزدیک ببینی. آن خانه کوچکِ نامرتب را، توی هوای بیابانی قم. توی شو...
بازی - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
اگر میدانستی رفیق، اگر اجازه گفتن میدادی، بهت میگفتم امشب شبیه همان شبیست که من شمال بودم، صدای تشنجبرانگیز دریا بغل گوشم بود، با آن اچتیسی چاچا که کیبور فارسی نداشت، فینگیلیشی چت میکردیم، عید نودوچهار بود، و تو مدام سیگنال میفرستادی از آنچه توی دلت بود و من مدام ندید میگرفتم چون صلاح بود ندید بگیرم...
19:111 - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
این اولین بار نیست در این شش-هشتسال وبلاگنویسی، که چنین بلایی سر وبلاگم میآورم. شاید فقط چهار یا پنجبار، در دورههای یکماهه، دوماهه، یا چندهفتهای همینجا را ترک کردهام، یا یک شب خداحافظی کردهام و فردا برگشتهام؛ اما این بار گمانم از تمام دفعههای قبل جدیتر بودم. وبلاگ برای من اصلا موضوع کوچک و بیاهمیتی ...
من امیدم را در یأس یافتم - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
1. جز شعرهایی که بهرغم بیوزنی به گوش مخاطب عام آهنگین و پرعاطفه به نظر رسیده و زبانبهزبان گشته و اینستگرمی شده و برای اتخاذ ژستهای خاص استفاده میشود، شاملو شعرهای دیگری هم دارد، که قطعا به آن دیگرها برتری دارند. جایی میگوید ما شکیبا بودیم، و این است آن کلامی که ما را به تمامی وصف میتواند کرد. این یک...
فلسفه - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
آدمی را برابر راههای نارفته، عمر آنهمه نیست که برای رسیدن کسی در راهی پا کُنْد کند؛ مگر به عشق. پا کند کن برایم؛ من درراهماندهای خستهام. پ.ن: انگار کن در اتوبوسی شبانه هستی، در جادههای مخوف زاهدان؛ ترک مناسبحال، اون دوتا مست چشات. آخ اون دوتا مست چشات.
تداخل - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
غذا همیشه تسکیندهنده فوقالعادهای برای من بوده. حتما شنیدهاید استرس بعضی آدمها را چاقتر میکند، این احتمالا اثر مستقیم استرس نباشد، بلکه شاید برای این است که بعضیها در موقعیتهای استرسزا به شکل بیرویهای زیاد غذا میخورند. البته من کاملا از این دسته نیستم. گاهی استرس باعث میشود چندین روز متوالی از سر اجب...
نامه پنجم احتمالی - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
انگار دارم در یک فیلم زندگی میکنم. فیلمی که از سابقه درخشان کارگردان نبوغآمیزش، حدس میزنی معناگراست، حدس میزنی باید حدأقل ده بار فیلم را تماشا کنی تا بفهمی حرفش چیست، چه گرهای از روح بشر باز کرده و این بار روی کدام جنبه ناشناخته روح آدمی دست گذاشته؛ با همه این پیشفرضها به تماشای فیلم مینشینی، با دقت...
مثل دقیق گفتنِ های هایا هایا هایا ها ها های هایا - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
میگم چه یهویی من یاد یهچیزایی میفتم؛ مثلا الان واقعا منتظر فیلم جدید کیارستمیام. مگه میشه کیارستمی بمیره؟ واقعا مگه میشه کیارستمی مُرده باشه؟ پ.ن: های هایا هایا هایا ها ها های هایا مختاری مختاری مختاری. پ.ن دو: حتی خود قاتلها خود آمرها خود عاملها، حتی خود او که آن بالاست بالای بالای بالای بالای بالا...
کاملا فاقد ارزش خوانش - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
خوابم کاملا به هم ریخته. قبل سحر خوابم میومد، ولی نمیدونستم درواقع باید چیکار کنم. یه چیزی به زور مامانم خوردم بعد خواستم بیخیال نماز بشم و کلا بگیرم بخوابم تا ۶ صبح، بعد دیدم ۶ صبح که نمیتونم قهوه بخورم و اگه نخورم تا خود افطار سردرد فاجعهبار دارم و گذشته از این کاملا تو اغمام و این یعنی درس تعطیل،...
۲ - فاقد ارزش خوانش - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
نوشتههای بیست و شش روز آینده این وبلاگ از هروقت دیگری فاقد ارزش خوانشترند و صرفا جهت تخلیه ذهنی و نوشتاردرمانی نگاشته میشوند. نگارنده خودش هم از این سوء استفاده از واژهها بسیار شرمگین است، اما چاره دیگری ندارد. دیشب هم با صدای بارون بیدار شدم. امروز صبح هم با صدای بارون بیدار شدم. یکم سقف رو نگاه کر...
۳ - تاریخ: 1397/3/23 ساعت: 22:56
دیروز از پلیتکنیک با زبون روزه رفته انقلاب، که یه کتابی رو بخره که گفته بودم میخوام بخرم ولی سایته نداره؛ بعد از دانشگاه رفته خونه، بعدِ یک ساعت وسط دریای اشکی که از چشمام جاری بود خیلی عاجزانه گفتم ببینمت؟ و دوباره برگشت جایی که یه ساعت پیش بود. و من بیخبر فکر میکردم ددلاین پروژهش دیشب بوده و تموم ...

برچسب‌های مرتبط

همچون انار خون دل از خویش می خوریم | lv purse | lv phantoms | lv phone case | فقدان الشهية | فقدان الاب | فقدان الام | حديث نفس كامشاد | حدیث نفس | حديث نفس